حاکم قورباغه ها
زمانی قورباغه ها حاکم نداشتند شاید به خاطر همین بود که آن ها بدون هیچ نظم و اتضباطی زندگی می کردند. این سردرگمی ، قورباغه ها را وادار کرد ، روزی از روزها دور هم جمع شوند و به درگاه خداوند شکایت کنندکه خداوندا اگر ما حاکمی داشتیم راحت زندگی می کردیم. خواهش می کنیم بر ما حاکمی بفرست ای خدا .
خداوند درخواست قورباغه ها را شنید و در استخری که آنها زندگی می کردند تکه چوب بزرگی رها کرد . به محض افتادن الوار در استخر ، صدای مهیبی بلند شد.قورباغه ها از شنیدن این صدا به شدت ترسیدند و درست تا کف استخر خود را پایین کشیدند. سکوت سنگینی بر استخر حاکم شد.
قورباغه ها که به مرور احساس می کردند خطر رفع شده است ، به تدریج به قسمتهای بالائی و بر سطح استخر بازگشتند و به جای حاکم ، با قطعه چوب بزرگی روبرو شدند. آن ها روی چوب رفتند و از این طرف و آن طرف آن آویزان شدند. قورباغه ها خیلی تلاش کردند ، ولی موفق نشدند صدای دیگری از تخته بشنوند. به همین دلیل شروع کردند به مسخره بازی و بازی روی تخته.
چندی بعد ، بار دیگر باز هم قورباغه ها خطاب به خداوند گفتند : خداوندگارا ! این دیگر چه حاکمی است ؟ مگر حاکم این طوری هم داریم؟ از این که هیچ سر و صدائی در نمی آید، این حاکم را عوض فرما و فرد جدیدی برایمان بفرست.
خداوند از ناشکری قورباغه ها به خشم آمد و فرمود : که این طور! پس من هم برایتان بهترین و قدرتمندترین حاکمان را فرومی فرستم. منتظر باشید!.
خداوند پس از این که این سخنان را ادا فرمود ، ماری را در مقام حاکم به استخر قورباغه ها فرستاد و مار هم همه ی قورباغه ها را یکی یکی خورد.
دکتر مرتضی مجدفر - رشد آموزش ابتدائی