یک اسم و چند قصه - محمدرضا شمس
سنگ
سنگ و گردو با هم بازی می کردند. سنگ زد و سر گردو را شکست. گردو گریه کنان رفت پیش مادرش. سنگ ترسید. فرار کرد. آن قدر هول شده بود که جلوی پایش را ندید. محکم خورد به یک تخم سفید. تخم شکست. دو تا سنگ پشت دوقلو از آن بیرون آمدند.یک قل به پشتش سنگ داشت. آن یکی نداشت. آن که سنگ داشت به آن که نداشت گفت : داداشی.
این یکی گفت: جان داداشی.
آن یکی گفت: پس سنگ تو کو؟
این یکی گفت : نمی دانم.
بعد این طرف و آن طرف را نگاه کرد. سنگ را دید. خوش حال شد و گفت: افتاده این جا.
آن وقت سنگ را برداشت گذاشت به پشتش. دو تایی دست هم را گرفتند و رفتند به طرف دریا. گردو و مادرش آمدند تا سنگ را دعوا کنند. همه جا را گشتند .سنگ را پیدا نکردند. برگشتند.
![]()
![]()
یک عالمه گل برای رشد کودک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 12:28 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم