پرستار - مریم اسلامی
دست عروسکم را
با چسب و باند بستم
رویش پتو کشیدم
نزدیک او نشستم
*
مامان که دید خندید
گفت آفرین، چه عالی
یک خانمِ پرستار
با شالِ خال خالی
*
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 0:55 توسط به یاد بابا
|
دست عروسکم را
با چسب و باند بستم
رویش پتو کشیدم
نزدیک او نشستم
*
مامان که دید خندید
گفت آفرین، چه عالی
یک خانمِ پرستار
با شالِ خال خالی
*
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم