مورچه و فیل - اصلان قزللو
مورچه کوچولو از
لانه اش بیرون آمد . همین که رسید وسط درخت ها ، سایه ی خیلی بزرگی را دید . داد
زد : " کی بود ؟ آهای . مواظب باش له ام نکنی !
فیل ایستاد و سرش را پایین آورد و گفت : " مورچه کوچولو ببخشید . داشتم به
ابرها نگاه می کردم ، متوجه ی تو نشدم ."
مورچه نفس راحتی کشید و گفت :"چه خوب که صدایم را شنیدی ، وگرنه ..."
فیل گفت : "به گندگی من نگاه نکن . دل من اندازه ی دل یک گنجشک است . من جنگل را خیلی دوست دارم ."
مورچه گفت : "چه خوب ! درست مثل من !"
در همین وقت ، سایه ی خیلی بزرگ تری رو ی سرشان افتاد . مورچه داد زد و گفت : " آهای کی هستی ؟ مواظب باش . له ام نکنی !"
فیل خندید و گفت : " این سایه با کسی کاری ندارد . نترس ."
مورچه گفت : " چطور سایه ی تو با من کاری داشت !"
فیل گفت " این سایه ی همان ابری است که من نگاهش می کردم . "
بعد باران چک چک بارید . چک چک چک . آب راه افتاد شر شر شر.
مورچه که اولش از چک چکِ باران خوشحال شده بود ، یواش یواش از شر شرش ، ترسید و گفت : " حالا چه کار کنم ؟"
فیل گفت : " پس من چه کاره ام ؟ "
بعد خرطومش را آورد جلو و گفت : " بیا بالا."
مورچه ، تندی پرید روی خرطوم فیل .
باران کم شد و کم شد. آفتاب در آمد . فیل خرطومش را پایین آورد و گفت : " دیگر خبری نیست . بیا پایین .باید بروم دنبال غذا"
مورچه پایین پرید و گفت :"درست مثل من ! داشت یادم می رفت دنبال چی بودم . خوب شد که گفتی !"
*
نویسنده قصه : اصلان قزللو
آدرس وبلاک : دانایی
*
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم