سوگلی و کاسه ی شکسته
یک داستان از فارسی دوم ابتدائی
ننه گلی در خانه نبود. سوگلی که تنها مانده بود، اطرافش را نگاه کرد. کم کم حوصله اش سر رفت. بعد فکری کرد و با خود گفت: « خوب است اتاق را برای ننه جانم، ننه ی مهربانم، تمیز کنم تا وقتی برمی گردد خوش حال شود»
آن وقت شروع به کار کرد . اینجا را جارو کشید، آنجا را جارو کشید. بعد هم رفت
تا طاقچه را دستمال بکشد که ناگهان دستش به کاسه ی چینی خاله نگین خورد. کاسه افتاد و شکست. سوگلی به تکّه های کاسه نگاه کرد و خیلی غُصّه خورد. خاله نگین دیروز این کاسه را پر از آش کرده و برایش فرستاده بود. به قول مادر، کاسه امانت بود. سوگلی تند تند تکّه های کاسه را جمع کرد و یک گوشه پنهان کرد تا وقتی مادر می آید، آن ها را نبیند و با او دعوا نکند. در این فکر بود که ننه گلی از راه رسید. سوگلی سلام کرد. بعد هم دوید و بالای پلّه نشست تا ننه جانش او را نبیند. می ترسید اگر او را نگاه کند همه چیز را بفهمد. در این وقت صدایی شنید. سرش را بالا گرفت و روی دیوار، خروس خاله نگین را دید. خروس هم سوگلی را دید و فهمید که برای او اتّفاقی افتاده است. پس بالش را به هم زد، نوکش را باز کرد و گفت:« سوگلی، لُپت گُلی، قوقولی قوقو، قوقولی قوقو! خنده ی رو لبت کو؟ .»
سوگلی، خروس را دید ولی چیزی نگفت. آهی کشید و سرش را پایین انداخت. خروس هم ناراحت شد و همان بالا روی دیوار نشست. نه بال زد و نه قوقولی قوقو کرد.
کلاغی که داشت توی آسمان پرواز می کرد، خروس را روی دیوار دید. پایین پرید. روی درخت نشست و گفت: « تاجت چین چین، بالت رنگین، چرا نوکت را بستی؟ چرا اینجا نشستی؟ .»
خروس به سوگلی اشاره کرد. کلاغ به سوگلی نگاه کرد. بعد، صدایش را بلند کرد و گفت:« سوگلی لُپت گُلی، قار و قار و قار، چرا نشستی غُصّه دار؟.»
سوگلی به کلاغ نگاه کرد ولی چیزی نگفت. دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. کلاغ هم مثل خروس ناراحت شد. همان جا روی درخت نشست. نه بال زد و نه قارقار کرد. گنجشکی پرید و پرید. به خانه یِ ننه گلی رسید. دور حیاط چرخید ولی دانه ای ندید. روی درخت پرید. کلاغ را دید. کنارش نشست و گفت: « ای بال سیاِه قارقاری، امروز چرا غُصّه داری؟»
کلاغ به سوگلی اشاره کرد. گنجشک به سوگلی نگاه کرد و گفت:« سوگلی، لُپت گُلی جیک و جیک و جیک! برایم بکن خنده ای کوچیک.»
سوگلی به گنجشک نگاه کرد. باز هم خواست آه بکشد و سرش را پایین بیندازد که کلاغ و خروس و گنجشک با هم گفتند: « سوگلی، حرف بزن، شاید ما بتوانیم کاری کنیم که تو این قدر غُصّه نخوری .»
سوگلی سرش را بالا گرفت و گفت:« راست می گویید؟»
همه گفتند:« بله .»
سوگلی گفت:« آمدم طاقچه را دستمال بکشم، کاسه ی خاله نگین که روی طاقچه بود، افتاد و شکست. نه یک تکّه، نه دو تکّه، صد تکّه شد. حالا نمی دانم جواب خاله نگین را چه بدهم .»
گنجشک فکری کرد و بعد با خوش حالی گفت:« به خاله نگین بگو پنجره باز بود، گنجشک پرید، به اتاق آمد. این طرف پرید، آن طرف پرید. بعد رفت بالای طاقچه بنشیند تا توی کاسه را ببیند، بالَش به کاسه خورد. کاسه افتاد و شکس .»
سوگلی خندید. یک پلّه پایین آمد . گنجشک را بغل کرد و بوسید. آمد پایین برود امّا ایستاد. خنده از روی لبش پرید و به گنجشک گفت:« ولی تو که به اتاق نیامدی.تو که روی طاقچه ننشستی. تو که کاسه را نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همان جا نشست. کلاغ که روی پلّه ی پایین بود، گفت:« به خاله نگین بگو کلاغ آمد، پرید و پرید. به طاقچه رسید. یک تکّه نان توی کاسه بود. نوک زد نان را بردارد که کاسه افتاد و شکست .»
سوگلی باز هم خوش حال شد و خندید. یک پلّه پایین آمد و کلاغ را بوسید. می خواست یک پلّه ی دیگر پایین برود که ایستاد و به کلاغ گفت:« ولی تو که توی اتاق نپریدی. کاسه ی خاله نگین را ندیدی. توی کاسه نانی نبود. کاسه را تو نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همان جا نشست. خروس خاله نگین که تا حالا ساکت بود، بالَش را به هم زد و گفت: « سوگلی، به خاله نگین بگو در باز بود. خروس از لب دیوار پرید. دوید و دوید، به اتاق رسید. کاسه را روی طاقچه دید. بالای طاقچه پرید. ناگهان کاسه افتاد و شکست .»
سوگلی به خروس نگاه کرد. خوش حال شد. خندید و پایین پرید. به پلّه ی آخر رسید. خروس را بغل کرد و بوسید. بعد هم به طرف در رفت تا پیشِ خاله نگین برود و بگوید که خروس کاسه را شکسته است ولی تا به در رسید، خنده از لبش پرید. ایستاد و گفت: « تاجِ تو چین چین، بالِ تو رنگین، تو که به اتاق نیامدی، کاسه ی خاله نگین را ندیدی و آن را نشکستی. من بودم و من شکستم. نه این را می گویم، نه آن را.»
گنجشک و کلاغ و خروس گفتند:« پس چه می گویی؟ .»
سوگلی گفت:« می گویم خاله نگین جان! خاله ی مهربان! اتاق را جارو می کردم. خواستم طاقچه را دستمال بکشم که دستم به کاسه ی شما خورد .کاسه ی شما غلتید، افتاد و شکست ننه گلی که همه چیز را دیده و شنیده بود، از اتاق بیرون آمد. سوگلی را صدا زد. سوگلی دوید. از پلّه ها بالا رفت. توی دست ننه گلی دو تا شاخه ی گل بود. یکی را به سوگلی داد و گفت:« این برای دخترم سوگلی که دوست دارد راست بگوید. این هم برای خاله نگین که سوگلی خانم برایش ببرد و از او معذرت خواهی کند.»
سوگلی خندید. با شاخه ی گل از پلّه ها پایین آمد تا به خانه ی خاله نگین برود و همه چیز را بگوید. گنجشک بالای سرش پرید و گفت:« جیک و جیک و جیک، آفرین!.»
کلاغ هم پرید و گفت:« قاروقاروقار، صد آفرین.»
خروس هم پَر زد و نشست بالای دیوار و گفت:« قوقولی قوقو! هزار آفرین به دختر خوب و نازنین.»
ننه گلی در خانه نبود. سوگلی که تنها مانده بود، اطرافش را نگاه کرد. کم کم حوصله اش سر رفت. بعد فکری کرد و با خود گفت: « خوب است اتاق را برای ننه جانم، ننه ی مهربانم، تمیز کنم تا وقتی برمی گردد خوش حال شود»
آن وقت شروع به کار کرد . اینجا را جارو کشید، آنجا را جارو کشید. بعد هم رفت
تا طاقچه را دستمال بکشد که ناگهان دستش به کاسه ی چینی خاله نگین خورد. کاسه افتاد و شکست. سوگلی به تکّه های کاسه نگاه کرد و خیلی غُصّه خورد. خاله نگین دیروز این کاسه را پر از آش کرده و برایش فرستاده بود. به قول مادر، کاسه امانت بود. سوگلی تند تند تکّه های کاسه را جمع کرد و یک گوشه پنهان کرد تا وقتی مادر می آید، آن ها را نبیند و با او دعوا نکند. در این فکر بود که ننه گلی از راه رسید. سوگلی سلام کرد. بعد هم دوید و بالای پلّه نشست تا ننه جانش او را نبیند. می ترسید اگر او را نگاه کند همه چیز را بفهمد. در این وقت صدایی شنید. سرش را بالا گرفت و روی دیوار، خروس خاله نگین را دید. خروس هم سوگلی را دید و فهمید که برای او اتّفاقی افتاده است. پس بالش را به هم زد، نوکش را باز کرد و گفت:« سوگلی، لُپت گُلی، قوقولی قوقو، قوقولی قوقو! خنده ی رو لبت کو؟ .»
سوگلی، خروس را دید ولی چیزی نگفت. آهی کشید و سرش را پایین انداخت. خروس هم ناراحت شد و همان بالا روی دیوار نشست. نه بال زد و نه قوقولی قوقو کرد.
کلاغی که داشت توی آسمان پرواز می کرد، خروس را روی دیوار دید. پایین پرید. روی درخت نشست و گفت: « تاجت چین چین، بالت رنگین، چرا نوکت را بستی؟ چرا اینجا نشستی؟ .»
خروس به سوگلی اشاره کرد. کلاغ به سوگلی نگاه کرد. بعد، صدایش را بلند کرد و گفت:« سوگلی لُپت گُلی، قار و قار و قار، چرا نشستی غُصّه دار؟.»
سوگلی به کلاغ نگاه کرد ولی چیزی نگفت. دوباره آهی کشید و سرش را پایین انداخت. کلاغ هم مثل خروس ناراحت شد. همان جا روی درخت نشست. نه بال زد و نه قارقار کرد. گنجشکی پرید و پرید. به خانه یِ ننه گلی رسید. دور حیاط چرخید ولی دانه ای ندید. روی درخت پرید. کلاغ را دید. کنارش نشست و گفت: « ای بال سیاِه قارقاری، امروز چرا غُصّه داری؟»
کلاغ به سوگلی اشاره کرد. گنجشک به سوگلی نگاه کرد و گفت:« سوگلی، لُپت گُلی جیک و جیک و جیک! برایم بکن خنده ای کوچیک.»
سوگلی به گنجشک نگاه کرد. باز هم خواست آه بکشد و سرش را پایین بیندازد که کلاغ و خروس و گنجشک با هم گفتند: « سوگلی، حرف بزن، شاید ما بتوانیم کاری کنیم که تو این قدر غُصّه نخوری .»
سوگلی سرش را بالا گرفت و گفت:« راست می گویید؟»
همه گفتند:« بله .»
سوگلی گفت:« آمدم طاقچه را دستمال بکشم، کاسه ی خاله نگین که روی طاقچه بود، افتاد و شکست. نه یک تکّه، نه دو تکّه، صد تکّه شد. حالا نمی دانم جواب خاله نگین را چه بدهم .»
گنجشک فکری کرد و بعد با خوش حالی گفت:« به خاله نگین بگو پنجره باز بود، گنجشک پرید، به اتاق آمد. این طرف پرید، آن طرف پرید. بعد رفت بالای طاقچه بنشیند تا توی کاسه را ببیند، بالَش به کاسه خورد. کاسه افتاد و شکس .»
سوگلی خندید. یک پلّه پایین آمد . گنجشک را بغل کرد و بوسید. آمد پایین برود امّا ایستاد. خنده از روی لبش پرید و به گنجشک گفت:« ولی تو که به اتاق نیامدی.تو که روی طاقچه ننشستی. تو که کاسه را نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همان جا نشست. کلاغ که روی پلّه ی پایین بود، گفت:« به خاله نگین بگو کلاغ آمد، پرید و پرید. به طاقچه رسید. یک تکّه نان توی کاسه بود. نوک زد نان را بردارد که کاسه افتاد و شکست .»
سوگلی باز هم خوش حال شد و خندید. یک پلّه پایین آمد و کلاغ را بوسید. می خواست یک پلّه ی دیگر پایین برود که ایستاد و به کلاغ گفت:« ولی تو که توی اتاق نپریدی. کاسه ی خاله نگین را ندیدی. توی کاسه نانی نبود. کاسه را تو نشکستی. من بودم و من شکستم.»
سوگلی این را گفت و همان جا نشست. خروس خاله نگین که تا حالا ساکت بود، بالَش را به هم زد و گفت: « سوگلی، به خاله نگین بگو در باز بود. خروس از لب دیوار پرید. دوید و دوید، به اتاق رسید. کاسه را روی طاقچه دید. بالای طاقچه پرید. ناگهان کاسه افتاد و شکست .»
سوگلی به خروس نگاه کرد. خوش حال شد. خندید و پایین پرید. به پلّه ی آخر رسید. خروس را بغل کرد و بوسید. بعد هم به طرف در رفت تا پیشِ خاله نگین برود و بگوید که خروس کاسه را شکسته است ولی تا به در رسید، خنده از لبش پرید. ایستاد و گفت: « تاجِ تو چین چین، بالِ تو رنگین، تو که به اتاق نیامدی، کاسه ی خاله نگین را ندیدی و آن را نشکستی. من بودم و من شکستم. نه این را می گویم، نه آن را.»
گنجشک و کلاغ و خروس گفتند:« پس چه می گویی؟ .»
سوگلی گفت:« می گویم خاله نگین جان! خاله ی مهربان! اتاق را جارو می کردم. خواستم طاقچه را دستمال بکشم که دستم به کاسه ی شما خورد .کاسه ی شما غلتید، افتاد و شکست ننه گلی که همه چیز را دیده و شنیده بود، از اتاق بیرون آمد. سوگلی را صدا زد. سوگلی دوید. از پلّه ها بالا رفت. توی دست ننه گلی دو تا شاخه ی گل بود. یکی را به سوگلی داد و گفت:« این برای دخترم سوگلی که دوست دارد راست بگوید. این هم برای خاله نگین که سوگلی خانم برایش ببرد و از او معذرت خواهی کند.»
سوگلی خندید. با شاخه ی گل از پلّه ها پایین آمد تا به خانه ی خاله نگین برود و همه چیز را بگوید. گنجشک بالای سرش پرید و گفت:« جیک و جیک و جیک، آفرین!.»
کلاغ هم پرید و گفت:« قاروقاروقار، صد آفرین.»
خروس هم پَر زد و نشست بالای دیوار و گفت:« قوقولی قوقو! هزار آفرین به دختر خوب و نازنین.»
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:16 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم