قصه های من و بابام - 2
شیشه های شکسته
یکی از روزهای تعطیل بود. داشتم توی اتاق توپ بازی می کردم . توپ به شیشه پنجره خورد و آن را شکست. بابام اوقاتش تلخ شدو فریاد زد : پسر جان ، چند بار باید بگویم که اتاق جای توپ بازی نیست!
از ترس دویدم و رفتم توی حیاط. بعد هم توپم را برداشتم و آعسته رفتم توی اتاق و در جایی قایم شدم. بابام مشغول خواندن روزنامه بود. ناگهان دید که چند ساعت گذشته است و از من خبری نیست. خیال می کرد که من دارم توی حیاط بازی می کنم. رفت و همه جای حیاط را گشت و مرا پیدا نکرد. فکر کرد که من از خانه بیرون رفته ام . گم شده ام.
بابام توی خیابانها راه افتاده بود و با صدای بلند مرا صدا می زد. ولی در همان وقت ، من باز هم داشتم توی اتاق توپ بازی می کردم.
عاقبت بابام خسته و غصه دار ، به خانه برگشت. تا به در خانه رسید ، توپ من به شیشه یک پنجره دیگر خورد . شیشه را شکست و خورد به سر بابام.
نمی دانید چه بابای خوبی دارم! آن قدر از پیدا کردن من خوشحال شد که نگاهی هم به شیشه های شکسته نکرد.

اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم