قناری - نوشین نوری
قناری
کلاغی دیشب آمد
قناری را صدا کرد
دلش را با خودش برد
مرا از او جدا کرد
![]()
نمی خواند برایم
قناری دیگر آواز
میان هر دو چشمش
نشسته شوق پرواز
![]()
گمانم این قفس هست
برایش مثل زندان
برای لحظه ای هم
نشد امروز خندان
![]()
قناری جان تو نازی
کلاغ اما سیاه است
کنار او همیشه
دلت پر درد و آه است
![]()
مرا از خود نرنجان
بمان پیشم همین جا
برایت می خرم زود
خودم یک جفت زیبا!
![]()
از وبلاک نوشین نوری
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:6 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم