یه کِرمِ ریز تو گردو بود
خسته بود
دلش می خواست سفر بره
گردو درش بسته بود
سنگی اومد
گردو رو تقّ و تق شکست و در رفت
کرمه به آرزوش رسید
بیرون پرید
سفر رفت