با پرستوهای شاد - محمود پور وهاب

با پرستوهای شاد

آسمان خوشحال و صاف

شاخه ها سبز وسفید

با پرستوهای شاد

می رسد از راه عید

 

خانه ها را آفتاب

می زند رنگ نشاط

فرش ها را مادرم

می تکاند در حیاط

 

دور گلدان را چه خوب

رنگ کرده خواهرم

یک گل زیبا و سرخ

من برایش می برم

 

ماهی من توی حوض

آب بازی می کند

باد هم با شاخه ها

تاب بازی می کند

خر - عباس یمینی شریف

خر

خر جانوری بود بی آزار

آماده برای بردن بار

چون نرم بود به راهواری

گویند بود خر سواری

نام دگرش دراز گوش است

گویند که بی شعور و هوش است

جزیره دانش

**

 

پدر

این شعر رو مهشید برام داده مرسی مهشید جونم.

پدر

چی میشه دیگه پدر رفته
دیگه چشم از این دنیا بسته
الان اون بالاها
یا روی یک گل پروانه هاست
یعنی پدر من زیر خاکه
روزای خوشه من زیره خاکه
پدر صحبتش پر از صلح و صفا
وقتی هست توی خونه نظم برپاست
دلش خیلی لطیفه مثل گل یاس
پدر یعنی صورت خسته
دست پینه بسته
قلب شکسته
عشق پدر به فرزنداش عشق های کیمیاست
پدر عظمت های عزیز خداست
سلام بابا جون منم مهشید
اونی که از دوریت دل و جونش شده پر سوز
اونی که صداش می کردی جون من
تمام هستی و خون و پوست من
اره اون که می گرفتی توی اغوش گرمت
خوابش می برد روی شونه های نرمت
دست های مهربونت بود واسم سایه بون
بودنت رنگ امید واسه زندگیمون
ولی جفد شوم مرگ
بهت نکرد رحم
نزاشت بیش از این زندگی ببری سهم
خونه دلم بی تو شده ویرون
چشمام از دوریت شده کاسه خون
امیدم جاشو داده به نا امیدی
حتی دستامم نای نوشتن ندارن
ابر چشمام هم جای اشک خون می بارند
وقتی مه کنار قبرت می نشینم
تو را تنها اون زیر می بینم
غم دنیا می ریزه توی سینم
دیگه از این دنیا پر کینم
پدر از قدیم کوه رنج
واسه هر سرزمینی با ارزش مثل یک گنج
درسته که بهشت زیر پای مادراست
ولی ارامش بهشت توی اغوش پدر است
بی تو خیلی فقیرم
کاش منم بمیرم
تا توی اون دنیا دست گرمتو بگیرم
تو زلالی مثل اب
حق طلای ناب
بودند مثل اب
بودند چون سراب بگیر راحت بخواب
من تنها شدم از پیشم رفتی به همین اسونی پدر
فکر می کردم حالا حالاهاپیشم می مونی پدر
حالا تو نیستی بگو من چیکار کنم
بدون تو بدون تو
بگو از این به بعد با کی درد دل کنم پدر
پدر من مثل کویرم تو دریا
ولی حیف که اسیرم توی این دنیا
پدر تو مثل پروانه ای و من مثل شمع
پروانه از گرما می سوزه و تو از بدی های من
پدر عزیز خیلی دوست دارم
توی این دنیا تویی همه کس و کارم
بی قرارم از این که یروز تو رو ندارم
اینو بدون تو هیچ وقت اروم ندارم
اسم پدر هک شده روی قلبم
قلبم اسمشو فریاد می زنه هر دم
هر دم بدون عشقش رو به مر گم
مرگم نمی اد سوراغمو پر دردم
ادم بی پدر کو پیشونی سفید
رنگش پدریدو کمرش شده خمیده
خدا هیچ وقت تو را از من جدا نکنه
چون که اگه جدا کنه من می شم دیونه
پدر قرار ما پنج شنبه دیگه
الان ساعت 2 روبه صبحه
هرگز تو را از یادم نمی برم
همیشه هستی تاج سرم

چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری

امروز چهارشنبه سوری است. غروب این روز مردم آتش روشن

 می کنند و از روی آتش می پرند. در روز چهارشنبه سوری مردم

 جشن می گیرند.

شب چهارشنبه سوری بابای من وسط حیاط آتش روشن می

 کرد. بعد من و مامان و مامان بزرگ و بابابزرگ را صدا می کرد.

همه از روی آتش می پریدیم.

من از آتش می ترسم. بابا و مامانم دست مرا می گرفتند و سه

تایی با هم از روی آتش می پریدیم.

من دلم نمی خواهد از روی آتش بپرم.

من دلم برای بابام تنگ شده است.

من می خواهم برای بابام یک شعر لالائی بگم

لالالائی بابای من

بخواب آروم بابای من

نمی رسه به گوش تو

صدای گریه های من

لالالائی بابای من

بخواب آروم بابای من

امشب برای تو صد تا گریه کردم

هر روزتان نوروز

گل بادام - پروین دولت آبادی

گل بادام

گل بادام ای سپید سپید

با خود آورده ای ز عید نوید

تو هم ای تازه سنبل خوشبو

قصه عید و نوبهار بگو

نرگس ای تاج زر نهاده به سر

جوی را دادی از بهار خبر

لاله ای سرخ روی باغ و چمن

ای به لبخند باز کرده دهن

حرفی از نوبهار می گویی

چون به دامان دشت می رویی

سایه پرور درخت خانه ی ما

نارون ، چتر خویش را بگشا

ای بهار ، ای بهار سبز بیا

تو بیا جاودان به خانه ی ما

 

موج حسود - احمد خدا دوست

موج حسود

نرم و سبک ، مثل نسیم

روزی به دریا می روم

روزی به دریاهای دور

آن سوی دنیا می روم

 

بر ساحل زیبای او

یک بره آهو می کشم

در پیش رویش ، دره ای

سر سبز و خوشبو می کشم

 

با بره آهو دره ام

همرنگ آهو می شود

نقاشی ام زیباتر از

گلهای خوشبو می شود

 

موج حسودی ناگهان

خود را به ساحل می زند

بر دفتر زیبای من

خطهای باطل می کشد

 

شعر تلویزیون - 5

علی کوچولو

لی لی لی لی لی

لی لی لی حوضک

علی کوچولو

این مرد کوچک

علی کوچولو

تو قصه ها نیست

مثل من و توست

اون دور دورا نیست

نه قهرمانه

نه خیلی ترسو

نه خیلی پرحرف

نه خیلی کم رو

خونه شون در داره

در خونه شون کلون داره

اتاقش تاقچه داره

حیاطش باغچه داره

باغچه اش گلی گلی

کنار حوضش بلبلی

لای لای لای

لی لی لی

این ماردشه

مادر علی

مامان جونش

چه مهربونه

علی کوچولو

اینو می دونه

این هم باباشه

که خالیه جش

رفته به جبهه

خدا به همراش

علی کوچولو

چه خوب و نازه

واسمون داره

حرفهای تازه

**

موسیقی زیبای کودکان در اینجا

 

شعر تلویزیون - 4

خونه مادربزرگه

خونه مادربزرگه

هزار تا قصه داره

خونه مادربزرگه

شادی و غصه داره

خونه مادربزرگه حرفهای تازه داره

خونه مادربزرگه

گیاه و سبزه داره

کنار خونه ما

همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل

اینجا همش بهاره

دل وقتی مهربونه

شادی می آد میمونه

خوشبختی از رو دیوار

پر می کشه به خونه

قصه های ازوپ - 7

خرگوشها و قورباغه ها

خرگوش شدن مگر کار آسانی است. بیچاره ها از زمانی که به دنیا می آیند ، ترسو هستندو همیشه با ترس زندگی می کنند. مگر قلب کوچک آنها می تواند این همه ترس را تحمل کند ؟ همیشه باید مواظب باشند که عقاب از آن بالاها آنها را نبیند و شکار نکند.

دسته ای از خرگوشها که با هم زندگی می کردند ، از این همه ترس جانشان به لب رسیه بود .آن ها تصمیم گرفتند جایی جمع شوند و در مورد وضع خودشان با یکدیدگر حرف بزنند. آن ها پس از گفت و گوهای فراوان ، فکر کردند اگر اینجوری عمل کنند بهتر است :

- اینجوری نمی شود زندگی کرد . فکر نمی کنید یک بار مردن از هزار بار مردن بهتر باشد ؟ پس بهتر است برویم و خودمان خودمان را بکشیم. بهترین راه این است که یک دفعه داخل آب بپریم و خودمان را از بدی های این دنیا رها کنیم.

این ها را گفتند و شنیدند و همه با هم دوان دوان کنار استخری رفتند که پر از قورباغه بود. درست در همین موقع ، قورباغه ها تا هیاهوی خرگوش ها را کنار استخرشان دیدند ، با ترس و لرز فراوان داد کشیدندکه  ای هوار زندگی قورباغه ها در خطر است . بروید زیر آب .

و همگی زیر آب رفتند. عاقل ترین خرگوش جمع وقتی این وضعیت را دیدگفت : دست نگه دارید دوستان ! کسی خودش را به خطر نیاندازد. خودتان دیدید در دنیای ما حیوانات از ما ترسوتر هم پیدا شد.

خرگوش ها که این سخنان را از عاقل ترین خرگوش شنیدند ، آرام شدند و از کشتن خود صرف نظر کردند.

منبع قصه های ازوپ : مجله رشد آموزش ابتدائی

به کوشش : دکتر مرتضی مجد فر

 

عروسی - ناصر کشاورز

عروسی

وقت غروب است

خورشید زیباست

مثل عروس است

از دور پیداست

 

یک ابر نازک

افتاده رویش

مانند یک تور

بر روی مویش

 

داماد پس کو ؟

او توی راه است

من شک ندارم

آقای ماه است

 

جشن عروسی

در آسمان هاست

صد تا ستاره

مهمان آن هاست

شعر تلویزیون - 3

هادی و هدی

عروسکا ، عروسکا

کجائید ؟ کجائید ؟

مادربزرگ ، هادی ، هدی

بیائید ، بیائید

عروسکای خوبیم

از نخ و میخ و چوبیم

پدر کجاست؟

من اینجام

مادر کجاست؟

من اینجام

عروسکای نازیم

قصه رو ما می سازیم

سلام ، سلام

راستی خودمم آق بابام

عروسکای قصه ایم

نون و پنیر و پسته ایم

 

مهربان تر از مادر - افسانه شعبان نژاد

مهربان تر از مادر

مهربان تر از مادر

مهربان تر از بابا

مهربان تر از آبی

با تمام ماهی ها

 

مهربان تر از گل ها

با دو بال پروانه

مهربان تر از باران

با درخت و با دانه

 

مهربان تر از خورشید

با گل و زمینی تو

تو خدای ما هستی

مهربان ترینی تو

سگ - عباس یمینی شریف

سگ

این سگ که بود رفیق چوپان

همراه شود به گوسفندان

گرگی اگر از کمین درآید

تا از گله طعمه ای رباید

عوعو کند و شبان بخواند

تا از گله گرگ را براند

قصه های ازوپ - 6


کلاغ و روباه

روز یدر حیاط خانه ای روستائی ، گوشت گوسفند قربانی شده را داخل گذاشته بودند.کلاغ حیله گر فرصتی به دست آورد و تکه ای گوشت را کند و به طرف جنگل پرواز کرد. روی شاخه درختی نشست و با اشتهای تمام آماده خوردن گوشت شد که روباهی از آن جا می گذشت . روباه بوی گوشت را حس کرد و ناخودآگاه نگاهش به بالای درخت افتاد. تکه گوشت را دید و آب از دهانش به راه افتاد. با خود گفت : صبر کن ببین چطوری گوشت را از دستت می گیرم و خودم می خورم .

بروباه به آهستگی خود را زیر درخت کشاند و شروع کرد به تعریف کردن از صدای خوش و بال و پر خوش رنگ و سیاه کلاغ تعریف کردن. و گفت : اگر صدایت هم مثل پر و بالت زیبا بود ، سرور پرندگان می شدی .

تعریف روباه کلاغ را از  خود بی خود کردو برای این که به روباه ثابت کند که صدایش نیز مثل پر و بالش زیباست شروع به قار قار کرد. تا دهان باز کرد تکه گوشت از دهانش افتاد و روباه هم گوشت را قاپید و فوری خورد و گفت : جناب کلاغ ، صدایت هم مثل پر و بال و قد و بالایت زیباست . اما حیف که برای سروری بر پرندگان دیگر عقل نداری.

از مجله رشد آموزش ابتدائی - مرتضی مجدفر

دریا  - جعفر ابراهیمی ، شاهد

دریا

آرام و شادابی

بسیار زیبائی

پهناور و آبی

به به ، تو دریائی

 

من در خیال خود

با قایقی زیبا

سوی تو می آیم

سوی تو ای دریا

پستچی - اصغر واقدی

پستچی 

با صدای زنگ در

مادرم از جا پرید

گفت با شادی به من

پستچی از ره رسید

 

باز کردم در به شوق

با ادب گفتم سلام

بر لبش لبخند بود

در نگاه او پیام

 

داد یک پاکت به من

پاکتی با تمبر پست

گفت دارم مژده ای

نامه ی بابای توست

سلام آقای باران - سید سعید هاشمی

سلام آقای باران

سلام آقای باران

ببین خشکیده گلدان

شده بیمار یاسش

چروکیده لباسش

نمانده راه چاره

کجا ماندی دوباره؟

زمین خشک و هوا خشک

تمام شاخه ها خشک

بیا آقای باران

به گل شادی بنوشان

ببار آرام و نم نم

بیاور هدیه شبنم

ببار این سو و آن سو

نباش این قدر کم رو

به یاس خشک رو کن

لباسش را اتو کن

 

پروانه - پروین دولت آبادی

پروانه

پروانه رنگ رنگ زیبا

باز آمده ای به خانه ما

در گوشه پنجره نشستی

تا باغ قشنگ را ببینی

مهمان قشنگ رنگ رنگم

همبازی کوچک قشنگم

امروز که غنچه های زیبا

لبخند زند به صورت ما

من می کنم این دریچه را باز

پروانه من درآ به پرواز

ماه های سال - عباس یمینی شریف

ماه های سال

فصل بهار

فروردین ماه گل ها

دنیا دارد تماشا

اردی بهشت از سبزه

زیبا می گردد صحرا

خرداد آید پیاپی

میوه های گوارا

فصل تابستان

تیر آرد با خود گرما

گرمک می گردد پیدا

مرداد از هندوانه

پر می شود همه جا

شهریور آرد انگور

با خوشه های زیبا

فصل پائیز

مهر آرد برگ ریزان

کم کم می بارد باران

آبان انار رنگین

آویزد از درختان

آذر به و خرمالو

پیدا شود فراوان

فصل زمستان

دی پرتقال و لیمو

آید خوش رنگ و خوش بو

بهمن برف و یخبندان

آید با سوز از هر سو

اسفند آید بنفشه

سبزه دمد لب جو

 

دوستی خاله خرسه

دوستی خاله خرسه

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود . پيرمردي در دهي دور در باغ بزرگي زندگي مي كرد . اين پيرمرد از مال دنيا همه چيز داشت ولي خيلي تنها بود ،‌ چون در كودكي پدر و مادرش از دنيا رفته بود و خواهر و برادري نداشت . او به يك شهر دور سفر كرد تا در آنجا كار كند . اوايل ، چون فقير بود كسي با او دوست نشد و هنگاميكه او وضع خوبي پيدا كرد حاضر نشد با آنها دوست شود ، چون مي دانست كه دوستي آنها براي پولش است.

يك روز كه دل پيرمرد از تنهائي گرفته بود به سمت كوه رفت . در ميان راه يك خرس را ديد كه ناراحت است . از او علت ناراحتيش را پرسيد . خرس جواب داد : ” ديگر پير شده ام ، بچه هايم بزرگ شده اند و مرا ترك كرده اند و حالا خيلي تنها هستم . “

وقتي پيرمرد داستان زندگيش را براي خرس گفت ، آنها تصميم گرفتند كه با هم دوست شوند .

مدتها گذشت و بخاطر محبتهاي پيرمرد ، خرس او را خيلي دوست داشت . وقتي پيرمرد مي خوابيد خرس با يك دستمال مگسهاي او را مي پراند . يك روز كه پيرمرد خوابيده بود ، چند مگس سمج از روي صورت پيرمرد  دور نمي شدند و موجب آزار پيرمرد شدند .

عاقبت خرس با وفا خشمگين شد وبا خود گفت : ” الان بلائي سرتان بياورم كه ديگر دوست عزيز مرا اذيت نكنيد . “

و بعد يك سنگ بزرگ را برداشت و مگسها را كه روي صورت پيرمرد نشسته بودند بشانه گرفت و سنگ را محكم پرت كرد .

و بدين ترتيب پيرمرد جان خود را در راه دوستي با خرس از دست داد و از اون موقع در مورد دوستي با فرد ناداني كه از روي محبت موجب آزار دوست خود مي شود اين مثل معروف شده كه مي گويند ”‌دوستي فلاني مثل دوستي خاله خرسه است .

این ضرب المثل و ضرب المثل های قشنک دیگر در سایت  کودکان

قصه های ازوپ - 5

خرس به تو چه گفت؟

روزی از روزها دو دوست با یکدیگر به جنگل رفتند. آنها سرگرم گفتگو و بگو و بخند بودند کهناگهان خرسی مقابلشان دیده شد.یکی از دو دوست که به شدت از خرس ترسیده بود ، به بالای درختی که آن نزدیکیها بود رفت و میان شاخه ها پنهان شد. آن دیگری که پائین درخت مانده و نتواسنته بود خود را به جائی برساند ، ابتدا دست و پای خود را گم کرد. ولی خیلی زود به خود آمد. روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد. خرس نزدیک شد و او را بو کرد و فکر کرد او مرده است. راهش را کشید و رفت . چون خرس ها جانورانی را خودشان نکشند نمی خورند.

بعد از رفتن خرس دوشتی که بالای درخت رفته بود، پائین آمد و گفت : خرس داشت با تو حرف می زد . راستی چی به تو می گفت؟

دوست گفت : خرس به من گفت حواست را خوب جمع کن و از این به بعد با کسانی که هنگام خطر تو را تنها می گذارند و خودشان بالای درخت پنهان می شوند، دوست نشو.

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجدفر

میهن خویش را کنیم آباد - عباس یمینی شریف

میهن خویش را کنیم آباد

سر زد از پشت ابرها خورشید

باغ و بستان دوباره زیبا شد

فصل سرما و برف و باد گذشت

موقع گردش و تماشا شد

 

در چمن بر درخت گل بلبل

وه چه شیرین ترانه ای دارد

هست خشنود و شادمان زیرا

وطنی ، آشیانه ای دارد

 

کودکان این زمین و آب و هوا

این درختان که پرگل و زیباست

باغ و بستان و کوه و دشت همه

خانه ما و آشیانه ماست

 

دست در دست هم دهیم به مهر

میهن خویش را کنیم آباد

یار و غمخوار یکدگر باشیم

تا بمانیم خرم و آزاد

کفش های خاله سوسکه - شکوه قاسم نیا

کفش های خاله سوسکه

کفش های خاله سوسکه

به پاش یه کم تنگ شده

وقتی که اون راه می ره

فکر می کنی می لنگه

 

خریده آقا موشه

سنجد نرم و تازه

پوستاشو کنده و زود

برده به یک مغازه

 

صاحب این مغازه

یک آقا پینه دوزه

با پوست نرم سنجد

کفش های خوب می دوزه

 

برای خاله سوسکه

می دوزه کفش تازه

خدا کنه که باشه

به پای او اندازه

عکس از اینجا

ما کودکان - عباس یمینی شریف

ما کودکان

ما کودکانیم

شیرین زبانیم

تنها و با هم

کتاب می خوانیم

 

ما در دبستان

شادیم و خندان

چون گل که دارد

جا در گلستان

 

گفتار ما خوب

هر کار ما خوب

با هر کسی هست

رفتار ما خوب

قصه های ازوپ -4

مسابقه خرگوش و لاک پشت

یک روز لاک پشت جلوی خرگوش ایستاد و گفت : من می توانم سریع تر از تو بروم.

و در حالی که خرگوش تعجب کرده بود ادامه داد : لازم نکرده تو به پاهای خودت مغرور شوی و ما لاک پشت ها را دست کم بگیری . خیلی هم به پاهای قوی و چالاک خودت امیدوار نباش .

خرگوش که حرفهای عجیب  لاک پشت شنید ، از بالا به پائین نگاهی عاقل اندر سفیه به لاک پشت انداخت و گفت : برو دنبال کار و بارت ، تو کار و بار دیگری نداری ؟

لاک پشت سرش را از لاک خود بیرون آوردو گنت : نه ندارم . تنها کارم این است که با تو مسابقه بدهم. اگر نمی ترسی بیا میدان .

خرگوش قبول کرد مسابقه شروع شدلاک پشت در چشم به هم زدنی به راه افتاد و با تمام وجود و به سختی شروع به حرکت کرد. خرگوش مغرور که اصلا لاک پشت را قبول نداشت و به قدرت دوندگی خودش خیلی امیدوار بود، اجازه داد که لاک پشت جلو بیفتد. خودش هم زیر سایه درختی دراز کشید و به استراحت و خوردن هویچ پرداخت و زیر لب زمزمه کرد و گفت : بگذار جلو بیفتد ببینم چطوذی می تواند برنده شود.

بعد هم همانجا که پاهایش را دراز کرده و نشسته بود غلتی زد و خوابش برد.

اما لاک پشت که فقط به فکر برنده شدن در مسابقه بود ، بدون اینکه جائی بنشیند و خستگی در کند ، پیش رفت و توانست به خط پایان برسد. اینگونه بود که خرگوش مغرور و امیدوار باخت و لاک پشتسخت کوش به پیروزی رسید .

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجدفر

 

من و دنیا - محمود کیانوش

من و دنیا

با چشمم ، دنیا را ، می بینم

این جا را ، آن جا را ، می بینم

با پایم ، دنیا را ، می گردم

در این جا ، در آن جا ، می گردم

با دستم ، دنیا را ، می گیرم

این ها را ، آن ها را ، می گیرم

با قلبم ، دنیا را ، می خواهم

مادر را ، بابا را ، می خواهم

ایران - اسدا الله شعبانی

ایران

زیبا ، زیبا ، زیبائی

ای ایران

میهن خوب مایی

ای ایران

 

هم کوه و جنگل داری

هم صحرا

هم باغ و بستان داری

هم دریا

 

من یک دنیا خاکت را

دارم دوست

خاک خوب و پاکت را

دارم دوست

 

حلزون - مهری ماهوتی

حلزون

ای حلزون شاخکی

کجا میری یواشکی؟

جلو میری یواش و ریزه میزه

پوست تنت چه نرم و خیس و لیزه

خال های دونه دونه دونه داری

به روی پشت خود یه لونه داری

ساکتی و خجالتی و تنها

بمون توی باغچه خونه ما

شعر بابا - سید احمد میرزاده

یک شعر برای بابا

وقتي شنيدم آن خبر را
از غصه و غم گريه كردم
مانند يك ابر بهاري
آرام و نم نم گريه كردم

رفتم به سوي قاب عكسش
هي صورتش را ناز كردم
با عكس او يكبار ديگر
من درد دل آغاز كردم

احساس مي كردم كه آن روز
دلهاي كوچك غصه دارند
پروانه ها اندوهگينند
گلهاي ميخك سوگوارند

وقتي شنيدم آن خبر را
پر شد دلم از غصه و غم
آنروز،من مانند يك ابر
از صبح تا شب گريه كردم