مربا - ویولت رازق پناهی
مربا
مامان با تلفن صحبت می کرد. با دست به من اشاره کرد که مواظب مربا باشم.مربا
داشت می پخت و بوی خوب آن توی اتاق پیچیده بود. بعد از اینکه مامان گوشی را
گذاشت ، گفتم : « این مربا که نمی گذارد من به درس و مشق هایم برسم.»
مامان با تعجب به من نگاه کرد و گفت : « مربا توی آشپزخانه دارد می پزد به تو چه
کار دارد؟ »
گفتم : « آخر مرتب من را صدا می زند. بویش را می فرستد توی بینی ام. آب دهانم
را راه می اندازد. آن وقت من بیچاره باید کارهایم را بگذارم و بروم کمی از آن بخورم تا
دست از سر من بردارد.»
از کتاب قصه های من و مامان
نوشته : ویولت رازق پناهی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 12:22 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم