فرار

کتاب کوچولو سرفه می کرد. چشــم هــایش پراز خاک شده بود. اشک در چشـم هایش جمع شده بود. خانم کتاب جلو رفت و دستی به سر او کشید. پدر بزرگ کتاب ها که خیلی قدیمی بود جلو آمد و گفت:

     «لطفاً همه به حرف های من گوش کنید. ما چند سال است که در ایــن قفسه هستیم و هیچ کس ما را نخوانده. همه ما داریــم کم کم از بین می رویم. بیاییــد همگی از اینجا فرار کنیم.»                  
     خانم کتاب سرفه ای کرد و گفت: «هر جا که برویم همین طور است.»
     کتاب کوچولو که اشک هایش می ریخت، گفت: «من شنیدم که توی شهـر کناری همه کتاب می خوانند.»                      
     کتاب های دیگر هم گفتند: «آره ما هم شنیدیم.»

پدر بزرگ کتاب ها گفت: «زود باشید تا کسی از خواب بیدار نشده، از این جا برویم.»

     کتاب ها به سرعت دست هم را گرفتند و از آن شهر فرار کردند. بچــه های عزیز شاید کتاب ها به شهر شما بیایند. زود باشید…

*

از سایت : مهری طهماسبی دهکردی

*