تنهاييِ قابلمه

 

يه قابلمه داريم ما

خيلي بزرگ و چاقه

هميشه دعوا داره

با خانوم ملاقه

 

تو خونه­ي اون دو تا

وقتي كه دعوا مي­شه

كابينِت ما، دَرش

يه­مرتبه وا  می­شه

 

قابلمه و ملاقه

هميشه دعوا دارن

بابام مي­خنده، می­گه:

از همديگه بيزارن

 

ازدست اون قابلمه

بابايي غُر می­زنه

مامان می­گه: مي­خوام­اش

چون كه جهازِ منه

 

قابلمه توي خونه

ديگه نداره جايي

حوصله­اش سر مي­ره

تو انباري، تنهايي

*