یا شاخه گل ، یک شمع بر مزار بابام
باباجون دو ساله که رفته ای
دیروز مهمان ها آمدند![]()
همه با هم ار غم دوری ات گریه کردند![]()
سر مزارت شمع روشن کردم . ![]()
همه گریه می کردند
اما من خون گریه کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:5 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم