توی قفس خروس

صدای زنگ در که بلند شد ، رفتم در را باز کردم. ولی وقتی چشمم به عمه جان و خاله جان و دائی جان و عمو جان افتاد ، یک سلامی گفتم و با عجله فرار کردم . دنبال جائی می گشتم که خودم را قایم کنم. بالاخره قفس خروس را پیدا کردم و رفتم توی قفس و در ان را بستم. مامان خیلی عصبانی شد و با من دعوا کرد که این چه حرکتی است. گفتم : « مامان عزیزم من به خاطر شما خودم را قایم کردهام.» همه دور قفس جمع شده بودند و با تعجب من را نگاه می کردند.مامان عصبانی شد و گفت :«به خاطر من ؟ » گفتم :« بله ، چون دایی جان هر وقت من را می بیند، مثل توث هی بالا و پایین می اندازد و من هم قلبم هی می ریزد. عمه جان من را توی بغلش می گیرد و فشارم می دهد. خاله جانم لپم را می گیرد و می کشد. عمو جان با دست های بزرگش مرتب به شت من می زند و می گوید پسر خوب ! راستی راستی مرد شده ای ها ! و من چون دردم می گیرد و می خواهم کسی نفهمد مجبورم بروم یک جای خلوت و یک کمی گریه کنم. حالا همه شان با هم بیایند و بخواهندبه من محبت کنند ، من که از بین می روم .کی پسر خوب شما بشود ؟» 

از کتاب : قصه های من و مامان

نوشته : ویولت رازق پناهی