جیرجیرک و مورچه

در جنگلی بزرگ و  سر سبز جیرجیرکی خوش گذران زندگی می کرد کار جیرجیرک این بود که از صبح تا شب زیر سایه ی برگ ها بنشیند وساز بزند و آواز بخواند جیرجیرک هیچ کاری را به اندازه ی آواز خواندن دوست نداشت مخصوصا" آن روزها که هوا خیلی گرم بود دراز کشیدن زیر سایه ی برگ ها واقعا" لذت بخش بود جیرجیرک هم کاری غیراز این نمی کرد اما بر خلاف جیرجیرک همسایه اش مورچه ی سیاه حتی یک لحظه هم استراحت نداشت ، او از صبح که بیدار می شد تا آخر شب کار می کرد بعضی وقت ها آن قدر خسته می شد که قبل از خوردن شام خوابش می برد جیرجیرک هر روز می دید که مورچه چه طور زیر آفتاب داغ تلاش می کرد وداخل لانه اش غذا ذخیره می کرد او همیشه با مسخرگی به مورچه می گفت :چرا این قدر کار می کنی این همه غذا را برای چه می خواهی تو خیلی حریص هستی !بیا مثل من زیر سایه دراز بکش واز زندگی لذت ببر

اما مورچه می گفت :نه من برای این کارها وقت ندارم باید تا می توانم برای زمستانم غذا ذخیره کنم زمستان که از راه برسد هیچ غذایی برای خوردن پیدا نمی شود .بعضی وقت ها مورچه از روی دلسوزی به جیرجیرک می گفت :  همسایه ی  عزیز بهتر است تو هم کمی به فکر زمستانت باشی و برای خودت غذا ذخیره کنی اما جیر جیرک اصلا"به این حرف ها گوش نمی داد و می گفت : غذا همیشه هست اما وقت برای ساز زدن همیشه پیدا نمی شود.

روزها گذشتند و سرانجام فصل برف و سرما از راه رسید مورچه ی  سیاه که به اندازه کافی برای خودش غذا ذخیره کرده بود با خیا ل راحت داخل لانه اش نشسته بود واستراحت می کرد اما جیر جیرک تنبل نه لانه ای داشت نه غذایی او از گرسنگی داشت می مرد برای همین در خانه مورچه رفت و گفت: مورچه عزیز به من کمک کن آن قدر سردم شده و گرسنه ام که حتی نمی توانم ساز بزنم مورچه با اخم به او گفت : آن موقع که روی برگ ها می نشستی و ساز می زدی باید به فکر این روزها می بودی وبعد در را به روی جیرجیرک بست و جیرجیرک خوش گذران وبی فکر گرسنه و خسته  در برف وسرما سرگردان شد و دیگر هیچ کس او را ندید.

*

از سایت  : وب نوشته های رسول آذر

*

 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 و ساعت 2:37 |

دلم 

بالی از پرواز می خواهد دلم

آسمانی باز می خواهد دلم

چون قناری های آزاد از قفس

پهنه ی پرواز می خواهد دلم

در سکون بی سرانجامی هنوز

جنبش آغاز می خواهد دلم

روزگاری شد ز خود بیگانه ام

آشنای راز می خواهد دلم

شب نواز کوچه ی تنهایی ام

یک جهان آواز می خواهد دلم

در سراب تشنه کامی سوختم

ابر باران ساز می خواهد دلم

مشفق کاشانی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در شنبه بیست و چهارم آبان 1393 و ساعت 17:8 |

رفتگر - عمید مشایخی

پرورده ء پاک بهترین پنداری 

سرسبز ترین نمونه ء کرداری

صد بوسه فرشته  میزند بر دستت

وقتی ز زمین زباله بر میداری !

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در شنبه هفدهم آبان 1393 و ساعت 2:18 |

عمید مشایخی - اعتراف 

بس که نعمت داده ای اما منش نشناختم
بس که دور از مسلکت ،نابخردانه تاختم

صد خطا پنهان نمودی از من اما باز هم
بی تامل بر خلاف بیش و کم پرداختم

دیدمت با چشم دل اما نکردم باورت
رفتم و از مه رخان بر خود خدائی ساختم

برگ سبزی آمد از بالا که بینم روی تو
سر زدم آن صورت و در زیر پا انداختم

گفته ای بگذر ز مستی تا ببینی نور را
پرچمم را بر سر میخانه ها افراختم

عاقبت پایان پذیرد این دو روز عمر هم
ترسم از روزی که بینم عمر خود را باختم!!

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در شنبه هفدهم آبان 1393 و ساعت 2:15 |

زبان حال حضرت عباس به هنگام آوردن آب

خیلی دعا کردم نشد
مشکو بغل کردم نشد
داداش حسین شرمندتم
رفتم که برگردم نشد
چشمام نمی بینه داداش
بدجوری دستام خاکیه
هر کار می شد کردم ، نشد
شرمنده مشکم خالیه
از ناقه افتادم زمین
دستام برام کاری نکرد
تا خیمه ها راهی نبود
مشک آبروداری نکرد
دندون گرفتم عشق تو
سینه سپر کردم نشد
خواستم علمداری کنم
رفتم که برگردم نشد
کاری از علی عبدالمالکی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه یازدهم آبان 1393 و ساعت 18:5 |

معرفی مهری طهماسبی دهکردی از زبان خودش 

به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
دوستان خوبم سلام. من مهری طهماسبی دهکردی،آموزگار بازنشسته ساکن اصفهان هستم.25 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم.آخرین مدرک تحصیلی من کارشناسی علوم تربیتی با گرایش کودکان استثنایی است.
از سال 1385 که بازنشسته شدم، برای کودکان و نوجوانان شعر و داستان نوشتم.ابتدا در وبلاگم به نشانی http://taranehaykoodakan.blogfa.com/ می نوشتم ولی چندسالی است که در این وب سایت به کارم ادامه می دهم.تمام شعرها و داستان ها سروده و نوشته های خودم هستند به جز آنهایی که نام شاعر یا نویسنده و منبع دیگری ذکر گردیده است.امیدوارم با نوشتن شعر و داستا ن و مطالب دیگر بتوانم خدمتی به کودکان و نوجوانان که آینده سازان کشورمان هستند،انجام بدهم.با آرزوی موفقیت برای هموطنان عزیز و تمام خوانندگان وب سایت ترانه های کودکان..مطالب این بلاگ دست نوشته های شخصی هستند. استفاده از آن ها بدون اطلاع نویسنده و بدون ذکر منبع، غیر اخلاقی است.  
این سایت درستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است. 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در جمعه دوم آبان 1393 و ساعت 15:42 |

 مناظره دو قظره خون - پروین اعتصامی

شنیده اید میان دو قطره خون چه گذشت               
گه مناظره   یک روز بر سر گذری
یکی بگفت به آن دیگری  تو خون که  ای                   
من اوفتاده ام اینجا  ز دست تاجوری
بگفت  من بچکیدم   ز پای    خارکنی                     
ز رنج خار  که رفتش بپا چو نیشتری
جواب داد ز یک چشمه ایم هر دو  چه غم               
چکیده ایم اگر هر یک از تن دیگری
هزار قطره ی خون در پیاله یکرنگند                        
تفاوت رنگ و شریان نمیکند اثری
زما دو قطره ی کوچک چه کار خواهد ساخت          
 بیا شویم یکی قطره ی بزرگتری  
براه سعی و عمل  باهم اتفاق کنیم                    
که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری
در اوفتیم ز رودی    میان       دریائی                    
گذر کنیم ز سرچشمه ای بجوی و جری
بخنده گفت  میان من و تو فرق بسی است          
توئی زدست شهی   من زپای کارگری
برای همرهی   و   اتحاد  با  چو  منی                  
خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری
تواز فراغ دل و عشرت آمدی بوجود                       
من ازخمیدن پشت و زحمت کمری
ترا به مطبخ شد  پخته همیشه طعام                  
مرا به آتش آهی و آب چشم تری
تو از فروغ می ناب سرخ رنگ شدی                    
من از نکوهش خاری و سوزش جگری
مرا به ملک حقیقت   هزار کس بخرد                   
 چرا که در دل کان دلی    شدم گُهری
قضا وحادثه نقش من از میان نبرد                 
کدام قطره ی خون  را  بود چنین هنری
درین علامت خونین نهان دو صد دریاست      
زساحل همه پیداست کشتی ظفری
زقید بندگی این بستگان شوند آزاد             
اگر زشوق رهائی زنند بال و پری 
یتیم وپیره زن اینقدر خون دل نخورند           
اگر بخانه غارتگری فتد شرری
بحکم ناحق هر سفله - خلق را نکشند       
اگر زقتل پدر   پرسش کند پسری  
درخت جور ستم  هیچ برگ و بار نداشت      
اگر که دست مجازات   میزدش تبری
سپهر پیر  نمیدوخت جامه ی بیدار              
 اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری
اگر که بد منشی را کشند بر سر دار           
 بجای او ننشیند بزور ازو   بدتری                                                 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در جمعه دوم آبان 1393 و ساعت 15:38 |

تنبل

درزمان های بسیار قدیم مردی به نام میرعلی بود.این مرد خیلی تنبل بود وهیچ کاری ازدستش برنمی آمد زنش به او گفت:مرد دست ازتنبلی بردار و به سر کار برو .
میرعلی گفت: ناراحت نباش وضع ما به زودی خوب خواهد شد ما ثروتمند خواهیم شد.
میر علی تصمیم گرفت پیش شخص دانایی برود با اومشورت کند که چطور ثروتمند شود. سه شبانه روز راه رفت در میان راه با گرگ روبرو شد گرگ از او پرسید: کجا می روی؟
میرعلی گفت:پیش مرد دانایی می روم تا از او سوالی بپرسم.
گرگ گفت:سه سال است که به دل درد دچار شده ام از او بپرس که من چکار کنم که خوب بشوم.
میرعلی گفت:باشه می پرسم
میرعلی به راه خود ادامه داد تا به یک درخت رسید درخت از او پرسید:کجا می روی؟
گفت:پیش شخص دانایی می روم تا سوالی بپرسم. 
سیب گفت:ممکن است از او بپرسی که من در  هر بهار شاخه هایم پر از شکوفه می شود اما وقتی شکوفه ها باز می شود همه آنها پژمرده می شود از مرد دانا علت این آفت را بپرس .
میرعلی گفت:باشه می پرسم. 
و دوباره به راه خود ادامه داد تا اینکه به دریایی رسید ماهی گفت:هفت سال است که گردنم درد میکند از او بپرس من چکارکنم ؟
میرعلی باز به راهش ادامه داد تا به جنگلی رسید در زیر یکی از بوته ها پیرمردی نشسته بود پیرمرد پرسید:چه می خواهی ؟
میرعلی اول  مشکل خود وبعد مشکل گرگ ودرخت وماهی را گفت. 
مرد دانا گفت:درگلوی ماهی یاقوت قیمتی قرار داردو باید آن را از گلویش بیرون بیاورد تا راحت شود زیر آن درخت هم یک کوزه پر از جواهر است و باید آن رابیرون آورد تا پژمرده نشود و گرگ نیز باید شخص نادانی بخورد. میرعلی گفت:پس خواسته من چه می شود؟
پیرمرد گفت:تو هم به خواسته ات می رسی.
میرعلی شاد به سوی خانه حرکت کرد به کنار دریا رسید به ماهی گفت:اگر از گلویت یاقوت را بیرون آوری راحت خواهی شد ماهی از او خواست تا آن را از گلویش بیرون آورد ولی میرعلی قبول نکرد وگفت:من بدون نیاز به این کار ثروتمند خواهم شد.
رفت و رفت تا رسید به درخت درخت پرسید:چه خبر؟
میرعلی گفت کوزه ای پر از جواهر زیر ریشه ات است اگر بیرون بیاوری مشکلت برطرف می شود درخت از او خواست که کوزه را بیرون آورد ولی میرعلی قبول نکرد و به راه خود ادامه داد رفت ورفت تا به گرگ رسید گرگ پرسید:چه شد؟
میرعلی گفت:باید شخص نادانی را  بخوری گرگ از میرعلی خواست آنچه را اتفاق افتاده تعریف کند.میرعلی برخورد خود را با ماهی وسیب تعریف کرد گرگ با خوشحالی گفت:آه آه من نباید دنبال آدم نادان بروم این شخص با پای خودش پیش من آمده است. 
گرگ به او حمله کرد و او را خورد بدین ترتیب میرعلی جان خود را از دست داد .
*
وب نوشته های رسول آذر

http://www.r-azar.com/

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در پنجشنبه یکم آبان 1393 و ساعت 17:25 |

سیر نمی شوم ز تو ، نیست جز این گناه من

سیر نمی‌شوم ز تو نیست جز این گناه من

سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او

تشنه‌تر است هر زمان ماهی آب خواه من

درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را

جانب بحر می روم پاک کنید راه من

چند شود زمین وحل از قطرات اشک من

چند شود فلک سیه از غم و دود آه من

چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل

چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

جانب بحر رو کز او موج صفا همی‌رسد

غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه‌ام

یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم

دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من

خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم

صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

در دل من درآمد او بود خیالش آتشین

آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من

گفت که از سماع‌ها حرمت و جاه کم شود

جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من

عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است

نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من

لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش

زانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من

از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو

راه زند دل مرا داعیه اله من

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه هشتم مهر 1393 و ساعت 18:23 |

رسالۀ قُشیریه 

رسالۀقُشیریه : نوشتۀ ابوالقاسم قُشیری از عارفان قرن پنجم است. اصل این کتاب به زبان عربی است و یکی از شاگردان قشیری آن را به فارسی برگردانده است. موضوع این کتاب، معرفی برخی از بزرگان عارف و شرح اصطلاحات و الفاظ رایج میان آن هاست. این اثر با تصحیح و تعلیقات استاد فروزانفر به چاپ رسیده است.

*

قُشیری،ابوالقاسم: یکی از عارفان معروف قرن پنجم هجری که کتاب «رسالۀ قشیریّه » در شرح اصطلاحات و معرّفی مشایخ عرفانی از آثار اوست.

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه هفتم مهر 1393 و ساعت 20:9 |