سفره هفت سین ما - احمد خدا دوست
سفره هفت سین
سین ، سین
کدام سین؟
سفره هفت سین ما
چی داره؟
سیب و سماق و سرکه
دیگه چی؟
سنجد و سیر و سکه
با سبزه
که خیلی سبز و شاده
میان باغ بشقاب
چون که تابیده به اون
نور قشنگ آفتاب
سین ، سین
سفره هفت سین ما
سفره هفت سین
سین ، سین
کدام سین؟
سفره هفت سین ما
چی داره؟
سیب و سماق و سرکه
دیگه چی؟
سنجد و سیر و سکه
با سبزه
که خیلی سبز و شاده
میان باغ بشقاب
چون که تابیده به اون
نور قشنگ آفتاب
سین ، سین
سفره هفت سین ما
روباه و زاغ
راغکی قالب پنیری دید
به دهن برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
که از آن می گذشت روباهی
روبه پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به! به ! چه قدر زیبائی!
چه دمی! چه سری! عجب پائی!
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوش خوان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قار قار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد تا دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود
نقاشی من
کنار دریا رفتم . دریا گفت : خوش آمدی.
لیوان بستنی ام را توی ساحل انداختم.
به جنگل رفتم. جنگل گفت : خوش آمدی.
زیر یک درخت آتش روشن کردم.
بالای کوه رفتم. کوه گفت : خوش آمدی.
قوطی آب میوه ام را لای سنگ ها گذاشتم.
به خانه رفتم و نقاشی کردم.
یک کوه ، یک جنگل و یک دریا کشیدم.
خواستم کوه را رنگ کنم ، اما کوه پر از زباله شد.
خواستم جنگل را سبز کنم ، اما جنگل آتش گرفت و سوخت.
خواستم دریا را آبی کنم ، اما دریا سیاه شد.
نقاشی را رها کردم.
دویدم ... دویدم ... دویدم
قوطی های آب میوه را از لای سنگ های کوه برداشتم ، آتش زیر درخت را خاموش کردم. لیوان های بستنی را از ساحل دریا جمع کردم.
حالا نقاشی ام پر از رنگهای زیباست.
منبع : مجله رشد نوآموز
نشانه های خدا
گنجشک ناز و کوچک
پرواز از که آموخت؟
آن بلبل خوش آواز
آواز از که آموخت؟
آن ابر را که آورد؟
باران چگونه بارید؟
کی ماه رو صدا زد
وقتی که رفت خورشید؟
در ذهن کوچکم بود
صد پرسش و معما
تا گفت در جوابم
آموزگار دانا
خورشید و ابر وباران
پرواز و ماه و لبخند
هر یک نشانه ای است
از قدرت خداوند
ستاره
باد آسمان را
دیشب تکان داد
سه تا ستاره
در دستم افتاد
بودند آنها
بسیار زیبا
یک دانه اش را
دادم به بابا
آن دیگری را
دادم به مادر
دیدم که مانده
یک دانه دیگر
آن را به بالا
پرتاب کردم
این کارها را
در خواب کردم
وقت نماز است
آمد عمویم
باز از زیارت
سوغاتی آورد
یک دانه ساعت
شکل خروس است
این ساعت او
می خواند آواز
قوقولی قوقو
وقت سحر را
می داند انگار
امروز ما را
او کرد بیدار
خیلی صدایش
آرام و ناز است
می گفت پاشو
وقت نماز است
گل بگو و گل بشنو
ماه مهربان من
مهر آسمان من
نور دیدگان من
گل بگو و گل بشنو
از سپیده دم تا خواب
مثل چشمه در مهتاب
خنده بر لب و شاداب
گل بگو و گل بشنو
کلاه قرمزی و آقای راننده
آقای راننده ، آقای راننده
یالله بزن به دنده
برو به سمت تهرون
می خوام برم تلویزیون
من میشم همکار مجری
همدم و همراه مجری
می گیم و می خندیم و شادیم و سرخوش
واسه بچه ها داریم برنامه خوش
می گیم و می خندیم و شادیم و سرخوش
دیگه تنها نیستیم ما می دهیم
دست هم و با دلهای خوش
*

کلاه قرمزی داره برمی گرده.
مثل یک رنگین کمان
شاپرک آمد کنار پنجره
روی شیشه مثل برگی دیده شد
دست بردم تا بگیرم او پرید
برگی انگار از درختی چیده شد
شاپرک باز آمد و آنجا نشست
بال رنگارنگ خود را باز کرد
آفتاب مهربان چون مادری
بال های نازکش را ناز کرد
پشت شیشه آفتاب مهربان
می درخشید از میان آسمان
دیده می شد بال های شاپرک
روی شیشه مثل یک رنگین کمان
با پرستوهای شاد
آسمان خوشحال و صاف
شاخه ها سبز وسفید
با پرستوهای شاد
می رسد از راه عید
خانه ها را آفتاب
می زند رنگ نشاط
فرش ها را مادرم
می تکاند در حیاط
دور گلدان را چه خوب
رنگ کرده خواهرم
یک گل زیبا و سرخ
من برایش می برم
ماهی من توی حوض
آب بازی می کند
باد هم با شاخه ها
تاب بازی می کند
خر
خر جانوری بود بی آزار
آماده برای بردن بار
چون نرم بود به راهواری
گویند بود خر سواری
نام دگرش دراز گوش است
گویند که بی شعور و هوش است
**

پدر
چی میشه دیگه پدر رفته
دیگه چشم از این دنیا بسته
الان اون بالاها
یا روی یک گل پروانه هاست
یعنی پدر من زیر خاکه
روزای خوشه من زیره خاکه
پدر صحبتش پر از صلح و صفا
وقتی هست توی خونه نظم برپاست
دلش خیلی لطیفه مثل گل یاس
پدر یعنی صورت خسته
دست پینه بسته
قلب شکسته
عشق پدر به فرزنداش عشق های کیمیاست
پدر عظمت های عزیز خداست
سلام بابا جون منم مهشید
اونی که از دوریت دل و جونش شده پر سوز
اونی که صداش می کردی جون من
تمام هستی و خون و پوست من
اره اون که می گرفتی توی اغوش گرمت
خوابش می برد روی شونه های نرمت
دست های مهربونت بود واسم سایه بون
بودنت رنگ امید واسه زندگیمون
ولی جفد شوم مرگ
بهت نکرد رحم
نزاشت بیش از این زندگی ببری سهم
خونه دلم بی تو شده ویرون
چشمام از دوریت شده کاسه خون
امیدم جاشو داده به نا امیدی
حتی دستامم نای نوشتن ندارن
ابر چشمام هم جای اشک خون می بارند
وقتی مه کنار قبرت می نشینم
تو را تنها اون زیر می بینم
غم دنیا می ریزه توی سینم
دیگه از این دنیا پر کینم
پدر از قدیم کوه رنج
واسه هر سرزمینی با ارزش مثل یک گنج
درسته که بهشت زیر پای مادراست
ولی ارامش بهشت توی اغوش پدر است
بی تو خیلی فقیرم
کاش منم بمیرم
تا توی اون دنیا دست گرمتو بگیرم
تو زلالی مثل اب
حق طلای ناب
بودند مثل اب
بودند چون سراب بگیر راحت بخواب
من تنها شدم از پیشم رفتی به همین اسونی پدر
فکر می کردم حالا حالاهاپیشم می مونی پدر
حالا تو نیستی بگو من چیکار کنم
بدون تو بدون تو
بگو از این به بعد با کی درد دل کنم پدر
پدر من مثل کویرم تو دریا
ولی حیف که اسیرم توی این دنیا
پدر تو مثل پروانه ای و من مثل شمع
پروانه از گرما می سوزه و تو از بدی های من
پدر عزیز خیلی دوست دارم
توی این دنیا تویی همه کس و کارم
بی قرارم از این که یروز تو رو ندارم
اینو بدون تو هیچ وقت اروم ندارم
اسم پدر هک شده روی قلبم
قلبم اسمشو فریاد می زنه هر دم
هر دم بدون عشقش رو به مر گم
مرگم نمی اد سوراغمو پر دردم
ادم بی پدر کو پیشونی سفید
رنگش پدریدو کمرش شده خمیده
خدا هیچ وقت تو را از من جدا نکنه
چون که اگه جدا کنه من می شم دیونه
پدر قرار ما پنج شنبه دیگه
الان ساعت 2 روبه صبحه
هرگز تو را از یادم نمی برم
همیشه هستی تاج سرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چهارشنبه سوری
امروز چهارشنبه سوری است. غروب این روز مردم آتش روشن
می کنند و از روی آتش می پرند. در روز چهارشنبه سوری مردم
جشن می گیرند.
شب چهارشنبه سوری بابای من وسط حیاط آتش روشن می
کرد. بعد من و مامان و مامان بزرگ و بابابزرگ را صدا می کرد.
همه از روی آتش می پریدیم.
من از آتش می ترسم. بابا و مامانم دست مرا می گرفتند و سه
تایی با هم از روی آتش می پریدیم.
من دلم نمی خواهد از روی آتش بپرم.
من دلم برای بابام تنگ شده است.
من می خواهم برای بابام یک شعر لالائی بگم
لالالائی بابای من![]()
بخواب آروم بابای من![]()
نمی رسه به گوش تو![]()
صدای گریه های من![]()
لالالائی بابای من![]()
بخواب آروم بابای من![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب برای تو صد تا گریه کردم
گل بادام
گل بادام ای سپید سپید
با خود آورده ای ز عید نوید
تو هم ای تازه سنبل خوشبو
قصه عید و نوبهار بگو
نرگس ای تاج زر نهاده به سر
جوی را دادی از بهار خبر
لاله ای سرخ روی باغ و چمن
ای به لبخند باز کرده دهن
حرفی از نوبهار می گویی
چون به دامان دشت می رویی
سایه پرور درخت خانه ی ما
نارون ، چتر خویش را بگشا
ای بهار ، ای بهار سبز بیا
تو بیا جاودان به خانه ی ما