قناری

کلاغی دیشب آمد

قناری را صدا کرد

دلش را با خودش برد

مرا از او جدا کرد

نمی خواند برایم

قناری دیگر آواز

میان هر دو چشمش

نشسته شوق پرواز

 

گمانم این قفس هست

برایش مثل زندان

برای لحظه ای هم

نشد امروز خندان

قناری جان تو نازی

کلاغ اما سیاه است

کنار او همیشه

دلت پر درد و آه است

مرا از خود نرنجان

بمان پیشم همین جا

برایت می خرم زود

خودم یک جفت زیبا!

از وبلاک نوشین نوری