چهارشنبه سوری
چهارشنبه سوری
امروز چهارشنبه سوری است. غروب این روز مردم آتش روشن
می کنند و از روی آتش می پرند. در روز چهارشنبه سوری مردم
جشن می گیرند.
شب چهارشنبه سوری بابای من وسط حیاط آتش روشن می
کرد. بعد من و مامان و مامان بزرگ و بابابزرگ را صدا می کرد.
همه از روی آتش می پریدیم.
من از آتش می ترسم. بابا و مامانم دست مرا می گرفتند و سه
تایی با هم از روی آتش می پریدیم.
من دلم نمی خواهد از روی آتش بپرم.
من دلم برای بابام تنگ شده است.
من می خواهم برای بابام یک شعر لالائی بگم
لالالائی بابای من![]()
بخواب آروم بابای من![]()
نمی رسه به گوش تو![]()
صدای گریه های من![]()
لالالائی بابای من![]()
بخواب آروم بابای من![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امشب برای تو صد تا گریه کردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 19:16 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم