کاش - شیخ علی کاظمی اردبیلی
کاش - شیخ علی کاظمی اردبیلی
كاش گلزارِ جهان خار نداشت
هيچكس ديدۀ خونبار نداشت
كاشكـــی گردشِ اين دهرِ دنی
روزِ روشن به كسی تار نداشت
كاش اين كلبــــۀ ده روزۀ ما
اين قَدَرْ زار و گرفتار نداشت
كــاش اين خـــاستگـــه درد و بلا
اين همه ناخوش و بيمار نداشت
كاش اين چــــرخ ، خـــردمنــــدان را
چون خس و خار چنين خوار نداشت
كاش اين مــــردمِ دنيـا ديده
هوسِ درهم و دينار نداشت
كاش اين قافلـۀ پاک سرشت
بيخرد ، قافلـه سـالار نداشت
دهر،يک دُرِّ گرانمايه چو جـان
در همه عمر،به بازار نداشت
گهــــرِ معرفت و دانش و علــــم
حيف و صد حيف،خريدار نداشت
عدل را شمع،نمی شد خاموش
دهر گــر هيــچ ستمكار نداشت
تنِ خاكـــی رخِ جــان كرد نهان
كاش با جان تو،تن،كار نداشت
حافظ فـــرّ و فــــروغِ جـــان باش
جان به غير از تو نگهدار نداشت
طلعتِ جان،تو مپوشان با تن
تن،به جز جيفۀ مردار نداشت
در صف روز جزا شرمنده است
هر كسی كارِ سزاوار نداشت
هر كه خوابيد به هنگامِ عمــل
هيچگه خرمن و خروار نداشت
مــردِ قانع كه بسازد با كم
غصّۀ درهم بسيار نداشت
عاقل آنست كه اندر دلِ خود
جز غـم حضرت دادار نداشت
كاظمی اهل سَقَر بود ، اگر
عشق بر حيدرِ كرّار نداشت
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم