جوجه - عباس یمینی شریف
جوجه
من جوجه را گرفتم
او را بوسیده گفتم
جوجه جوجه طلائی
نوک سرخ حنائی
تخم خود را شکستی
چگونه بیرون جستی
گفتا جایم تنگ بود
دیوارش از سنگ بود
نه پنجره نه در داشت
نه کس ز من خبر داشت
دیدم چنین جای تنگ
نشستن آورد ننگ
به خود دادم یک تکان
مثل رستم پهلوان
تخم خود را شکستم
از آنجا بیرون جستم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۷ ساعت 1:53 توسط به یاد بابا
|
اینجا شعرها و قصه ها و مطالب خوب و خواندنی را از کتاب های فارسی ام و رشدهایم ( رشد کودک ، رشد نوآموز ، رشد دانش آموز ) انتخاب می کنم و می نویسم.همیشه یاد بابام را گرامی می دارم