این پنج انگشت - محمود کیانوش

این پنج انگشت

این پنج انگشت

هستند با هم

یک خانواده

بسیار بامهر

بسیار باهوش

بسیار ساده

 

پیوسته هم فکر

پیوسته همکار

پیوسته همراه

 

در فکر معصوم

در کار کوشا

در راه آگاه

 

ای کاش امروز

بودیم ما هم

مانند انگشت

 

همواره همدل

همواره همدست

همواره هم پشت

 

با یکدگر راست

با یکدگر خوب

با یکدگر دوست

 

در زندگانی

اخلاق انگشت

سرمشق نیکوست

قصه های ازوپ - 9

حاکم قورباغه ها

زمانی قورباغه ها  حاکم نداشتند شاید به خاطر همین بود که آن ها بدون هیچ نظم و اتضباطی زندگی می کردند. این سردرگمی ، قورباغه ها را وادار کرد ، روزی از روزها دور هم جمع شوند و به درگاه خداوند شکایت کنندکه خداوندا اگر ما حاکمی داشتیم راحت زندگی می کردیم. خواهش می کنیم بر ما حاکمی بفرست ای خدا . 

خداوند درخواست قورباغه ها را شنید و در استخری که آنها زندگی می کردند تکه چوب بزرگی رها کرد . به محض افتادن الوار در استخر ، صدای مهیبی بلند شد.قورباغه ها از شنیدن این صدا به شدت ترسیدند و درست تا کف استخر خود را پایین کشیدند. سکوت سنگینی بر استخر حاکم شد.

قورباغه ها که به مرور احساس می کردند خطر رفع شده است ، به تدریج به قسمتهای بالائی و بر سطح استخر بازگشتند و به جای حاکم ، با قطعه چوب بزرگی روبرو شدند. آن ها روی چوب رفتند و از این طرف و آن طرف آن آویزان شدند. قورباغه ها خیلی تلاش کردند ، ولی موفق نشدند صدای دیگری از تخته بشنوند. به همین دلیل شروع کردند به مسخره بازی و بازی روی تخته.

چندی بعد ، بار دیگر باز هم قورباغه ها خطاب به خداوند گفتند : خداوندگارا ! این دیگر چه حاکمی است ؟ مگر حاکم این طوری هم داریم؟ از این که هیچ سر و صدائی در نمی آید، این حاکم را عوض فرما و فرد جدیدی برایمان بفرست.

خداوند از ناشکری قورباغه ها به خشم آمد و فرمود : که این طور! پس من هم برایتان بهترین و قدرتمندترین حاکمان را فرومی فرستم. منتظر باشید!.

خداوند پس از این که این سخنان را ادا فرمود ، ماری را در مقام حاکم به استخر قورباغه ها فرستاد و مار هم همه ی قورباغه ها را یکی یکی خورد.

دکتر مرتضی مجدفر - رشد آموزش ابتدائی

 

بابای خوبم - حمید هنرجو

بابای خوبم

این روزها باران که می آید

حال تو را می پرسم از او باز

تو در دلم پایان نمی گیری

پایان تو یعنی همین آغاز

من با مرور روزهای تو

بوی بهار و عید می گیرم

بوی شکفتن ، دوستی ، لبخند

عطر گل خورشید می گیرم

من از تو دارم شادی و غم را

من از تو دارم این پریدن را

روی کویر تشنه شعرم

نقاشی باران کشیدن را

امروز دیگر نیستی اما

با یاد تو چون ابر می بارم

ای فصل خوب آشتی و نور

بابای خویم دوستت دارم

مادر - پروین دولت آبادی

مادر

مادرم شانه به مویم زد

بوسه ها بر سر و رویم زد

گفت : ای کودک من ، امیدم

نور چشمان منی ، خورشیدم

گل روی تو گل باغ من است

رنگ چشمان تو رنگ چمن است

حرف زیبائی و پاکی هایی

تا تو پاکیزه دلی ، زیبایی

 

دور از مدرسه - محمود پوروهاب

دور از مدرسه

دو پایم را شکستی

تو ای راننده بد

نکردی اعتنائی

شدی از پای من رد

 

مرا دیدی پر از درد

نکردی هیچ کاری

چه بی احساس هستی

مگر تو دل نداری؟

 

مرا محروم کردی

تو از درس و کتابم

دو هفته می شود که

میان رخت خوابم

 

گمانم خواب بودی

گه پیچیدی به سویم

دو تا پای تواناست

تمام آرزویم

 

خداوندا کمک کن

غمم پایان بگیرد

دو پای زخمی من

دوباره جان بگیرد

یک تکه ماه - حامد محقق

یک تکه ماه

مادرم چون آینه

ساده است و مهربان

چشم هایش آسمان

 

مادرم مثل نسیم

فصل لبخندش بهار

روی لب هایش انار

 

مادرم مانند گل

می شکوفد بی صدا

می کند من را دعا

 

مادرم یک تکه ماه

 توی باغ خانه است

او چراغ خانه است

*

از وبلاک اطلسی - حامد محقق

 

کارلو کلودی

کارلو کلودی نویسنده پینوکیو

کارلو کلودی ) کارلو لورنزی( در سال ۱۸۲۶ در شهر فلورانس ایتالیا به دنیا آمد. پدرش آشپز و مادرش خدمتکار بود. کارلو در جوانی به مدرسه علوم دینی رفت.

کارلو کلودی روزنامه نگار و منتقد و نویسنده کتاب های آموزشی بود. او یکی از بزرگترین نویسندگان آثار ادبی کودکان به حساب می آید. معروفترین کتاب او که خیلی دوست داریم پینوکیو است.

پینوکیو به صورت عروسکهای کوچک خیمه شب بازی یکی از معروفترین سوغاتیهای ایتالیا است.

کارلو کلودی در سال ۱۸۹۰ در ستن ۶۴ سالگی درگذشت.

سیب - ناصر کشاورز

سیب

گرفتم سیبی از مامان

که شکل قلب آدم بود

ولی خیلی بزرگ و چاق

تمام آن زیادم بود

 

به او گفتم که سیبم را

بیا نصفش بکن لطفا

به یاد دوستم هستم

که بازی می کند با من

 

دلم می خواهد از سیبم

برای او نگه دارم

به من لبخند زد مامان

خوشش آمد از این کارم

 

بله آن روز سیب من

دو قسمت شد ولی با پوست

چه زیبا بود در  دستم

کنار هم دو قلب دوست

 

درخت - مصطفی رحماندوست

درخت

لی لی لی لی های های

گریه کنیم وای وای

گریه چرا؟

چون که رفیق ناز ما مریض است

دوست تمام بچه ها مریض است

دست و بالش شکسته

شاخه سبز پارسالش شکسته

گریه کنیم مریض شده وای وای

درخت نازنین بود های های

با باد همبازی می شد

خواننده نازی می شد

سایه ای داشت صفایی داشت

دور و برش چه جایی داشت

آهای درخت مهربان

نرو تو شهر ما بمان

باران می آد آب می خوری

باد که می اد تاب می خوری

مسئله های کتاب - افسانه شعبان نژاد

مسئله های کتاب

آفتاب

در وسط خانه پهن

در اتاق

سفره صبحانه پهن

باز سر سفره صبحانه ام

ساکت و بی اشتها

باز سرم پر شده

از عدد و مسئله و ضرب ها

خیره ام

توی دل استکان

باز به یک حبه قند

*

مادرم

چای مرا خوب به هم می زند

باز هم این جمله ها

در سر من نرم قدم می زنند :

لحظه ها

کاش به شیرینی یک لقمه

نان و عسل می شدند

مسئله های کتاب

مثل همین قند که در چای بود

راحت و بی دغدغه حل می شدند

مار - مصطفی رحماندوست

مار

تو که شکل قطاری

نیش و سر و دم داری

با آن پوست نرم و لیز

تند و تیز و سینه خیز

رفتی دراز و باریک

توی سوراخ تاریک

نمی ترسم از نیش ات

از صدای فیش فیش ات

پر از نقش و نگاری

نگو که بی آزاری

دنیا - حامد محقق

دنیا

دنیا همیشه خوبه

اگه که خنده باشه

شبیه یک درخته

که روش پرنده باشه

*

دنیا همیشه خوبه

اگه مامان بخنده

شونه کنه موهامو

اون ها رو خوب ببنده

*

دنیا همیشه خوبه

پیش بابا  مامانم

خدا کنه همیشه

کنارشون بمانم

*

 

آفتاب مهتاب - افسانه شعبان نژاد

آفتاب مهتاب

آفتاب مهتاب چه رنگه

پیراهنم قشنگه

پیراهنم سفیده

دائی برام خریده

به رنگ برف و یاسه

قشنگ ترین لباسه

قصه های ازوپ - 8

پادشاهی شیر

جانواران جنگل دور هم جمع شدند و شیر را پادشاه خود کردند. به راستی هم پادشاهی شایسته شیر بود. چرا که شیر ویژگی های خوبی داشت و همواره طرفدار حق و عدالت و درستی بود. وقتی که شیر به پادشاهی رسید همه جانوران را به منطقه ای در جنگل فراخواند و گفت : از این پس ما شاهد برابری در جنگل خواهیم بود . از همین حالا بایدهرگونه دشمنی و کدورت از میان همه ی ما رخت بربندد. بنابر این همه با هم آشتی می کنیم و همدیگر را در آغوش می گیریم.

شیر ، گرگ را با گوسفند ، سگ را با خرگوش ، گربه را با موش و پلنگ را با آهو آشتی داد و از آنها خواست همیشه با هم دوست باشند  و به هیچ وجه در صدد ترساندن و ترسیدن از همدیگر نباشند و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنند.

خرگوش ترسو وقتی حرف های شیر را شنید ، نتوانست جلوی اشک های بی امانش را بگیرد و در حالی که هق هق می کرد ، گفت : ای روزگار بی مروت ! من در حسرت دیدن چنین روزی بودم و چه قدر خوش وقتم که قسمتم شد این روز را ببینم. فکر می کنم با چنین قاعده و قوانینی ، بالاخره جانوران ضعیفی مثل ما هم ، مزه ی زندگی راحت را خواهند چشید.

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجد فر

گنجشک پر - افسانه شعبان نژاد

گنجشک پر

گنجشک پر ، کلاغ پر

خواهر میاد از اون ور

راه رفتنو بلد نیست

کوچیکه این که بد نیست

شیر می خوره با شیشه

دوستش دارم همیشه