بادبادک - احمد زارعی

بادبادک

همبازی ابرم

همبازی نورم

از خاکهای زرد

یک آسمان دورم

 

دنباله ام در باد

آزاد می رقصد

چون حلقه های نور

با باد می رقصد

 

همسایه خورشید

همسایه ماهم

از تیرگی دورم

با نور همراهم

 

دیروز تا خورشید

بر روی من خندید

بوسیدمش با مهر

او هم مرا بوسید

شیرین تر از نبات - علی باباچاهی

شیرین تر از نبات

سلام مامان محبوبه

حال شما که خوبه

برام نبات آوردی؟

یا شکلات آوردی؟

 

سلام سلام عزیزم

کوچولوی تمیزم

قصه آوردم برات

شیرین تره از نبات

ای پسر عزیز - ایرج میرزا

ای پسر عزیز

هان ای پسر عزیز دلبند

بشنو ز پدر نصیحتی چند

می باش به عمر خود سحرخیز

وز خواب سحرگهان بپرهیز

از یاد مبر تو شستشو را

پاکیزه بشوی دست و رو را

از تنرم و خشن هر آنچه پوشی

باید که به پاکیش بکوشی

گر جامه گلیم یا که دیباست

چون پاک و تمیز بود زیباست

چون با ادب و تمیز باشی

نزد همه کس عزیز باشی

با مادر خویش مهربان باش

آماده خدمتش به جان باش

با چشم ادب نگر پدر را

از گفته او مپیچ سر را

چون این دو شوند از تو خرسند

خرسند شود ز تو خداوند

انباری - سید احمد میرزاده

انباری

باز هم داداش من

غرق گریه زاری است

کرده او یک کار زشت

جای او انباری است

 

جای انباری ما

هست زیر خانه مان

گاه گاهی می رسد

یک صداهایی از آن

 

طفلکی داداش من

چون که کرده کار بد

تند تند از مادرم

عذر خواهی می کند

 

او خودش ناراحت است

خیلی از کار بدش

باز مثل روز قبل

مادرم می بخشدش

من داداش ندارم اما طفلکی داداشه

پدربزرگ ، مادربزرگ - جواد محقق

پدربزرگ ، مادربزرگ

پدربزرگ خوبم

همیشه مهربونه

وقتی که پیشم باشه

برام کتاب می خونه

 

مادربزرگ نازم

خیلی برام عزیزه

هر چی غذا می پزه

خوشمزه و لذیذه

 

وقتی با اونها باشم

غصه و غم ندارم

دنیا برام قشنگه

هیچ چیزی کم ندارم

گفتم پدر - محمود کیانوش

گفتم پدر

گفتم : پدر را دوست دارم

چشمم به سوی آسمان بود

خورشید می خندید و گوشش

بر گفت و گوی آسمان بود

 

شاید صدایم را شنیدند

چون هردوشان ماندند خاموش

شد گفت و گوی شاد آنها

با حرف من گوئی فراموش

 

کرد آسمان با چشم خورشید

در چشمهای من نگاهی

گفتم : مگر ای آسمان من

با حرف خود کردم گناهی؟

 

او گفت : نه ، اما نگاهت

انگار حرف دیگری داشت

ما را چرا می دید کوچک؟

از ما مگر بالاتری داشت؟

 

گفتم : بله در سینه من

مهر پدر صد آسمان است

در چشم من بالاتر از او

تنها خداوند جهان است

همچو این آسمان - لیلا جمالی

همچو این آسمان

معلم توئی نور امید من

تو چون مادری ، هم دل و جان من

تو قلبت چو شیشه زلال و روان

تو چون آینه همچو این آسمان

تو همچون ستاره درخشان به نور

به مثل بلوری و دریای نور

لیلا جمالی - بوشهر

از رشد جوان

 

باغ تو شد آباد - شکوه قاسم نیا

باغ تو شد آباد

وقتی تو را دیدم

گفتم چه زیبائی

گفتم که شاید تو

از نسل گلهائی

 

گفتم که خورشیدی

گفتم که مهتابی

اهل بهشتی تو

شیرین و پر آبی

 

با شادی بسیار

از شاخه ات چیدم

لبهای سرخت را

با خنده بوسیدم

 

ای میوه خوشبو

ای خنده روی شاد

ای سیب سرخ من

باغ تو شد آباد

خرمشهر آزاد شد

 

 

قصه های من و بابام - 3

کتاب خوب

بابام همیشه می گفت : کتاب خوب کتابی است که آدم دلش نیاید آن را زمین بگذارد و تا آخر بخواند.

یک روز بابام مرا به یک کتابفروشی برد. برایم یک کتاب خوب خرید. تا کتاب را گرفتم ، مشغول خواندن آن شدم. بابام هم از بالای سرم مشغول خواندن آن شد.

از کتابفروشی تا خانه مشغول خواندن کتاب بودین. کار درستی نبود. ولی مواظب بودیم که در پیاده رو راه برویم و در خیابان به کسی یا چیزی نخوریم و زیر اتومبیل نرویم.

به خانه رسیدیم. بابام می خواست چای درست کند. ولی نگاهش به کتاب من بود. به جای چای توتون پیپ توی کتری ریخت. بعد هم ، توتون دم کشیده را ، همان طور که داشت کتاب مرا می خواند ، به جای فنجان توی کلاه خودش ریخت.

آن روز قرار بود بابام مرا حمام ببرد و بشوید. همان طور که هر دو مشغول خواندن آن کتاب بودیم ، با هم وارد حمام شدیم.بابام که داشت کتاب مرا می خواند ، یادش رفت که باید مرا بشوید. کتاب را از من گرفت و با لباس توی وان پراز آب رفت. من هم مشغول خواندن همان کتاب بودم و حمام و همه چیز را از یاد برده بودم.

قصه های من و بابام - 2

شیشه های شکسته

یکی از روزهای تعطیل بود. داشتم توی اتاق توپ بازی می کردم . توپ به شیشه پنجره خورد و آن را شکست. بابام اوقاتش تلخ شدو فریاد زد : پسر جان ، چند بار باید بگویم که اتاق جای توپ بازی نیست!

از ترس دویدم و رفتم توی حیاط. بعد هم توپم را برداشتم و آعسته رفتم توی اتاق و در جایی قایم شدم. بابام مشغول خواندن روزنامه بود. ناگهان دید که چند ساعت گذشته است و از من خبری نیست. خیال می کرد که من دارم توی حیاط بازی می کنم. رفت و همه جای حیاط را گشت و مرا پیدا نکرد. فکر کرد که من از خانه بیرون رفته ام . گم شده ام.

بابام توی خیابانها راه افتاده بود و با صدای بلند مرا صدا می زد. ولی در همان وقت ، من باز هم داشتم توی اتاق توپ بازی می کردم.

عاقبت بابام خسته و غصه دار ، به خانه برگشت. تا به در خانه رسید ، توپ من به شیشه یک پنجره دیگر خورد . شیشه را شکست و خورد به سر بابام.

نمی دانید چه بابای خوبی دارم! آن قدر از پیدا کردن من خوشحال شد که نگاهی هم به شیشه های شکسته نکرد.

هدیه به بابا - غزل مقدم

هدیه به بابا

سوار اسبم

می رم به صحرا

گل می چینم من

برای بابا

می رم به خانه

گل می دم به او

می بوسم او را

خوش بو و خوش رو

دیگ آش - افسانه شعبان نژاد

دیگ آش

الک دولک

کجاست نمکدون و نمک ؟

آش می پزم نمک می خوام

خسته شدم کمک می خوام

این دیگ آش مال چیه ؟

برای خاله بازیه

سه دزد - عباس یمینی شریف

سه دزد

دو نفر دزد خری دزدیدند

سر تقسیم به هم جنگیدند

آن دو بودند چو گرم زد و خورد

دزد سوم خرشان را زد و برد

من دخترم - عباس یمینی شریف

من دخترم

بچه ها من دخترم

در خوش زبانی نوبرم

در خانه داری ماهرم

شریک کار مادرم

چهره شاد من ببین

شیرین به مثل شکرم