سفر - مریم هاشم پور
یه کِرمِ ریز تو گردو بود
خسته بود
دلش می خواست سفر بره
گردو درش بسته بود
سنگی اومد
گردو رو تقّ و تق شکست و در رفت
کرمه به آرزوش رسید
بیرون پرید
سفر رفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 1:4 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم