مداده و کلاغه

کلاغه گفت : سلام مداد چوبی

مداده گفت :« حالت چطوره ، خوبی؟

کلاغه گفت: من روی بند رختم

مداده گفت: من فامیل درختم

کلاغه گفت: بارون گرفته خیسم

مداده گفت: شعر بگو می نویسم

 کلاغه گفت: به فکر قار و قارم

خوش به حالت من که سواد ندارم