یک و دو و سه

صبح شد. ساعت ها زنگ زدند. خروس، قوقولي قو كرد.

خورشيد آماده شد تا از پشت كوه بالا بيايد.

اوّلي بيدار شد و گفت:

خواب بَسه، تنبلي بَسه

دوّمي گفت:

بايد بريم به مدرسه

سوّمي گفت:

نان و پنير، گردو و شير

چهارمي گفت:

يك كمي نرمش بكنيم،

يك و دو و سه

پنجمي گفت:

نه نرمش و نه ورزش

مي خوام بشم چاقالو

بُخور و بخواب كارَمه

مدرسه كو؟ كلاس كو؟