گتاب و باد - مریم هاشم پور
کتاب و باد
تو کوچه راه می رفتم
که باد اومد کنارم
فهمیده بود تو دستم
کتاب قصه دارم
*
کتاب من رنگی بود
قرمز و آبی و زرد
نمی دونم چرا باد
کتابمو پاره کرد
*
با گریه گفتم به باد
برو تو خیلی بدی
کاشکی کتاب من را
یواش ورق می زدی
*
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 12:10 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم