خدا

من خدا را دیدم امروز

توی بارانی که بارید

روی گلبرگ گلی که

شادمانی کرد و خندید

من خدا را بو کشیدم

توی عطر پاک یک گل

من شنیدم نام او را

در صدای شاد بلبل

من خدا را می نویسم

توی قلبم شاد و خندان

او همیشه پیش ما هست

توی ابر و باد و باران

*

وبلاک شاعر اکرم خیبری : اتل متل

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 و ساعت 1:45 |
 

به کعبه گفتم من از خاکم تو از خاک

چرا باید که من دورت بگردم؟

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم

این شعر خوشگل را از اینجا برداشتم.

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 و ساعت 21:31 |

آسمان ، آب ، زمین

کی به این خورشید می گوید نخواب؟

آفتابت را بتاب !

کی زده فواره ی رنگین کمان

توی حوض آسمان؟

از کجا آورده دریا آب را ؟

آسمان ، مهتاب را

کی به دل ها مهربانی داده است؟

شادمانی داده است؟

او خدای مهربان و خوب ماست

دوست دار بچه هاست

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت 18:35 |

حمد خدا

حمد بر کردگار یکتا باد

که مرا شوق درس خواندن داد

آشنا کرد چشم من به کتاب

داد توفیق خیرم از هر باب

در سر من هوای درس نهاد

در دل من محبت استاد

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 10:9 |

به نام خدا

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده ی مهربان

خداوند سنجاقک رنگ رنگ

خداوند پروانه های قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید

درخت و گل و سبزه را آفرید

خدایی که از بوی گل بهتر است

صمیمی تر از خنده ی مادر است

خدایا به ما مهربانی بده

دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی کینه مانند آب

دلی روشن و گرم چون آفتاب

 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 14:58 |
ای نام تو بهترین سرآغاز

بی نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم

جز نام تو نیست بر زبانم

هم قصه نانموده خوانی

هم نامه نانوشته خوانی

از ظلمت خود رهائیم ده

با نور خود آشنائیم ده

 

 ای نام تو بهترین سر آغاز در اینجا کامل نوشته شده است.
+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 21:23 |

یاد خدا

يه روز دلم گرفته بود

كنج اتاق نشستم

با دلي پر ز غصه

زانو بغل گرفتم

اشكاي دونه دونه

مي ريخت به روي گونه

دلم كه بيقرار بود

هي مي گرفت بهونه

رفتم وضو گرفتم

رو به خدا نشستم

گفتم خدا ، مهربوني

درد منو تو ميدوني

از غصه ها بكن رها

اين دل بي تاب  مرا

دلم كه بيقرار بود

ميون سينه لرزيد

از اون بالا بالاها

نوري به قلبم تابيد

اندوه و بيقراري

پا به فرار گذاشتند

به جاش اميد و شادي

تو قلبم پا گذاشتند

ياد خدا به دلها

اميد ميده با شادي

با ياد اون مهربون

از رنج وغم، آزادي

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 11:14 |

ملکا ذکر تو گویم

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی

نروم جز به همان ره که توام راهنمائی

بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی

همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم         

همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی        

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار ثنائی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و سخائی

لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 22:43 |