گفتم پدر - محمود کیانوش
گفتم پدر
گفتم : پدر را دوست دارم
چشمم به سوی آسمان بود
خورشید می خندید و گوشش
بر گفت و گوی آسمان بود
شاید صدایم را شنیدند
چون هردوشان ماندند خاموش
شد گفت و گوی شاد آنها
با حرف من گوئی فراموش
کرد آسمان با چشم خورشید
در چشمهای من نگاهی
گفتم : مگر ای آسمان من
با حرف خود کردم گناهی؟
او گفت : نه ، اما نگاهت
انگار حرف دیگری داشت
ما را چرا می دید کوچک؟
از ما مگر بالاتری داشت؟
گفتم : بله در سینه من
مهر پدر صد آسمان است
در چشم من بالاتر از او
تنها خداوند جهان است
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:59 توسط به یاد بابا
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم