یک لطیفه از شهرام شفیعی

پنیر

معلم : پنیر فاسد برای سلامتی خوب نیست . به نظر شما بهترین راه نگه داری پنیر چیست؟

دانش آموز : نگهداری در شکم

نویسنده : شهرام شفیعی

با هم بخندیم

آبمیوه

یک شب بچه ای گم شد. پدر و مادرش هم همه جا را برای پیدا کردنش گشتند، اما او را پیدا نکردند. پلیس هم همه جا را گشت. زیر تختخواب بچه ، شانزده ظرف خالی آبمیوه پیدا شد.

- آقای پلیس شما با دیدن ظرف های خالی آبمیوه متوجه چیز مهمی شدید؟

- بله ، امشب بچه ی شما هر جا باشد لحافش را خیس می کند.

*

از : رشد نوآموز

با هم بخندیم

با هم بخندیم

مردی پیش چشم پزشک رفت و گفت : اقای دکتر ، من همه چیز را دو تا می بینم.

چشم پزشک نگاهی به مرد کرد و گفت : هر چهار نفر شما این طور هستید؟

*

معلم به بچه ای که دندانش درد می کرد گفت : برو خانه و بگو مادرت تو را ببرد و دندانت را بکشد.

بچه از مدرسه بیرون آمد و مستقیم به دکان بقالی رفت و گفت : حسن آقا شما که ترازو دارید لطفا دندان مرا بکشید.

*

اولی : چرا اسب تو در مسابقه برنده نشد؟

دومی : چون اسب من با ادب است . به اسب های دیگر می گوید اول شما بفرمائید.

*

مردی از کوچه ای می گذشت. پسری را دید که روی دست هایش راه می رود. از او پرسید : چرا روی دست هایت راه می روی؟

پسر گفت : به پدرم قول داده ام که پایم را در کوچه نگذارم.

*

مادر به دختر کوچکش گفت : من دیشب دو عدد کیک در یخچال گذاشته بودم ولی امروز یکی است . چرا؟

دختر گفت : مادرجان ، چون پخچال تاریک بود و من آن یکی را ندیدم.

*

احمد : نمی آیی با هم بازی کنیم؟

رضا : نه باید به پدرم کمک کنم تا مشق هایم را بنویسد.

*

مردی صورتش را با دستش پوشاند و به دوستش تلفن زد و گفت : الو اکبر ، مرا می شناسی؟

اکبر گفت : نه ، تو را نمی شناسم.

مرد دستش را از صورتش برداشت و گفت : حالا چطور؟

*

روزی مردی به ساندویچ فروشی رفت و گفت : لطفا یک نوشابه بدهید.

فروشنده گفت : نوشابه ها گرم است.

مرد گفت : توی نعلبکی می ریزم تا خنک شود.

*

مسافر به راننده که سرعتش زیاد بود گفت : اگر با این سرعت به یک پیچ برسی چه می کنی؟

راننده گفت : خم می شوم و آن را برمی دارم. شاید روزی به دردم بخورد.

*

از کتاب فارسی  دوم دبستان - بخوانیم - کتاب فارسی سال گذشته من