شعر تلویزیون - 5

علی کوچولو

لی لی لی لی لی

لی لی لی حوضک

علی کوچولو

این مرد کوچک

علی کوچولو

تو قصه ها نیست

مثل من و توست

اون دور دورا نیست

نه قهرمانه

نه خیلی ترسو

نه خیلی پرحرف

نه خیلی کم رو

خونه شون در داره

در خونه شون کلون داره

اتاقش تاقچه داره

حیاطش باغچه داره

باغچه اش گلی گلی

کنار حوضش بلبلی

لای لای لای

لی لی لی

این ماردشه

مادر علی

مامان جونش

چه مهربونه

علی کوچولو

اینو می دونه

این هم باباشه

که خالیه جش

رفته به جبهه

خدا به همراش

علی کوچولو

چه خوب و نازه

واسمون داره

حرفهای تازه

**

موسیقی زیبای کودکان در اینجا

 

شعر تلویزیون - 4

خونه مادربزرگه

خونه مادربزرگه

هزار تا قصه داره

خونه مادربزرگه

شادی و غصه داره

خونه مادربزرگه حرفهای تازه داره

خونه مادربزرگه

گیاه و سبزه داره

کنار خونه ما

همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل

اینجا همش بهاره

دل وقتی مهربونه

شادی می آد میمونه

خوشبختی از رو دیوار

پر می کشه به خونه

قصه های ازوپ - 7

خرگوشها و قورباغه ها

خرگوش شدن مگر کار آسانی است. بیچاره ها از زمانی که به دنیا می آیند ، ترسو هستندو همیشه با ترس زندگی می کنند. مگر قلب کوچک آنها می تواند این همه ترس را تحمل کند ؟ همیشه باید مواظب باشند که عقاب از آن بالاها آنها را نبیند و شکار نکند.

دسته ای از خرگوشها که با هم زندگی می کردند ، از این همه ترس جانشان به لب رسیه بود .آن ها تصمیم گرفتند جایی جمع شوند و در مورد وضع خودشان با یکدیدگر حرف بزنند. آن ها پس از گفت و گوهای فراوان ، فکر کردند اگر اینجوری عمل کنند بهتر است :

- اینجوری نمی شود زندگی کرد . فکر نمی کنید یک بار مردن از هزار بار مردن بهتر باشد ؟ پس بهتر است برویم و خودمان خودمان را بکشیم. بهترین راه این است که یک دفعه داخل آب بپریم و خودمان را از بدی های این دنیا رها کنیم.

این ها را گفتند و شنیدند و همه با هم دوان دوان کنار استخری رفتند که پر از قورباغه بود. درست در همین موقع ، قورباغه ها تا هیاهوی خرگوش ها را کنار استخرشان دیدند ، با ترس و لرز فراوان داد کشیدندکه  ای هوار زندگی قورباغه ها در خطر است . بروید زیر آب .

و همگی زیر آب رفتند. عاقل ترین خرگوش جمع وقتی این وضعیت را دیدگفت : دست نگه دارید دوستان ! کسی خودش را به خطر نیاندازد. خودتان دیدید در دنیای ما حیوانات از ما ترسوتر هم پیدا شد.

خرگوش ها که این سخنان را از عاقل ترین خرگوش شنیدند ، آرام شدند و از کشتن خود صرف نظر کردند.

منبع قصه های ازوپ : مجله رشد آموزش ابتدائی

به کوشش : دکتر مرتضی مجد فر

 

عروسی - ناصر کشاورز

عروسی

وقت غروب است

خورشید زیباست

مثل عروس است

از دور پیداست

 

یک ابر نازک

افتاده رویش

مانند یک تور

بر روی مویش

 

داماد پس کو ؟

او توی راه است

من شک ندارم

آقای ماه است

 

جشن عروسی

در آسمان هاست

صد تا ستاره

مهمان آن هاست

شعر تلویزیون - 3

هادی و هدی

عروسکا ، عروسکا

کجائید ؟ کجائید ؟

مادربزرگ ، هادی ، هدی

بیائید ، بیائید

عروسکای خوبیم

از نخ و میخ و چوبیم

پدر کجاست؟

من اینجام

مادر کجاست؟

من اینجام

عروسکای نازیم

قصه رو ما می سازیم

سلام ، سلام

راستی خودمم آق بابام

عروسکای قصه ایم

نون و پنیر و پسته ایم

 

مهربان تر از مادر - افسانه شعبان نژاد

مهربان تر از مادر

مهربان تر از مادر

مهربان تر از بابا

مهربان تر از آبی

با تمام ماهی ها

 

مهربان تر از گل ها

با دو بال پروانه

مهربان تر از باران

با درخت و با دانه

 

مهربان تر از خورشید

با گل و زمینی تو

تو خدای ما هستی

مهربان ترینی تو

سگ - عباس یمینی شریف

سگ

این سگ که بود رفیق چوپان

همراه شود به گوسفندان

گرگی اگر از کمین درآید

تا از گله طعمه ای رباید

عوعو کند و شبان بخواند

تا از گله گرگ را براند

قصه های ازوپ - 6


کلاغ و روباه

روز یدر حیاط خانه ای روستائی ، گوشت گوسفند قربانی شده را داخل گذاشته بودند.کلاغ حیله گر فرصتی به دست آورد و تکه ای گوشت را کند و به طرف جنگل پرواز کرد. روی شاخه درختی نشست و با اشتهای تمام آماده خوردن گوشت شد که روباهی از آن جا می گذشت . روباه بوی گوشت را حس کرد و ناخودآگاه نگاهش به بالای درخت افتاد. تکه گوشت را دید و آب از دهانش به راه افتاد. با خود گفت : صبر کن ببین چطوری گوشت را از دستت می گیرم و خودم می خورم .

بروباه به آهستگی خود را زیر درخت کشاند و شروع کرد به تعریف کردن از صدای خوش و بال و پر خوش رنگ و سیاه کلاغ تعریف کردن. و گفت : اگر صدایت هم مثل پر و بالت زیبا بود ، سرور پرندگان می شدی .

تعریف روباه کلاغ را از  خود بی خود کردو برای این که به روباه ثابت کند که صدایش نیز مثل پر و بالش زیباست شروع به قار قار کرد. تا دهان باز کرد تکه گوشت از دهانش افتاد و روباه هم گوشت را قاپید و فوری خورد و گفت : جناب کلاغ ، صدایت هم مثل پر و بال و قد و بالایت زیباست . اما حیف که برای سروری بر پرندگان دیگر عقل نداری.

از مجله رشد آموزش ابتدائی - مرتضی مجدفر

دریا  - جعفر ابراهیمی ، شاهد

دریا

آرام و شادابی

بسیار زیبائی

پهناور و آبی

به به ، تو دریائی

 

من در خیال خود

با قایقی زیبا

سوی تو می آیم

سوی تو ای دریا

پستچی - اصغر واقدی

پستچی 

با صدای زنگ در

مادرم از جا پرید

گفت با شادی به من

پستچی از ره رسید

 

باز کردم در به شوق

با ادب گفتم سلام

بر لبش لبخند بود

در نگاه او پیام

 

داد یک پاکت به من

پاکتی با تمبر پست

گفت دارم مژده ای

نامه ی بابای توست

سلام آقای باران - سید سعید هاشمی

سلام آقای باران

سلام آقای باران

ببین خشکیده گلدان

شده بیمار یاسش

چروکیده لباسش

نمانده راه چاره

کجا ماندی دوباره؟

زمین خشک و هوا خشک

تمام شاخه ها خشک

بیا آقای باران

به گل شادی بنوشان

ببار آرام و نم نم

بیاور هدیه شبنم

ببار این سو و آن سو

نباش این قدر کم رو

به یاس خشک رو کن

لباسش را اتو کن

 

پروانه - پروین دولت آبادی

پروانه

پروانه رنگ رنگ زیبا

باز آمده ای به خانه ما

در گوشه پنجره نشستی

تا باغ قشنگ را ببینی

مهمان قشنگ رنگ رنگم

همبازی کوچک قشنگم

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زند به صورت ما

من می کنم این دریچه را باز

پروانه من درآ به پرواز

ماه های سال - عباس یمینی شریف

ماه های سال

فصل بهار

فروردین ماه گل ها

دنیا دارد تماشا

اردی بهشت از سبزه

زیبا می گردد صحرا

خرداد آید پیاپی

میوه های گوارا

فصل تابستان

تیر آرد با خود گرما

گرمک می گردد پیدا

مرداد از هندوانه

پر می شود همه جا

شهریور آرد انگور

با خوشه های زیبا

فصل پائیز

مهر آرد برگ ریزان

کم کم می بارد باران

آبان انار رنگین

آویزد از درختان

آذر به و خرمالو

پیدا شود فراوان

فصل زمستان

دی پرتقال و لیمو

آید خوش رنگ و خوش بو

بهمن برف و یخبندان

آید با سوز از هر سو

اسفند آید بنفشه

سبزه دمد لب جو

 

دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود . پيرمردي در دهي دور در باغ بزرگي زندگي مي كرد . اين پيرمرد از مال دنيا همه چيز داشت ولي خيلي تنها بود ،‌ چون در كودكي پدر و مادرش از دنيا رفته بود و خواهر و برادري نداشت . او به يك شهر دور سفر كرد تا در آنجا كار كند . اوايل ، چون فقير بود كسي با او دوست نشد و هنگاميكه او وضع خوبي پيدا كرد حاضر نشد با آنها دوست شود ، چون مي دانست كه دوستي آنها براي پولش است.

يك روز كه دل پيرمرد از تنهائي گرفته بود به سمت كوه رفت . در ميان راه يك خرس را ديد كه ناراحت است . از او علت ناراحتيش را پرسيد . خرس جواب داد : ” ديگر پير شده ام ، بچه هايم بزرگ شده اند و مرا ترك كرده اند و حالا خيلي تنها هستم . “

وقتي پيرمرد داستان زندگيش را براي خرس گفت ، آنها تصميم گرفتند كه با هم دوست شوند .

مدتها گذشت و بخاطر محبتهاي پيرمرد ، خرس او را خيلي دوست داشت . وقتي پيرمرد مي خوابيد خرس با يك دستمال مگسهاي او را مي پراند . يك روز كه پيرمرد خوابيده بود ، چند مگس سمج از روي صورت پيرمرد  دور نمي شدند و موجب آزار پيرمرد شدند .

عاقبت خرس با وفا خشمگين شد وبا خود گفت : ” الان بلائي سرتان بياورم كه ديگر دوست عزيز مرا اذيت نكنيد . “

و بعد يك سنگ بزرگ را برداشت و مگسها را كه روي صورت پيرمرد نشسته بودند بشانه گرفت و سنگ را محكم پرت كرد .

و بدين ترتيب پيرمرد جان خود را در راه دوستي با خرس از دست داد و از اون موقع در مورد دوستي با فرد ناداني كه از روي محبت موجب آزار دوست خود مي شود اين مثل معروف شده كه مي گويند ”‌دوستي فلاني مثل دوستي خاله خرسه است .

این ضرب المثل و ضرب المثل های قشنک دیگر در سایت  کودکان

قصه های ازوپ - 5

خرس به تو چه گفت؟

روزی از روزها دو دوست با یکدیگر به جنگل رفتند. آنها سرگرم گفتگو و بگو و بخند بودند کهناگهان خرسی مقابلشان دیده شد.یکی از دو دوست که به شدت از خرس ترسیده بود ، به بالای درختی که آن نزدیکیها بود رفت و میان شاخه ها پنهان شد. آن دیگری که پائین درخت مانده و نتواسنته بود خود را به جائی برساند ، ابتدا دست و پای خود را گم کرد. ولی خیلی زود به خود آمد. روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد. خرس نزدیک شد و او را بو کرد و فکر کرد او مرده است. راهش را کشید و رفت . چون خرس ها جانورانی را خودشان نکشند نمی خورند.

بعد از رفتن خرس دوشتی که بالای درخت رفته بود، پائین آمد و گفت : خرس داشت با تو حرف می زد . راستی چی به تو می گفت؟

دوست گفت : خرس به من گفت حواست را خوب جمع کن و از این به بعد با کسانی که هنگام خطر تو را تنها می گذارند و خودشان بالای درخت پنهان می شوند، دوست نشو.

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجدفر