اسفناج

بر گهاى اسفناج

تازه بود و سبز و ترد

مادرم از لاى آن

يك دو برگى كند و خورد

گفت: اجرش با خدا

اسفناجش گل نداشت

قيمتش هم بد نبود

روى هم، مشكل نداشت

حس خوب مادرم

شد نسيمى مهربان

نرم و آهسته وزيد

رفت توى آسمان

از دعايش، آسمان

ابر شد باران گرفت

باغِ سبز ى كارها

زير باران جان گرفت