یک اسم و چند قصه - شکوه قاسم نیا
سنگ
یکی بود یکی نبود. یک سنگ بود سیاه سیاه. مثل شب. روی تنش یک نقطه بود سفید سفید. مثل یک ستاره. نقطه سفیده تنهای تنها بود. از تنهایی حوصله اش سر می رفت. روزی کلاغی از راه رسید. روی سنگ سیاه نشست. نقطه سفیده به کلاغه نگاه کرد. لای پرهای سیاهش یک خال سفید دید. خوشش آمد.از روی سنگ پرید و نشست روی تن کلاغ، کنار خال سفید. کلاغه بال زد و بالا رفت. بالای بالا. نا نوک درختها بالاتر ، تا قله کوهها . بالاتر تا روی ابرها. شب بود. آسمان سیاه بود. روی ابرهای سیاه ، هزار هزار ستاره بود. نقطه سفیده ستاره ها را دید. گفت : شما سفید و من سفید. بگذارید بیایم کنارتان.
ستاره ها برایش جا باز کردند. نقطه سفیده پرید روی ابر. کنار ستاره ها نشست.از آن بالا پایین را نگاه کرد. سنگ سیاه را دید. برایش چشمکی زد و گفت: این سنگ سیاه من است.
سنگ سیاه هم او را دید و گفت: این ستاره من است.
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم