پدرم یقین دارم که در حضور حضرت علی علیه السلام هستی و به آرامش ابدی رسیدی. سالهاست که از دیدارت محرومم. هر جا بروی ، در قلب منی.

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 13:55 |

باز کن پنجره را

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات،
آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را !
- صبح دميد ! ...
حمید مصدق

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 13:52 |

 روز معلم بر معلمین عزیز مبارک
روز معلم بر پدرها و مادرها ( اولین معلمان زندگی مان)  مبارک

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 2:56 |
هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز

در سال نو برای همه موفقیت و شادکامی آرزو می کنم.

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 20:45 |

آتش

آتش گرم و روشن 
سرخی رویت از من

چراغ خانه از تو 
نور شبانه از تو

گرمی و تابش از تو 
شعله سرکش از تو

آتش شب فروزی
رقص کنان بسوزی

شادی جان مایی 
سرخی و با صفایی

سردی این زمستان 
با تو گذشت آسان

آتش گرم و روشن 
سرخی رویت از من

محمود کیانوش

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 20:38 |

خسته ام

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 
بشنود دوستش از نامزدش دل برده 
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 
که به پرونده جرم پسرش برخورده
*
خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 
که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است

خسته مثل پدری که پسر معتادش 
غرق در درد خماری شده فریاد زده 
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 
پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ...
*
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است
مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 
زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است
*
خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 
که کسی غیر پرستار سراغش نرود 
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 
عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود !

*
خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 
غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 
شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 
در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ...

علی صفری

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:55 |

بهـــرام گـــور و شبان

در تــواریــــخ آمـــــده بـــهــــــرام گور
یـــک شـــبــانــی را بــدیــد از راه دور

در کـمــال خـشـــم و قــهـــر و اقـتدار
لاشـــــه ســـــگ را زده بـــالـــای دار

آتـــشـــــی در زيـــــــر او افـــــروختـه
لاشـه سگــــ اندر آتـــــش ســـوختـه

گـــاه و گــه رو می نماید سوی سگ
مـــی زند بر پشت و بر پهلــوی سگ

زیــن عـــمـــل حیـرت برآمـد شــاه را
با شتـــابی طـــی نـــمـــود آن راه را

بــی تـــوان بــهــــرام آمــــد بر زبـــان
علّت این کــــــار پـرسـیــد از شبـــان

گفت شـــاها این سـگ اول پــاک بود
یک سـگ پرجــرئـت و بـــی بــاک بود

در محبّت بس کـــه گشتــم مست او
گــلّـــه را یــکســر سپـــردم دست او

مــدّتــــی کــــــارش بدین مـنـوال بود
گوسفـــنــــدان رمـــــــه بــاحـــال بود

وای از آن روزی که سگ شد یار گرگ
از صمـيــــم قلب خود هـمــكـــار گرگ

انـــس بـــا گـــرگـــان اگـر گیرد سگی
گوســفنـــدان را نمـــی مــــاند رگــی

سـگ اگـــر با گـــرگ هـمـــراهی کند
گـــرگ آيـــد در گـلـــه شـــاهــی كند

گــوسفنــد از دست گرگان چون رهد؟
گــوسفنــدان را اگـــر سگ خـود دهد

زیــن سبــب مـن ای شــه عالم مدار
كـــشتــمـــش وی را زدم بـــالای دار

بـاخبــــــر تا شـــــاه شد از کار مـــرد
مــــــرد را با صــــد زبان تحسين كـرد

کاظـمــــی راعــــی شــود باید امین
تا شــــود محــكـم بنای مـلک و دين

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:23 |

کاش - شیخ علی کاظمی اردبیلی

كاش گلزارِ جهان خار نداشت
هيچكس ديدۀ خونبار نداشت

كاشكـــی گردشِ اين دهرِ دنی
روزِ روشن به كسی تار نداشت

كاش اين كلبــــۀ ده روزۀ ما
اين قَدَرْ زار و گرفتار نداشت

كــاش اين خـــاستگـــه درد و بلا
اين همه ناخوش و بيمار نداشت

كاش اين چــــرخ ، خـــردمنــــدان را
چون خس و خار چنين خوار نداشت

كاش اين مــــردمِ دنيـا ديده
هوسِ درهم و دينار نداشت

كاش اين قافلـۀ پاک سرشت
بيخرد ، قافلـه سـالار نداشت

دهر،يک دُرِّ گرانمايه چو جـان
در همه عمر،به بازار نداشت

گهــــرِ معرفت و دانش و علــــم
حيف و صد حيف،خريدار نداشت

عدل را شمع،نمی شد خاموش
دهر گــر هيــچ ستمكار نداشت

تنِ خاكـــی رخِ جــان كرد نهان
كاش با جان تو،تن،كار نداشت

حافظ فـــرّ و فــــروغِ جـــان باش
جان به غير از تو نگهدار نداشت

طلعتِ جان،تو مپوشان با تن
تن،به جز جيفۀ مردار نداشت

در صف روز جزا شرمنده است
هر كسی كارِ سزاوار نداشت

هر كه خوابيد به هنگامِ عمــل
هيچگه خرمن و خروار نداشت

مــردِ قانع كه بسازد با كم
غصّۀ درهم بسيار نداشت

عاقل آنست كه اندر دلِ خود
جز غـم حضرت دادار نداشت

كاظمی اهل سَقَر بود ، اگر
عشق بر حيدرِ كرّار نداشت

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:20 |

من اگر حوا شوم

من اگر حوا شوم ،
این بار طغیان میکنم...!!

سیب را از شاخه می چینم...!!

ولی تقدیم شیطان میکنم...!!

گر بخواهد کس مرا بیرون براند زان بهشت...!!

هر چه را دستم رسد،
ویران ِ ویران میکنم...!!

دلبری ها میکنم در کار آدم دم به دم...!!

بی گمان اورا به زور،
همدست شیطان میکنم...!!

من که حوایم...!!

به راه وسوسه یا سادگی،
هرچه باشد کار خود بر خویش آسان میکنم...!!

چون میسر شد به کامم،
راندن شیطان و مرد...!!

آن بهشت تازه را،
همچون گلستان میکنم...!!

هرچه را دیدم از آدم،
من در این خاک بلا...!!

در بهشت دلکشم این بار جبران میکنم...!!

حکم میرانم،از ین پس بر زنان مهر و وفا...!!

عاشقی را،همدلی را،رسم اینان میکنم...!!

حال اگر آدم خیالش بود تا آدم شود...!!

با خدا یک مشورت،
در کار ایشان میکنم...!!

دست آخر،
این بهشت...!!
اما بدون هرکلک...!!

های...!! آدم گوش کن...!!
من باز (عــصــیـان ) میکنم...!!

بتول مبشري

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 21:17 |

کلاغه می گه قار قار

کلاغه می گه قار قار

آی بچه هاخبردار

یه بچه بی اجازه

رفته در مغازه 

خریده چیپس و پفک

هم تمبر و هم لواشک

خورده هرچی خریده

حالا رنگش پریده 

بدجوری داره دل درد

رنگش شده زرد زرد 

می خواد بالا بیاره

ببین چه حالی داره 

اشکاش می ریزه شرشر

براش نوشته دکتر

شربت وقرص وکپسول

سرم با چند تا آمپول 

تا نزنه آمپولاش

تا نخوره سوپ وآش 

تبش نمی شه کمتر

حالش نمی شه بهتر

شاعر:انسیه نوش آبادی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:24 |