اندرزپدر - گلستان سعدى - 14
اندرزپدر
یاد دارم که در ایّام طفولییت متعبّد و شب خیز بودم. شبى در خدمت پدر، رحمة اللّه علیه، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه اى گرد ما خفته. پدر را گفتم:« از اینان یکى سر برنمى دارد که دوگانه اى بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویى نخفته اند که مرده اند.»
گفت: «جان پدر! تو نیز اگر بخفتى، به از آن که در پوستین خلق افتى.»
گلستان سعدى
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 23:34 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم