حکایت - گلستان سعدی - 15
درویشی مستجاب الدّعوه در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت:« دعای خیری بر من کن.»
گفت:« خدایا جانش بستان.»
گفت:« از بهر خدای این چه دعاست؟!»
گفت:« این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را.»
ای زبر دستِ زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 20:30 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم