تنهایی قابلمه - محمد کاظم مزینانی

تنهاييِ قابلمه

 

يه قابلمه داريم ما

خيلي بزرگ و چاقه

هميشه دعوا داره

با خانوم ملاقه

 

تو خونه­ي اون دو تا

وقتي كه دعوا مي­شه

كابينِت ما، دَرش

يه­مرتبه وا  می­شه

 

قابلمه و ملاقه

هميشه دعوا دارن

بابام مي­خنده، می­گه:

از همديگه بيزارن

 

ازدست اون قابلمه

بابايي غُر می­زنه

مامان می­گه: مي­خوام­اش

چون كه جهازِ منه

 

قابلمه توي خونه

ديگه نداره جايي

حوصله­اش سر مي­ره

تو انباري، تنهايي

*

جوزاب مادربزرگ - محمد کاظم مزینانی


جوراب مادربزرگ

 

مادربزرگ مامان

خيلي ساله كه مرده

ماماني اين سال­ها رو

هزار دفعه شمرده

 

ماماني از ننجون­اش

يه يادگاري داره

دو تا جوراب كهنه

كه تو کمد می­ذاره

 

يادگاري­شو مامان

مي­بوسه، بو مي­كشه

از ته دل، چند تا آه

براي او مي­كشه

 

مادربزرگ مامان

خيلي ساله كه مرده

نمي­دونم چرا پس

جوراب­شو نبرده؟

*

وبلاک قشنگ محمد کاظم مزینانی

*

چزخ خیاطی - محمد کاظهم مزینانی

چرخ خیاطی

هميشه چرخِ خياطي

با مامان­ام حرف مي­زنه

صداش كُلفته اما من

فكر مي­كنم كه اون زنه

 

حرف مي­زنه، بلندبلند

پارچه­ها رو كوك مي­زنه

مثل يه مرغ شكمو

که رو زمين نوك مي­زنه

 

چرخ مامان اخم مي­كنه

وقتي كه من جلوش مي­رم

مي­گه: نيا جلو، يه وقت

دست­تو من گاز مي­گيرم

 

مامان مي­گه كه چرخ من

رفيق خوب و نازمه

پيرشده اما هنوزَ م

يه تيكه از جهازمه.

*

وبلاک قشنگ محمد کاظم مزینانی

*