نان

وقت خواب ، برای دوست شکمویم ، تشک پهن کردم. دوست شکمویم گفت:« لطفا هشت تا نان کنار بالش من بگذار... چون که شبها گرسنه ام می شود.»

من فراموش کردم که کنار تشک دوستم نان بگذارم.

فردا صبح ، دوست شکمویم گفت:« دستت درد نکند ، اما نانش خیلی سفت بود.»

گفتم :« پس این موکت را تو دیشب تکه پاره کرده ای؟»