لطیفه – شهرام شفیعی
نان
وقت خواب ، برای دوست شکمویم ، تشک پهن کردم. دوست شکمویم گفت:« لطفا هشت تا نان کنار بالش من بگذار... چون که شبها گرسنه ام می شود.»
من فراموش کردم که کنار تشک دوستم نان بگذارم.
فردا صبح ، دوست شکمویم گفت:« دستت درد نکند ، اما نانش خیلی سفت بود.»
گفتم :« پس این موکت را تو دیشب تکه پاره کرده ای؟»
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 17:34 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم