افسانه ی شمشاد کوچولو - مهری طهماسبی دهکردی


 

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچكس نبود


در زمانهاي قديم در روستاي سرسبز و زيبايي زن و شوهر جواني زندگي مي كردند كه يك پسر كوچولوي بازيگوش و بامزه به اسم شمشاد داشتند. زن و مرد روزها در مزرعه كار مي كردند و شمشاد كوچولو هم نزديك آنها بازي ميكرد. او حيوانات را خيلي دوست داشت و هرگز آنها را  اذيت نمي كرد. به مرغ و خروس و جوجه ها دانه مي داد و تخم مرغها را جمع ميكرد.

آنها خانواده ي خوشبختي بودند و شمشاد از داشتن پدر و مادري مهربان احساس شادي و رضايت مي كرد.

يك روز پري جنگلي كوچكي كه در جنگل سرسبز نزديك روستاي آنها زندگي مي كرد، از كنار خانه ي آنها رد مي شد .او صداي خنده ي شمشاد را شنيد . به داخل خانه نگاه كرد و شمشاد را ديد كه در كنار پدر و مادرش نشسته و با خوشحالي حرف مي زند و پدر و مادرش هم با مهرباني به حرفهايش گوش مي دهند.

پري جنگلي كه موجودي حسود و بدجنس بود، از شادي آنها نارحت شد و تصميم گرفت شمشاد را آزار دهد. او يك دستبند طلاي جادويي درست كرد و خودش را  به شكل فروشنده ي دوره گردي درآورد و به نزد مادر شمشاد رفت و به او گفت اگر كمي غذا به من بدهي اين دستبند را به تو ميدهم. مادر كه از دستبند خوشش آمده بود ، كمي غذا به او داد و دستبند را گرفت و به دستش بست. از آن لحظه به بعد اخلاقش عوض شد. همين كه شمشاد مي خواست حرف بزند يا بازي كند، با همان دستي كه دستبند را به آن بسته بود، كتكش مي زد و به او اجازه نمي داد بازي كند يا حرف بزند و شعر بخواند. مادرش مي گفت: « تو بزرگ شده اي و بايد مثل آدم بزرگها رفتار كني ، بچگي ديگر بس است.»

يك روز شمشاد از دست مادرش كتك مفصلي خورد .از دست اوفراركر د. با چشم گريان به طرف لانه ي مرغ و خروس رفت و به جوجه ها گفت:« مادرم خيلي بداخلاق شده، ديگر دوستم ندارد، برايم قصه نمي گويد ، نوازشم نمي كند و اجازه نمي دهد بازي كنم. خوش به حال شما كه مادرتان دوستتان دارد و شما را زير بال و پرش مي گيرد. پدرتان هم برايتان آواز مي خواند و مراقب شماست. كاش من هم مثل شما يك جوجه كوچولو مي شدم.»

ناگهان اتفاق عجيبي افتاد؛ شمشاد به يك جوجه كوچولو تبديل شد و جيك جيك كنان به داخل لانه رفت و در كنار بقيه ي جوجه ها شروع كرد به دانه برچيدن!

پدر و مادر شمشاد هرچه او را صدا زدند و دنبالش گشتند، پيدايش نكردند.شب شد و شمشاد به خانه نيامد. مادرش گريه مي كرد و پدرش به همه جا سر مي زد و سراغ شمشاد را مي گرفت، اما كسي اورا نديده بود.

آن شب براي پدر و مادر شمشاد شب وحشتناكي بود. همين كه سپيده سرزد، مادرش هراسان و نالان به سوي جنگل رفت تا شايد نشاني از پسرش بيابد. در راه پيرمردي سفيد موي را ديد كه عصازنان به طرف روستاي آنها مي آمد. از او پرسيد:« پدرجان، توسر راهت  يك پسر كوچولوي قشنگ و بامزه را نديدي؟ او پسر من است و ازديروزتا حالا گم شده، تورا به خدا اگر او را ديده اي به من بگو.»

پيرمرد نگاهي به دستبند طلاي او كرد و گفت:« اگر دستبندت را به من بدهي به تو خواهم گفت كه او كجاست.»

مادر گفت:« اما اين دستبند براي من خيلي عزيز است، چيز ديگري از من بخواه.» پيرمرد سرش را تكان داد و گفت:« نه نمي شود. من فقط دستبند تورا مي خواهم.»

مادر با  بي ميلي دستبند را بازكرد و آن را به پيرمرد داد. پيرمرد با عصايش به روستا اشاره كرد و گفت:« به خانه ات برگرد ، پسرت را آنجا مي بيني.»  مادر گفت:« از كجا بدانم راست مي گويي؟» اما پيرمرد ناپديد شده بود.

مادر با شتاب به خانه برگشت و شمشاد را ديد كه در كنار لانه ي مرغ و خروس بازي مي كند. او را در آغوش گرفت و بوسيد و پرسيد:« كجا بودي عزيزم؟» شمشاد گفت من به شكل جوجه درآمده بودم، اما وقتي تو دستبند را به پيرمرد دادي به شكل اولم برگشتم.» مادر با تعجب گفت:« تو از كجا فهميدي كه من دستبند را به پيرمرد دادم؟» شمشاد جواب داد:« مرغ و خروس مي گفتند كه اگر تو دستبند طلايي را به پيرمردي كه سر راهت  مي بيني بدهي، من به شكل اولم برمي گردم و تو هم دوباره مهربان مي شوي. آن دستبند يك دستبند جادويي بود كه تو را بداخلاق و تندخو مي كرد. آن پيرمرد فرشته ي مهرباني بود كه براي كمك به من سر راه تو قرار گرفت.»

مادر خدا را شكر كرد كه همه چيز به خير گذشته است. شمشاد را بغل كرد و به خانه برد و به شوهرش كه از همه جا بي خبر مي خواست به دنبال شمشا د بگردد گفت:« نمي خواهد جايي بروي، شمشاد همين جا در كنار ماست . ما بازهم خانواده ي خوشبختي خواهيم بود.»

از آن روز به بعد شمشاد و پدر و مادرش بازهم با مهرباني در كنار يكديگر زندگي كردند و به كسي اجازه ندادند كه آرامش آنها را به هم بزند. اميدوارم همه ي بچه ها در كنار پدر و مادرهايشان به خوبي و خوشي زندگي كنند و هميشه شاد و بانشاط باشند.

سوره ماعون


بسم الله الرحمن الرحيم

أَرَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ (1)


فَذَلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ (2)


وَلَا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ (3)


فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ (4)


الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ (5)


الَّذِينَ هُمْ يُرَاؤُونَ (6)


وَيَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ (7)


*

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر 


1 - آيا كسى كه روز جزا را پيوسته انكار مى‏ كند ديدى‏؟


2 - او همان كسى است كه يتيم را با خشونت مى ‏راند،

 
3 - و [ديگران را] به اطعام مسكين تشويق نمى ‏كند!


4 - پس واى بر نمازگزارانى كه‏...


5 - در نماز خود سهل‏انگارى مى‏ كنند،


6 - همان كسانى كه ريا مى‏ كنند،


7 - و ديگران را از وسايل ضرورى زندگى منع مى‏ نمايند! 
*

سوره اخلاص


بسم الله الرحمن الرحيم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1)


اللَّهُ الصَّمَدُ (2)


 لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ (3)


وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ (4)


*

نام خداوند بخشنده بخشايشگر 


بگو: خداوند، يكتا و يگانه است‏؛ «1» 


خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او مى‏كنند؛ «2» 


[هرگز] نزاد، و زاده نشد، «3» 


و براى او هيچگاه شبيه و مانندى نبوده است‏! «4»


*

عید فطر

عید فطر بر همه شما عزیزان مبارک.

نماز و روزه ها و دعاهایتان قبول درگاه خداوند بزرگ.

مترسک - ساره کاظمی

مترسک

هوا سرد بود. مترسک لای چمن زار می لرزید از چهره اش معلوم بود که از هوای سرد، آسمان خاکستری و شاخه های خشک حوصله اش سر رفته. چند تا کلاغ دور و برش می چرخند، ولی او آن قدر در حال و هوای خودش است که حتی به کلاغ ها نگاه هم نمی کند. اما ناگهان چشمش به جوانه ی خوش رنگی که روی شاخه است می افتد، می خواهد فریاد بزند اما می ترسد که پرنده هایی که روی شاخه ها نشسته اند بترسند و فرار کنند.

مترسک تمام شب مراقب جوانه است. هر روز به جوانه ها اضافه می شود و مترسک بسیار خوش حال است. یکی از همین روزها پرنده ای می آید و روی دستش می نشیند در همان لحظه پرنده ی دوم می آید و تکه چوب نازکی را روی دست مترسک می گذارد، مترسک از پرنده ها خوشش نمی آید می خواهد دستش را تکان دهد تا پرنده ها فرار کنند ولی دلش می سوزد.

روز ها می گذرد و این دو پرنده لانه ی کوچکی می سازند، مترسک از سر و صدای پرنده ها و نوک زدن هایشان بسیار ناراحت است پس تصمیم می گیرد لانه را از روی دستش بندازد ولی در لانه دو تخم کوچک را می بیند دلش می سوزد و همان طور ثابت می ماند روز ها و شب ها می گذرد. دیگر بهار آمده است گندم های چمن زار رشد کرده اند و تخم پرنده ها شکسته و دو جوجه ی کوچک از میان تخم ها در آمده مترسک از کارش راضی است چون با نگهداری و مراقبت آنها، دو جوجه ی سالم بدنیا آمده.

در همین روزها کلاغ ها به مزرعه ی گندم حمله ور شدند و گندم ها را به غارت می بردند، مترسک از ترس اینکه لانه از روی دستش نیفتد تکان نخورد و کلاغ ها را نپراند. مدتی گذشت همین طور که کلاغ ها مزرعه را خراب می کردند، جوجه ها هم رشد می کردند، تا اینکه جوجه ها بزرگ شدند، پرواز یاد گرفتند و به آسمان بال گشودند. و بر نگشتند.

مترسک فهمید که آن ها رفتند سر زندگی شان باخود گفت: نباید ناراحت شوم.حالا باید کمی به کارم یعنی فرار دادن کلاغ ها برسم. ولی ناگهان مزرعه دار با تبری بزرگ به سمت مترسک آمد. نزدیک به مترسک که رسید، تبر را بالا برد با افسوس گفت: متاسفم فکر کنم دیگر کلاغ ها از تو نمی ترسند. و تبر را به کمر مترسک زد، مترسک از وسط به دو نصف شد مترسک با ناله و ناراحتی روی زمین افتاد. مزرعه دار او را از زمین برداشت و آن را در جنگل گذاشت و رفت.

مترسک نفس های آخرش را می کشید که ناگهان صدای آشنای کسی را شنید. بله درست است آن دو پرنده که روی دست هایش بزرگ شده بودند آمده بودند. مترسک خوش حال شد پرنده ها برای او آواز می خواندند و دورش می چرخیدند. گویی آن دو هم ناراحت بودند و در همان لحظه مترسک با احساس خوبی چشم از جهان بست.

سفر شمال - ساره کاظمی

 سفر شمال

در جاده های پر پیچ و خم شمال در حال حرکتیم. من هم همان طور که صورتم را به شیشه ی ماشین چسبانده ام به آسمان نگاه میکنم و هی غر غر میکنم. مادرم میگوید:ای بابا بس است دیگر، زود می رسیم تا آن موقع اگر میخواهی حوصله ات سر نرود به بیرون نگاه کن چه میدانم شالیزار ها را بشمار، به گوسفندان نگاه کن، یک طوری سر خودت را گرم کن.

پیشانی ام را چروک میکنم و در حالی که دستم را زیر چانه ام گذاشته ام میگویم:اووووووف! زمان کش می آید و من از سر ناچاری به بیرون چشم میدوزم. وقتی که شالیزار های سبز نگاهم را به خودش جذب میکند دستم را از زیر چانه ام بر میدارم و با دقت به بیرون چشم میدوزم آنقدر عمیق که حتی اگر سیل هم بیاید من هنوز نگاه میکنم. 

شیشه ی پنجره را پایین می دهم بوی خوب برنج به فضای خفه ی ماشین رنگی دوباره می بخشد. از شرق تا غرب چیزی جز شالیزار ها و کشتزار ها دیده نمیشود روستاییان زحمت کش هم با تقلا و کوشش در حال کار در شالیزار هستند. برایشان دست تکان میدهم. یکی از زنان آن جا به من لبخند می زند صورتش خسته است، گویی از صبح در حال کار کردن بوده ولی لبخندش رنگ نشاط و امید می دهد.

آسمان آبی آبی است. حتی یک تکه ابر هم دیده نمی شود و آفتاب هم با تبسم گرمش این جلوه را کامل کرده است و با دستان پر مهرش صورتم را نوازش میدهد. کمی دور از آن جا دیگر اثری از شالیزار ها نیست و دور تا دور جاده را کشتزار های وسیع پر کرده است. نیسم هم گندم ها را تکان می دهد وطوری که انگار برای خوش آمد گویی سر خود را خم می کنند. در وسط کشتزار مترسک تنهایی به چشم می خورد. مترسک سرش را از زیر سطلی که روی سرش است بیرون می آورد و به پرستوها که بی پروا در حال پروازند لبخند می زند گویی او هم بازی آنان است.قاصدک ها در حال رقص در کشتزارند دلم میخواهد در کشتزار بی هراس بدوم و در هیاهوی قاصدک ها گم شوم.

 ماشین با سرعت زیادی کشتزار را هم پشت سر می گذارد. آن قدر نگاه می کنم تا کم کم از نظرم گم می شود. ناگهان سایه ای بزرگ همه جا در بر می گیرد. بله!درست است جاده به جنگل رسیده است. درختان تنومند و بلند آسمان را پوشانده اند طوری که خورشید از لابه لای برگ درختان به زحمت دیده می شود سر تاسر، درخت و گیاه و علف است طوری که حتی روی جاده هم پیش آمده اند. صدای پرنده ها و حیوانات مختلف از داخل جنگل شنیده می شود. در کنار جاده هم رود کوچکی جاری است، انگار او هم با ما هم سفر است و پا به پای ما می آید. صدای شرشر آب و نغمه ی بلبل ها آهنگ دلنوازی را دنبال میکند. پس از گذشتن از جنگل دوباره به داخل جاده اصلی بر میگردیم. ولی هنوز هم چیز های زیادی برای خیره شدن و تفکر درباره ی آنان است.با این که دور تا دور مان ماشین است و سبزه ها و گیاهان را پشت خودشان مخفی کرده اند ولی هرگز نمی توانند عظمت و زیبایی کوه را پنهان کنند. درست است! در راه کوه های زیادی به چشم میخورد، کوه های سنگی که قله شان در برابر نور خورشید همچون الماسی می درخشد و کوه هایی که یک تکه سبزند و رویشان را جنگل پوشانده است. کوه هایی که فقط و فقط عظمت و بزرگی پروردگار را زمزمه می کنند. 

دیگر شب شده تقریبا دو سوم راه را آمده ایم. گوشه ای چادر می زنیم، ولی من خوابم نمی برد، ذهن کنجکاوم دنبال کوچک ترین چیزی است تا به آن بپردازد. صبح که می شود راه را همین طور با خیال پردازی ادامه می دهم که ناگهان ماشین توقف می کند، با نگرانی می گویم: چه شده ماشین خراب شده؟ مادرم با خنده می گوید: نه عزیزم رسیده ایم بیا کمک کن تا بار ها را به داخل مسافر خانه ببریم. بعد هم می توانیم کنار دریا برویم بعد در کنار دریاچه گشتی می زنیم و بعد هم به جنگل می رویم راستی سر راهمان به بازار صنایع دستی هم سری می زنیم. ممکن است جاده به پایان رسیده باشد و تمام آن کشتزار ها و شالیزارها تمام شده باشند ولی من به دنبال سوژه های تازه ام: بازار و دریاچه و جنگل و دریا و حتی خود مسافر خانه هم می تواند برایم شروع یک خیال پردازی تازه باشد پس دفتر و قلمم را بر میدارم و با سرعت به سمت مسافر خانه می دوم.

درخت توت - مریم زندی


درخت توت

زیر درخت توت چه کیفی داره !

از اون بالا بارونِ توت میباره

یه عالمه توت میریزه رو تنم

لک لکی و کثیف شده پیرهنم

وای که چقد آبداره و شیرینه

خدا کنه مامان منو نبینه !

 

تیک تاک - مریم زندی


تیک تاک

تیک تاک

موشه رفته زیرخاک

چه چیزی رو قایم کرد؟

یه ساعت

ساعته مال موش بود

عکس یه گربه روش بود !

روزه کله گنجشکی - مهری طهماسبی دهکردی


روزه گرفته

امروز یک کودک

کله گنجشکی

روزه ی کوچک

تا ظهر نخورده

آب و غذایی

می کرده قورقور

شکمش گاهی

ظهر افطار کرده

با نان و خرما

مامان بهش گفت:

صد باریکلا

شهادت حضرت علی - مهری طهماسبی دهکردی

 

توی ماه رمضون 

توی محراب نماز

حضرت علی می کرد

با خدا راز و نیاز

پیشونیش به سجده بود

رو لباش نام خدا

روزه بود امام علی

توی محراب دعا

دست یک مرد پلید

علی رو به خون کشید

شد علی شیرخدا

توی محراب شهید

گلی از باغ امامت کم شد

همه جا غرق غم و ماتم شد

یتیمای کوفه بی پدر شدن

چشما گریون و کمرها خم شد

سوره  همزه

بسم الله الرحمن الرحيم


وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ (1)


الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ (2)


يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ (3)


كَلَّا لَيُنبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ (4)


وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحُطَمَةُ (5)


نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (6)


الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ (7)


إِنَّهَا عَلَيْهِم مُّؤْصَدَةٌ (8)


فِي عَمَدٍ مُّمَدَّدَةٍ (9)

بنام خداوند بخشنده ی مهربان


1 - واى بر هر عيبجوى مسخره‏ كننده ‏اى‏!


2 - همان كس كه مال فراوانى جمع‏ آورى و شماره كرده ( بدون ‏آنكه مشروع و نامشروع آن را حساب كند)


3 - او گمان مى ‏كند كه اموالش او را جاودانه مى ‏سازد!


4 - چنين نيست كه مى‏پندارد؛ بزودى در (حُطَمه‏) (  آتشى خردكننده‏)پرتاب مى ‏شود!


5 - و تو چه مى‏ دانى (حُطمه‏) چيست‏؟


6 - آتش برافروخته الهى است‏،   


7 - آتشى كه از دلها سرمى‏ زند! 


8 - اين آتش بر آنها فروبسته شده‏،


9 - در ستونهاى كشيده و طولانى‏! 


*

سوره النصر

بسم الله الرحمن الرحيم


إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ (1)


وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا (2)


فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا (3)

*

بنام خداوند بخشنده ی مهربان


1 - هنگامى كه يارى خدا و پيروزى فرارسد،

2 - و ببينى مردم گروه گروه وارد دين خدا مى‏ شوند،

3 - پروردگارت را تسبيح و حمد كن و از او آمرزش بخواه كه او بسيار توبه ‏پذير است‏! 


*
منبع سوره های قرآنی : سایت اندیشه ی قم
*

سوره الکوثر

بسم الله الرحمن الرحيم


إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ (1)


فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ (2)


إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ (3)

*

بنام خداوند بخشنده ی مهربان


1 - ما به تو كوثر (= خير و بركت فراوان‏) عطا كرديم‏!

2 - پس براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن‏!

3 - دشمن تو قطعاً بريده‏ نسل و بى ‏عقب است‏!

*

سورة المسد

سورة المسد

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


تَبَّت يَدَا أَبي لَهَبٍ وَ تَب‏(1)


مَا أَغْني عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كسب‏(2)


سيَصلي نَاراً ذَات لهََبٍ‏(3)


وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطبِ‏(4)


في جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسدِ(5)

*

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

بريده باد دو دست ابي لهب ( مرگ بر او باد ) ( 1)

مال وي و آنچه را به دست آورده دردي را از او دوا نكرد ( 2) 

به زودي وارد آتشي شعله ‏ور شود ( 3) 

با زنش كه باركش هيزم است( 4 ) 

و طنابي تابيده ( از ليف خرما ) به گردن دارد ( 5)

*

سوره الناس

بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم


قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ (۱)


مَلِكِ النَّاسِ (۲)


إِلهِ النَّاسِ (۳)


مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ (٤)


الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ (۵)


مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (۶)

*

به نام خداوند بخشنده مهربان‏


1. بگو: پناه مي‏برم به پروردگار مردم‏،


2. پادشاه مردم‏،


3. معبود مردم‏،


4. از شرّ وسوسه‏ گر نهاني‏؛


5. آن كس كه در سينه ‏هاي مردم وسوسه مي‏كند،


6- چه از جنس جنّ و چه از جنس انسان.

*

سورة القريش

سورة القريش

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

لايلَفِ قُرَيْشٍ‏(1)

إِلَفِهِمْ رِحْلَةَ الشتَاءِ وَ الصيْفِ‏(2)

فَلْيَعْبُدُوا رَب هَذَا الْبَيْتِ‏(3)

الَّذِي أَطعَمَهُم مِّن جُوعٍ وَ ءَامَنَهُم مِّنْ خَوْفِ‏(4)

*

به نام خداوندي كه رحمت عامش شامل همه و رحمت خاصش از آن مؤمنين است .

(خدا با اصحاب فيل چنين كرد ) براي آنكه قريش با هم انس و الفت گيرند ( 1) .

الفتي كه در سفرهاي زمستان و تابستان ثابت و بر قرار بماند ( 2 ) .

پس ( به شكرانه اين دوستي ) بايد يگانه خداي كعبه را بپرستند ( 3) .

كه به آنها هنگام گرسنگي طعام داد ( 4) .

و از ترس و خطراتشان ايمن ساخت ( 5) .

*

سورة الفِيل

سورة الفِيل

بسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ (۱)

أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ (۲)

وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ (۳)

تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِن سِجِّيلٍ (٤)

فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ (۵)

*

به نام خداوند بخشنده ي مهربان

1. مگر نديدی پروردگارت با پيلداران چه كرد

2. آيا نيرنگشان را بر باد نداد

3. و بر سر آن‌ها دسته دسته پرندگاني «اَبابيل» فرستاد

4. كه بر آنان سنگ‌هايي از گل سخت مي‌افكندند

5. و (سرانجام، خدا) آنان را مانند كاه جويده شده گردانيد

*

سورة الحمد

سوره ی حمد


بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (۱)


اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (۲)


الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (۳)


مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (٤)


إِيِّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (۵)


اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ (۶)


صِرَاطَ الَّذِينَ أَ نْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّآلِّينَ (۷)


*

1. به نام خداوند بخشنده بخشايشگر


2. ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است‏.


3. (خداوندي كه‏) بخشنده و بخشايشگر است (و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته است‏).


4. (خداوندي كه‏) مالك روز جزاست‏.


5. (پروردگارا!) تنها تو را مي‏پرستيم‏؛ و تنها از تو ياري مي‏جوييم‏.


6. ما را به راه راست هدايت كن‏.


7. راه كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي‏؛ نه كساني كه بر آنان غضب كرده‏اي‏؛ و نه گمراهان‏.

 

*

جریمه - مریم زندی

جریمه

همیشه خسته هستند

همیشه روی یک پا

همیشه دستها را

گرفته اند بالا

*  

چرا؟ مگر چه کردند ؟

درختهای پر بار

خدا درختها را

جریمه کرده انگار!

*

سورة العَلَقِ

سورة العَلَقِ 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ


اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (۱)


خَلَقَ الإنسَانَ مِنْ عَلَقٍ (۲)


اقْرَأْ وَرَبُّكَ الآكْرَمُ (۳)


الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (٤)


عَلَّمَ الإنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (۵)


كَلاَّ إِنَّ الإنسَانَ لَيَطْغَى (۶)


أَن رَآهُ اسْتَغْنَى (۷)


إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى (۸)


أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى (۹)


عَبْداً إِذَا صَلَّى (۱۰)


أَرَأَيْتَ إِن كَانَ عَلَى الْهُدَى (۱۱)


أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى (۱۲)


أَرَأَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى (۱۳)


أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى (۱٤)


كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ (۱۵)


نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ (۱۶)


فَلْيَدْعُ نَادِيَهُ (۱۷) سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ (۱۸)


كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ (۱۹)


به نام خداوند بخشنده‌ي مهربان


1. بخوان به نام پروردگارت كه «جهان را» آفريد


2. همان كس كه انسان را از خون بسته‌اي خلق كرد


3. بخوان كه پروردگارت «از همه» بزرگ‌وارتر است


4. همان كسي كه بوسيله‌ي قلم تعليم نمود


5. و به انسان آن‌چه را نمي‌داست ياد داد


6. چنين نيست «كه شما مي‌پنداريد» به يقين انسان طغيان مي‌كند


7. از اينكه خود را بي‌نياز ببيند


8. و به يقين بازگشت «همه» به سوي پروردگار توست


9. به من خبر ده آيا كسي كه نهي مي‌كند


10. بنده‌اي را به هنگامي كه نماز مي‌خواند


11. چه پنداري اگر او بر هدايت باشد


12. يا به پرهيزگاري وا دارد


13. آيا چه پنداري اگر او به تكذيب پردازد و روي برگرداند


14. مگر ندانسته كه خدا مي‌بيند


15. زنهار، اگر باز نايستد، موي پيشاني او را سخت بگيريم


16. همان ناصيه دروغ‌گوي خطاكار را


17. بگو تا گروه خود را بخواند


18. به زودي آتش‌بانان را فرا خوانيم


19. زنهار فرمانش مبر، و سجده كن، و خود را به خدا نزديك گردان


*

شهر گرانی ها - نوشین نوری

شهر گرانی ها

 

این شهر ما انگار

شهر گرانی هاست

هر قیمتی اینجا

بالاتر از هرجاست

*

اینجا فقط آهن

اینجا فقط دود است

احساس گنجشکان

دائم غم آلود است

*

یک لحظه خندیدن

چون قیمتش بالاست

صدها گره دائم

بالای ابروهاست

*

پایان هر راهی

یک حرف تکراری است

فکری به غیر از پول

در ذهن مردم نیست

*

لبخند و خوشبختی

یک گنج ناپیداست

چون شهر ما ای وای

شهر گرانی هاست

*

سورة العصر

سورة العصر

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ


وَالْعَصْرِ (۱)


إِنَّ الإنسَانَ لَفِي خُسْرٍ (۲)


إلاّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (۳)


به نام خداوند بخشنده ي مهربان


1. سوگند به عصر


2. كه انسان‌ها همه در زيانند


3. مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، و يك ديگر را به حق و شكيبايي سفارش

كرده‌اند

*

سورة الكافرون‏

سورة الكافرون‏

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


قُلْ يَأَيهَا الْكفِرُونَ‏(1)


لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ‏(2)


وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ(3)


وَ لا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتمْ‏(4)


وَ لا أَنتُمْ عَبِدُونَ مَا أَعْبُدُ(5)


لَكمْ دِينُكُمْ وَ لىَ دِينِ‏(6)

*

بنام خداوند بخشنده مهربان


1 - بگو اى كافران!


2 - آنچه را که شما مى‏ پرستيد من نمى‏ پرستم.


3 -و نه شما آنچه را که من پرستش مى‏ كنم مى ‏پرستيد.


4 - و نه من هرگز آنچه را که شما پرستش كرده‏ ايد مى‏ پرستم.


5 - و نه شما آنچه را كه من مى‏ پرستم عبادت مى‏ كنيد.


6 - (حال كه چنين است ) آئين شما براى خودتان و آئين من براى خودم !

*

فقر - مولانا

فقر

فقر را در خواب دیدم دوش من

گشتم از خوبی او بی هوش من

از جمال و از کمال لطف فقر

تا سحرگه بوده ام مدهوش من

فقر را دیدم مثال کان لعل

تا ز رنگش گشتم اطلس پوش من

بس شنیدم های و هوی عاشقان

بس شنیدم بانگ نوشانوش من

حلقه ای دیدم همه سرمست فقر

حلقه او دیدم اندر گوش من

بس بدیدم نقش ها در نور فقر

بس بدیدم نقش جان در روش من

از میان جان ما صد جوش خاست

چون بدیدم بحر را در جوش من

صد هزاران نعره می زد آسمان

ای غلام همچنان چاووش من

*

سورة القدر با ترجمه فارسی

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ 

إِنَّا انزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ (۱)


وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ (۲)


لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَ لْفِ شَهْرٍ (۳)


تَنَزَّلُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِن كُلِّ أَمْرٍ (٤)


سَلاَمٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (۵)


به نام خداوند بخشنده مهربان


1 -  ما آن را (قرآن) در شب قدر نازل كردیم


2 - و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟


3 - شب قدر بهتر از ماه است


4 -  فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان برای «تقدیر» هر كاری نازل می‌شوند


5 -  شبی است سرشار از سلامت «و بركت و رحمت» تا طلوع سپیده دم


*

منبع : اینجا

*

التماس دعا

*


شب قدر - مهری طهماسبی دهکردی

شب قدر

شب قدره بچه ها

دعاکنید

همه باهم خدارو

صداکنید

بگید ای خدا

خدای مهربون

خدای زمین

خدای آسمون

هرکسی تنش مریضه

تو به اون شفا بده

هرکسی گشنه و تشنه اس

تو بهش غذا بده

هرکسی غمگین وخسته س

به دلش صفا بده

تن سالم لب خندون

به ما بچه ها بده

به تمام بنده هات

خدای من،

دل پاک و خالی از ریا بده

 

حضرت علی - مهری طهماسبی دهکردی

حضرت علی

توی ماه رمضون

توی محراب نماز

حضرت علی می کرد

با خدا راز و نیاز

پیشونیش به سجده بود

رو لباش نام خدا

روزه بود امام علی

توی محراب دعا

دست یک مرد پلید

علی رو به خون کشید

شد علی شیرخدا

توی محراب شهید

گلی از باغ امامت کم شد

همه جا غرق غم و ماتم شد

یتیمای کوفه بی پدر شدن

چشما گریون و کمرها خم شد