گلستان سعدی - 4
حکایت هرمز
هرمز را گفتند : وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟
گفت : خطائی معلوم نکردم. ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و
بر عهد من اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس
قول حکما را به کار بستم که گفته اند :
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چو صد برآیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که برسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
![]()
مهابت : ترس
راعی : امیر
بی کران : بی پایان
آهنگ : قصد
هلاک : نابودی
حکما : علما
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 18:38 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم