مرد دهقان - احمد میرزاده
مرد دهقان
صبحها د رگوش باغ
باد،هو هو می كند
برگها را از زمین
خوب جارو میكند
*
یك كلاغ پر سیاه
می پرد از روی بام
با صدای قار قار
می كند بر من سلام
*
باز هم از اشك ابر
باغ ، خندان می شود
زیر بال مادرش
جوجه ، پنهان می شود
*
نغمه های یك خروس
باز می آید به گوش
مرد دهقان ، بیل را
می گذارد روی دوش
*
باز ، او خوشحال و شاد
می رود تا مزرعه
چون كه دارد در دلش
حرفها با مزرعه
*
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 20:27 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم