بشقاب ترک خورده

يك بشقاب بود كه دلش تَرَك خورده بود.بشقابِ تَرَك خورده، هميشه می ترسيد كه تَرَكش بيشتر شود و از وسط نصف شود.او از غذاى داغ می ترسيد. از قاشق می ترسید.از چنگال مى ترسيد.از ترسش نمی خواست سر سفره بيايد.هميشه گوشه ي كُمد می نشست و غصّه می خورد.تا اين كه يك روز از تنهايى و بيكارى خسته سد راه افتاد و رفت پیش دکتر قابلمه. گفت: دکتر جان، من يك تَرَك دارم.

دکتر قابلمه، بشقاب را معاينه كرد و گفت : این که ترک نیست جانم فقط يك خط است.شايد یک بچّه، با خودکار روی تو خط کشیده.

بعد هم ابر ظرفشويى را صدا كرد و گفت : پرستار، اين خط را پاك  کن.

خط پاك شد.بشقاب با خو شحالى رفت به خانه. او می خواست آماده شود تا برود سر سفره.