خسته ام

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 
بشنود دوستش از نامزدش دل برده 
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 
که به پرونده جرم پسرش برخورده
*
خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 
که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است

خسته مثل پدری که پسر معتادش 
غرق در درد خماری شده فریاد زده 
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 
پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ...
*
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است
مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 
زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است
*
خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 
که کسی غیر پرستار سراغش نرود 
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 
عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود !

*
خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 
غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 
شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 
در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ...

بیتا امیری نژاد
*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:55 |

بهـــرام گـــور و شبان

در تــواریــــخ آمـــــده بـــهــــــرام گور
یـــک شـــبــانــی را بــدیــد از راه دور

در کـمــال خـشـــم و قــهـــر و اقـتدار
لاشـــــه ســـــگ را زده بـــالـــای دار

آتـــشـــــی در زيـــــــر او افـــــروختـه
لاشـه سگــــ اندر آتـــــش ســـوختـه

گـــاه و گــه رو می نماید سوی سگ
مـــی زند بر پشت و بر پهلــوی سگ

زیــن عـــمـــل حیـرت برآمـد شــاه را
با شتـــابی طـــی نـــمـــود آن راه را

بــی تـــوان بــهــــرام آمــــد بر زبـــان
علّت این کــــــار پـرسـیــد از شبـــان

گفت شـــاها این سـگ اول پــاک بود
یک سـگ پرجــرئـت و بـــی بــاک بود

در محبّت بس کـــه گشتــم مست او
گــلّـــه را یــکســر سپـــردم دست او

مــدّتــــی کــــــارش بدین مـنـوال بود
گوسفـــنــــدان رمـــــــه بــاحـــال بود

وای از آن روزی که سگ شد یار گرگ
از صمـيــــم قلب خود هـمــكـــار گرگ

انـــس بـــا گـــرگـــان اگـر گیرد سگی
گوســفنـــدان را نمـــی مــــاند رگــی

سـگ اگـــر با گـــرگ هـمـــراهی کند
گـــرگ آيـــد در گـلـــه شـــاهــی كند

گــوسفنــد از دست گرگان چون رهد؟
گــوسفنــدان را اگـــر سگ خـود دهد

زیــن سبــب مـن ای شــه عالم مدار
كـــشتــمـــش وی را زدم بـــالای دار

بـاخبــــــر تا شـــــاه شد از کار مـــرد
مــــــرد را با صــــد زبان تحسين كـرد

کاظـمــــی راعــــی شــود باید امین
تا شــــود محــكـم بنای مـلک و دين

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:23 |

کاش - شیخ علی کاظمی اردبیلی

كاش گلزارِ جهان خار نداشت
هيچكس ديدۀ خونبار نداشت

كاشكـــی گردشِ اين دهرِ دنی
روزِ روشن به كسی تار نداشت

كاش اين كلبــــۀ ده روزۀ ما
اين قَدَرْ زار و گرفتار نداشت

كــاش اين خـــاستگـــه درد و بلا
اين همه ناخوش و بيمار نداشت

كاش اين چــــرخ ، خـــردمنــــدان را
چون خس و خار چنين خوار نداشت

كاش اين مــــردمِ دنيـا ديده
هوسِ درهم و دينار نداشت

كاش اين قافلـۀ پاک سرشت
بيخرد ، قافلـه سـالار نداشت

دهر،يک دُرِّ گرانمايه چو جـان
در همه عمر،به بازار نداشت

گهــــرِ معرفت و دانش و علــــم
حيف و صد حيف،خريدار نداشت

عدل را شمع،نمی شد خاموش
دهر گــر هيــچ ستمكار نداشت

تنِ خاكـــی رخِ جــان كرد نهان
كاش با جان تو،تن،كار نداشت

حافظ فـــرّ و فــــروغِ جـــان باش
جان به غير از تو نگهدار نداشت

طلعتِ جان،تو مپوشان با تن
تن،به جز جيفۀ مردار نداشت

در صف روز جزا شرمنده است
هر كسی كارِ سزاوار نداشت

هر كه خوابيد به هنگامِ عمــل
هيچگه خرمن و خروار نداشت

مــردِ قانع كه بسازد با كم
غصّۀ درهم بسيار نداشت

عاقل آنست كه اندر دلِ خود
جز غـم حضرت دادار نداشت

كاظمی اهل سَقَر بود ، اگر
عشق بر حيدرِ كرّار نداشت

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:20 |

من اگر حوا شوم

من اگر حوا شوم ،
این بار طغیان میکنم...!!

سیب را از شاخه می چینم...!!

ولی تقدیم شیطان میکنم...!!

گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت...!!

هر چه را دستم رسد،
ویران ِ ویران میکنم...!!

دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم...!!

بی گمان اورا به زور،
همدست شیطان میکنم...!!

من که حوایم...!!

به راه وسوسه یا سادگی،
هرچه باشد کار خود بر خویش آسان میکنم...!!

چون میسر شد به کامم،
راندن شیطان و مرد...!!

آن بهشت تازه را،
همچون گلستان میکنم...!!

هرچه را دیدم از آدم،
من در این خاک بلا...!!

در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم...!!

حکم میرانم،از ین پس بر زنان مهر و وفا...!!

عاشقی را،همدلی را،رسم اینان میکنم...!!

حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود...!!

با خدا یک مشورت،
در کار ایشان میکنم...!!

دست آخر،
این بهشت...!!
اما بدون هرکلک...!!

های...!! آدم گوش کن...!!
من باز (عــصــیـان ) میکنم...!!

بتول مبشري

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:17 |

کلاغه می گه قار قار

کلاغه می گه قار قار

آی بچه هاخبردار

یه بچه بی اجازه

رفته در مغازه 

خریده چیپس و پفک

هم تمبر و هم لواشک

خورده هرچی خریده

حالا رنگش پریده 

بدجوری داره دل درد

رنگش شده زرد زرد 

می خواد بالا بیاره

ببین چه حالی داره 

اشکاش می ریزه شرشر

براش نوشته دکتر

شربت وقرص وکپسول

سرم با چند تا آمپول 

تا نزنه آمپولاش

تا نخوره سوپ وآش 

تبش نمی شه کمتر

حالش نمی شه بهتر

شاعر:انسیه نوش آبادی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:24 |

نیایش - خوجوی کرمانی

خداوندا، به حقّ نیک مردان
که احوال بَدَم را نیک گردان
مکن ما را از این درگاه، محروم
چو گنجشکان، مران ما را ازین بوم
زبانی ده که اسرار تو گوید
روانی ده که دیدار تو جوید
دلم در آتش غفلت مسوزان
به معنی شمع جانم برفروزان
کنون گردست گیری، جای آن هست
که گر دستم نگیری، رفتم از دست
مکن دورم ز نزدیکان درگاه
به راه آور مرا، کافتادم از راه
تو را خوانم به هر رازی که خوانم
تو را دانم به هر چیزی که دانم

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:33 |

صحیفه ی سجادیه 

کتاب صحیفه ی سجادیه ، مجموعه ای از دعاها و مناجات امام زین العابدین علیه السلام ، امام چهارم ما شیعیان است.
این کتاب علاوه بر دعا و مناجات ، شامل بسیاری از حقایق معارف اسلامی و عرفانی و قوانین شرعی و سیاسی و اجتماعی است.
در متن اکثر دعاهای صحیفه ی سجادیه صلوات بر محمد و آل محمد تکرار شده است. 

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:48 |
حوادث انسان های بزرگ را متعالی و آدم های کوچک را متلاشی می کند.

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:38 |

وقتی بخاری کلاس آتش گرفت

همه اتفاقات به سرعت و در یک صبح سرد بهمن ماه به وقوع پیوست، وقتی بخاری نفتی کلاس ناگهان شعله‌ور شد؛ آن روز 18 بهمن ماه بود، هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می‌وزید.

در آن سال‌ها یعنی سال‌ 76، هنوز در بسیاری از مدارس بخاری‌های غیر استاندارد بود؛ در مدرسه ابتدایی روستای بیجارسر شفت نیز یکی از همان بخاری‌های غیر استاندارد، آتشی بر پا کرد تا ایثارگری آقا معلم مدرسه هیچگاه فراموش نشود. 

حسن امیدزاده آن روز دانش‌آموزان را به سرعت از کلاس بیرون آورد اما در زمان خروج خود، میان آتش محاصره شد و بخشی از جسمم را تقدیم کرد تا ایثارگری‌اش جاودانه شود. 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:32 |

دهقان فداکار

غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریز علی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریز علی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریز علی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریز علی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.
ریز علی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریز علی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:24 |