قصه های ازوپ - 5
خرس به تو چه گفت؟
روزی از روزها دو دوست با یکدیگر به جنگل رفتند. آنها سرگرم گفتگو و بگو و بخند بودند کهناگهان خرسی مقابلشان دیده شد.یکی از دو دوست که به شدت از خرس ترسیده بود ، به بالای درختی که آن نزدیکیها بود رفت و میان شاخه ها پنهان شد. آن دیگری که پائین درخت مانده و نتواسنته بود خود را به جائی برساند ، ابتدا دست و پای خود را گم کرد. ولی خیلی زود به خود آمد. روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد. خرس نزدیک شد و او را بو کرد و فکر کرد او مرده است. راهش را کشید و رفت . چون خرس ها جانورانی را خودشان نکشند نمی خورند.
بعد از رفتن خرس دوشتی که بالای درخت رفته بود، پائین آمد و گفت : خرس داشت با تو حرف می زد . راستی چی به تو می گفت؟
دوست گفت : خرس به من گفت حواست را خوب جمع کن و از این به بعد با کسانی که هنگام خطر تو را تنها می گذارند و خودشان بالای درخت پنهان می شوند، دوست نشو.
منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجدفر
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم