تنهایی قابلمه - محمد کاظم مزینانی
يه قابلمه داريم ما
خيلي بزرگ و چاقه
هميشه دعوا داره
با خانوم ملاقه
تو خونهي اون دو تا
وقتي كه دعوا ميشه
كابينِت ما، دَرش
يهمرتبه وا میشه
قابلمه و ملاقه
هميشه دعوا دارن
بابام ميخنده، میگه:
از همديگه بيزارن
ازدست اون قابلمه
بابايي غُر میزنه
مامان میگه: ميخواماش
چون كه جهازِ منه
قابلمه توي خونه
ديگه نداره جايي
حوصلهاش سر ميره
تو انباري، تنهايي
*
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم