دعای مادر
دعایمادر
از بایزید بسطامى، رحمة اللّه علیه، پرسیدند که ابتداى کار تو چگونه بود؟ گفت: من ده ساله بودم، شب از عبادت خوابم نمى بُرد. شبى مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است، نزد من بخُسب. مخالفت با خواهش مادر برایم دشوار بود؛ پذیرفتم. آن شب هیچ خوابم نبرد و از نماز شب بازماندم. یک دست بر دست مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم. آن شب هزار « قُل هُوَ اللّهُ اَحَد » خوانده بودم. آن دست که زیر سر مادرم بود، خون اندر آن خشک شده بود. گفتم: «اى تن، رنج از بهِر خداى بکش .» چون مادرم چنان دید، دعا کرد و گفت:« یا رب، تو از وى خشنود باش و درجتش، درجهٔ اولیا گردان .» دعاى مادرم در حقّ من مستجاب شد و مرا بدین جاى رسانید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ ساعت 19:36 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم