یک و دو و سه – مصطفی رحماندوست
یک و دو و سه
صبح شد. ساعت ها زنگ زدند. خروس، قوقولي قو كرد.
خورشيد آماده شد تا از پشت كوه بالا بيايد.
اوّلي بيدار شد و گفت:
خواب بَسه، تنبلي بَسه
دوّمي گفت:
بايد بريم به مدرسه
سوّمي گفت:
نان و پنير، گردو و شير
چهارمي گفت:
يك كمي نرمش بكنيم،
يك و دو و سه
پنجمي گفت:
نه نرمش و نه ورزش
مي خوام بشم چاقالو
بُخور و بخواب كارَمه
مدرسه كو؟ كلاس كو؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 19:14 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم