میهن خویش را کنیم آباد - عباس یمینی شریف

میهن خویش را کنیم آباد

سر زد از پشت ابرها خورشید

باغ و بستان دوباره زیبا شد

فصل سرما و برف و باد گذشت

موقع گردش و تماشا شد

 

در چمن بر درخت گل بلبل

وه چه شیرین ترانه ای دارد

هست خشنود و شادمان زیرا

وطنی ، آشیانه ای دارد

 

کودکان این زمین و آب و هوا

این درختان که پرگل و زیباست

باغ و بستان و کوه و دشت همه

خانه ما و آشیانه ماست

 

دست در دست هم دهیم به مهر

میهن خویش را کنیم آباد

یار و غمخوار یکدگر باشیم

تا بمانیم خرم و آزاد

کفش های خاله سوسکه - شکوه قاسم نیا

کفش های خاله سوسکه

کفش های خاله سوسکه

به پاش یه کم تنگ شده

وقتی که اون راه می ره

فکر می کنی می لنگه

 

خریده آقا موشه

سنجد نرم و تازه

پوستاشو کنده و زود

برده به یک مغازه

 

صاحب این مغازه

یک آقا پینه دوزه

با پوست نرم سنجد

کفش های خوب می دوزه

 

برای خاله سوسکه

می دوزه کفش تازه

خدا کنه که باشه

به پای او اندازه

عکس از اینجا

ما کودکان - عباس یمینی شریف

ما کودکان

ما کودکانیم

شیرین زبانیم

تنها و با هم

کتاب می خوانیم

 

ما در دبستان

شادیم و خندان

چون گل که دارد

جا در گلستان

 

گفتار ما خوب

هر کار ما خوب

با هر کسی هست

رفتار ما خوب

قصه های ازوپ -4

مسابقه خرگوش و لاک پشت

یک روز لاک پشت جلوی خرگوش ایستاد و گفت : من می توانم سریع تر از تو بروم.

و در حالی که خرگوش تعجب کرده بود ادامه داد : لازم نکرده تو به پاهای خودت مغرور شوی و ما لاک پشت ها را دست کم بگیری . خیلی هم به پاهای قوی و چالاک خودت امیدوار نباش .

خرگوش که حرفهای عجیب  لاک پشت شنید ، از بالا به پائین نگاهی عاقل اندر سفیه به لاک پشت انداخت و گفت : برو دنبال کار و بارت ، تو کار و بار دیگری نداری ؟

لاک پشت سرش را از لاک خود بیرون آوردو گنت : نه ندارم . تنها کارم این است که با تو مسابقه بدهم. اگر نمی ترسی بیا میدان .

خرگوش قبول کرد مسابقه شروع شدلاک پشت در چشم به هم زدنی به راه افتاد و با تمام وجود و به سختی شروع به حرکت کرد. خرگوش مغرور که اصلا لاک پشت را قبول نداشت و به قدرت دوندگی خودش خیلی امیدوار بود، اجازه داد که لاک پشت جلو بیفتد. خودش هم زیر سایه درختی دراز کشید و به استراحت و خوردن هویچ پرداخت و زیر لب زمزمه کرد و گفت : بگذار جلو بیفتد ببینم چطوذی می تواند برنده شود.

بعد هم همانجا که پاهایش را دراز کرده و نشسته بود غلتی زد و خوابش برد.

اما لاک پشت که فقط به فکر برنده شدن در مسابقه بود ، بدون اینکه جائی بنشیند و خستگی در کند ، پیش رفت و توانست به خط پایان برسد. اینگونه بود که خرگوش مغرور و امیدوار باخت و لاک پشتسخت کوش به پیروزی رسید .

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجدفر

 

من و دنیا - محمود کیانوش

من و دنیا

با چشمم ، دنیا را ، می بینم

این جا را ، آن جا را ، می بینم

با پایم ، دنیا را ، می گردم

در این جا ، در آن جا ، می گردم

با دستم ، دنیا را ، می گیرم

این ها را ، آن ها را ، می گیرم

با قلبم ، دنیا را ، می خواهم

مادر را ، بابا را ، می خواهم

ایران - اسدا الله شعبانی

ایران

زیبا ، زیبا ، زیبائی

ای ایران

میهن خوب مایی

ای ایران

 

هم کوه و جنگل داری

هم صحرا

هم باغ و بستان داری

هم دریا

 

من یک دنیا خاکت را

دارم دوست

خاک خوب و پاکت را

دارم دوست

 

حلزون - مهری ماهوتی

حلزون

ای حلزون شاخکی

کجا میری یواشکی؟

جلو میری یواش و ریزه میزه

پوست تنت چه نرم و خیس و لیزه

خال های دونه دونه دونه داری

به روی پشت خود یه لونه داری

ساکتی و خجالتی و تنها

بمون توی باغچه خونه ما

شعر بابا - سید احمد میرزاده

یک شعر برای بابا

وقتي شنيدم آن خبر را
از غصه و غم گريه كردم
مانند يك ابر بهاري
آرام و نم نم گريه كردم

رفتم به سوي قاب عكسش
هي صورتش را ناز كردم
با عكس او يكبار ديگر
من درد دل آغاز كردم

احساس مي كردم كه آن روز
دلهاي كوچك غصه دارند
پروانه ها اندوهگينند
گلهاي ميخك سوگوارند

وقتي شنيدم آن خبر را
پر شد دلم از غصه و غم
آنروز،من مانند يك ابر
از صبح تا شب گريه كردم

عکس بابا - محمود پور وهاب

عکس بابا

باز هم در قاب ، در قاب قشنگ
عكس بابا را تماشا می كنی
مثل اينكه خاطرات رفته را
در دل اين قاب پيدا ميكنی


خوب ميدانم دلت تنگ است
صورتت را خيس باران مي كنی
تا كه مي بيني مرا با خنده ای
غصه ات را زود پنهان مي كنی

آه ، آنوقتي كه بابا زنده بود
خنده هايت رنگ و بوی تازه داشت
خانه ما بود سمت آفتاب
مهربانيهای بی اندازه داشت

من دلم می گيرد از آن چشمها
چشمهای خيس و باران خورده ات
كاش غمهايت تمامی داشت،تا
شاد مي شد چهره افسرده ات

سبز و سبز و سبز - محمود کیانوش

سبز و سبز و سبز

سنگ و سنگ و سنگ

کوهسارها

شر و شر و شر

آبشارها

 

صاف و صاف و صاف

جویبارها

سبز و سبز و سبز

کشتزارها

 

باز و باز و باز

چشم آفتاب

شاد و شاد و شاد

خنده های آب

 

غصه ها همه

دور ، دور ، دور

کار و زندگی

جور و جور و جور

گرگ و گوسفند - صمد بهرنگی

گرگ و گوسفند 

روزی بود، روزگاری بود. گوسفند سياهی هم بود. روزی گوسفند همانطوری كه سرش زير بود و داشت برای خودش می چريد، يكدفعه سرش را بلند كرد و ديد، ای دل غافل از چوپان و گله اش خبري نيست و گرگ گرسنه ای دارد می آيد طرفش. چشم های گرگ دو كاسه ی خون بود.
گوسفند گفت: سلام عليكم.
گرگ دندان هايش را بهم ساييد و گفت: سلام و زهر مار! تو اينجا چكار می كنی؟ مگر نمی دانی اين كوه ها ارث بابای من است؟ الانه تو را می خورم.
گوسفند ديد بدجوری گير كرده و بايد كلكی جور بكند و در برود. اين بود كه گفت: راستش من باور نمی كنم اين كوه ها مال پدر تو باشند. آخر می دانی من خيلی ديرباورم. اگر راست مي گويی برويم سر اجاق (زيارتگاه)، تو دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور كنم. البته آن موقع می توانی مرا بخوری.
گرگ پيش خودش گفت: عجب گوسفند احمقی گير آوردم. می روم قسم می خورم بعد تكه پاره اش می كنم و می خورم.
دوتايی آمدند تا رسيدند زير درختی كه سگ گله در آنجا افتاده بود و خوابيده بود و خواب هفت تا پادشاه را می ديد، گوسفند به گرگ گفت: اجاق اينجاست. حالا می توانی قسم بخوری.
گرگ تا دستش را به درخت زد كه قسم بخورد، سگ از خواب پريد و گلويش را گرفت.

زردآلو - مصطفی رحماندوست

زردآلو

به به به

رنگین است

خوش مزه

شیرین است

 

رویش زرد

بیمار است

لپش سرخ

تب دار است

 

مغزش را

چون بادام

بشکن زود

دام ، دام ، دام

 

هم خوش رو

هم خوش بو

زرد و سرخ

زردآلو

سرگذشت دانه برف - صمد بهرنگی

سرگذشت دانه برف

يك روز برفی پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا می كردم. دانه های برف رقص كنان می آمدند و روی همه چيز می نشستند. روی بند رخت، روی درختها، سر ديوارها، روی آفتابه ی لب كرت، روی همه چيز. دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ی برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگی زيبا و منظمی داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ی برف زبان داشت و سرگذشت اش را برايم می گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داری بدانی من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم:

من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توی دريای خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ی ديگر اينور و آنور می رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روی دريا مي گشتم. آفتاب گرمی مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ی ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكی پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار می آمد و به ما می چسبيد. گاهی هم ما می رفتيم و به توده های بزرگتر می چسبيديم و در هم می رفتيم و فشرده می شديم و باز هم كيپ هم راه می رفتيم و بالا می رفتيم و دورتر می رفتيم و زيادتر می شديم و فشرده تر می شديم. گاهی جلو آفتاب را می گرفتيم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر می كرديم.
آنطور كه بعضی از ذره های بخار می گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما می زد و ما را به شكلهای عجيب و غريبی در می آورد. خودم كه توی دريا بودم، گاهی ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره می ديدم.
نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلی بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توی هم رفته بوديم كه نمی توانستيم دست و پای خود را دراز كنيم. دسته جمعی حركت می كرديم: من نمی دانستم كجا می رويم. دور و برم را هم نمی ديدم. از آفتاب خبری نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلی وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. می خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
***
در همين جا صداي دانه ي برف بريد. نگاه كردم ديدم آب شده است

وقت بیداری - احد ده بزرگی

وقت بیداری

باز خورشید قشنگ

آمد از راه دراز

باز در دشت و دمن

چشم نرگس شده باز

خیز از بستر خود

کودک زیبا رو

وقت بیداری شد

خیز و تکبیر بگو

خیانت ماهی خوار - زینب جعفری

خيانت مرغ ماهی خوار

ماهی خوار پيری بر لب برکه ای زندگی می کرد. روزی اندوهناک کنار برکه نشست.

خرچنگي از دور او را ديد و نزديکش آمد و گفت: «چرا غمگيني؟»

ماهي خوار جواب داد: «چرا غمگين نباشم؟ غذاي من که يکي ـ دو ماهي است از دستم مي رود. چون از صيادها شنيدم که مي گفتند وقتي از فلان جا برگشتيم، در اين برکه به ماهي گيري مي پردازيم.»

خرچنگ با شنيدن اين سخنان زير آب رفت تا ماهي ها را خبر کند. ماهي ها نزد مرغ ماهي خوار جمع شدند و همگي گفتند: «ما با تو مشورت مي کنيم و خردمند موقع مشورت، از نصيحت کردن دريغ نمي کند، حتي اگر دشمن باشد. به خصوص در کاري که نفع آن به تو برمي گردد، زيرا زندگي تو به بودن ما بستگي دارد.»

ماهي خوار با خوش حالي از اين که نقشه اش گرفته، گفت: «من در اين نزديکي آبگيري مي شناسم و مي توانم هر روز چند تا از شماها را به آن جا ببرم.»

ماهي ها هر روز بر سر اين که کدام يک زودتر بروند، دعوا مي کردند. تا آن که روزي خرچنگ سوار بر پشت ماهي خوار به سوي برکه رفت. بعد از مدتي او استخوان هاي ماهي ها را از آن بالا ديد. گردن ماهي خوار را محکم فشار داد. وقتي ماهي خوار سقوط کرد، به طرف برکه راه افتاد و ماجرا را براي ماهي ها گفت.

ارسالی یک مامان از سویس