بوستان سعدی - 1
شنیدم که یک بار در حله ای
سخن گفت با عابدی کله ای
که من فر فرماندهی داشتم
به سر بر کلاه مهی داشتم
سپهرم مدد کرد و نصرف وفاق
گرفتم به بازوی دولت عراق
طمع کرده بودم که کرمان خورم
که ناگه بخوردند کرمان سرم
بکن پنبه غفلت از گوش و هوش
که از مردگان پندت آید به گوش
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 18:23 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم