شعرهای بند انگشتی – مصطفی رحماندوست
شعرهای بند انگشتی
نه گل بود و نه گلدان
چی بود؟ دهان خندان
عینک ورپریده
چشم منو دزدیده
با شیشه ی شکسته
رفته تو قاب نشسته
آنی مانی ، یه موشه
رفت و نشست یه گوشه
حالا داره به موش ها
قاقالی لی می فروشه
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:56 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم