گله کردی

عالم ز برایت آفریدم ،گله کردی  

از روح خودم در تو دمیدم ،گله کردی 

گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند 

صدناز بکردی و خریدم ،گله کردی 

جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور 

از هرچه که نعمت به تو دادم ،گله کردی 

گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم 

بر بخشش بی منت من هم گله کردی 

با این که گنه کاری وفسق تو عیان است 

خواهان توام ،تویی که از ما گله کردی 

هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم 

با این که خطای تو ندیدم ،گله کردی 

صد بار تو را مونس جانم طلبیدم 

از صحبت با مونس جانت گله کردی 

رغبت به سخن گفتن با یار نکردی 

با این که نماز تو خریدم ،گله کردی 

بس نیست دگر بندگی و طاعت شیطان؟!

بس نیست دگر هر چه که از ما گله کردی؟! 

از عالم و آدم گله کردی وشکایت 

خود بازخریدم گله ات را ،گله کردی 

نام شاعر : الهام دهقان 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 و ساعت 1:21 |

غلط کردم

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف
خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط
وحشی بافقی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 و ساعت 18:41 |

مقصد من خواجه مولای من است

مـقـصد مـن خـواجـه مـولای مـن اسـت

تــوشـه ی مـــن نـیـز تـقـوای مـن اسـت

در مــنــاجــاتــم چــو مــوســی بــا إلـه

خـلـوت دل ، طــور سـیــنـای مـن اسـت

مـــی روان مــرده ام را زنـــده کــــرد

آری آری ، مــی مــسـیـحـای مـن اسـت

گـاه گـاهـی ایــن رکـوع و ایـن سـجـود

کَــلِّـمِـیـنـی یــا حُـمَـیرای مـن اسـت (1)

دامــــن تــــدبــــیـــر را دادم ز دســـت

رشــتـه ی تــقــدیـر در پــای مــن اسـت

حـسن لیـلی جـز یکـی مـجنون نـداشـت

عـــالــمـی مــجــنـون لــیـلای مـن اسـت

نــفــی مــن شــد بــاعــث اثــبــات مـن

خـــواجــه در لای مـن إلّـای مـن اســت

نـشـئـه ی نـاسـوتـم انــدر خــور نـبـود

عــــالــم لاهـــوت ، مــأوای مــن اســت

نـام نـیـکت ذکـر صـبح و شـام مـاسـت

یـــاد رویـت ذکــر شـبـهـای مـن اســـت

ره بــه خــلــوتــگــاه وحــدت یــافـتـم

«وحـدتـم»، فــوق گـمان جـای من است

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 و ساعت 2:2 |

هر که از تن بگذرد جانش دهند

هر که از تن بگذرد جانش دهند
هر که جان در باخت، جانانش دهند

هرکه در سجن ریاضت سر کند
یوسف آسا مصر عرفانش دهند

هرکه گردد مبتلای درد هجر 
از وصال دوست درمانش دهند

هرکه نفس بت صفت را بشکند
در دل آتش، گلستانش دهند

هرکه بر سنگ آمدش مینای صبر
کی نجات از بند هجرانش دهند

هر که گردد نوح عشقش ناخدا
ایمنی از موج طوفانش دهند

هرکه از ظلمات تن، خود بگذرد
خضرآسا، آب حَیوانش دهند

هرکه بی سامان شود در راه عشق
در دیار دوست، سامانش دهند

هرکه چون وحدت به بیسو راه یافت
سرّ “القلب عرش رحمانش” دهند

 وحدت کرمانشاهی 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 و ساعت 1:53 |

چشم چشم

چشم چشم
دو ابرو
دماغ و دهن
یه گردو
صورت من تمام شد
پس گوش و گردنم کو؟

گوش گوش 
یه گردن
این سر و این موی من
گردن و گوش کشیدی
یادت نره پای من

دست دست 
ده انگشت
شانه، شکم، سینه، پشت
شکل مرا کشیدی
از موی سر تا انگشت

اسدالله شعبانی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 و ساعت 3:21 |
حکایتی از گلستان سعدی
آورده اند که نوشيروان عادل را ، در شکارگاهي صيدي کباب کردند و نمک نبود، غلامي به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قیمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد.
گفتند: از اين قدر چه خلل زايد؟
گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکي بوده است هر که آمد بر او مزيدي کرد تا بدين غايت رسيده
اگر ز باغ رعيت ملک خورد سيبي
برآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکريانش هزار مرغ به سيخ
*
+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 و ساعت 18:1 |

باغ ما

كركس و كفتار دارد باغ ما 
تا بخواهي، مار دارد باغ ما 
بلبلان از باغ ما كوچيده اند 
جاي بلبل، سار دارد باغ ما
باغ پهلویی، ببین! گل کرده است
گل ندارد، خار دارد باغ ما 
بر دلش داغ بهاران مانده است 
حسرت ديدار دارد باغ ما 
برخلاف آنچه مردم گفته اند 
باغبان، بسيار دارد باغ ما 
بوي باروت است جاي بوي گل 
وحشت كشتار دارد باغ ما
در ميان دهكده پيچيده است : 
ديو آدمخوار دارد باغ ما 
باغ، تا باغي شود بار دگر 
صد هزاران كار دارد باغ ما 
وصف باغ ما، به «كيوان» رفته است 
يك جهان اسرار دارد باغ ما

مرتضی کیوان هاشمی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 و ساعت 17:54 |

کاش

کاش در روی زمین، ظلم از آغاز نبود !
زندگي، اين همه پيچيده و پر راز نبود
صحبت از بستن و زنجير نمي كرد كسي
كاش در حد قفس، وسعت پرواز نبود!
جوجه ها كاش ز پرواز نمي ترسيدند !
آسمان در قرق قرقي و شهباز نبود
محتسب كار به مستان گذرگاه نداشت
كاش جز ميكده ها جاي دگر باز نبود !
كاش دستي كه سبوهاي خرابات شكست،
غافل از آه جگر سوز سبو ساز نبود !
صحبت از خوب و بد زاغ و زغن نيست، ولي!
بلبلي با زغني كاش هم آواز نبود !
شعلهاي كاش نمي سوخت پري را، هرگز !
از ازل شمع چنين دلبر و طناز نبود
باغ در چنبره ي خار، گرفتار نبود
كاش در مسلك نيكان، سخن از ناز نبود !
كاش «كيوان» به مدار دگري مي چرخيد !
كاش در چرخه ما غمزه و غماز نبود ! 

مرتضی کیوان هاشمی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 و ساعت 17:52 |

کوک کن ساعت خویش

كوك كن ساعتِ خویش ! 
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر 
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن ، شبِ پیـش 
دسته گل داده به آب 
. . . و در آغوش سحر رفته به خواب 
كوك كن ساعتِ خویش ! 
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ 
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند 
كه سحر گاه كسی 
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست 
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی 
رفتگر مُرده و این كوچه دگر 
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است 
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر ، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد 
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی 
كوك كن ساعتِ خویش ! 
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، 
و در این شهر سحرخیزی نیست

کیوان هاشمی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 و ساعت 17:48 |

قصه ی بهرام گور و لنبک آبکش

در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به  پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند.
پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که  یکی از آنها  فقیر و تهیدست  و دیگری مالدار و ثروتمند است. مرد فقیر سقائی جوانمرد است به نام لنبک آبکش که  روزها در بازار آب می فروشد و درآمد حاصل از آن را خرج مهمانان از راه رسیده می کند و به فکر پس انداز برای فردایش نیست اما مرد ثروتمند براهام نام دارد و جهود خسیس وپست و بدجنسی است که با وجود ثروت بی حد و حسابش، دیناری خرج نمی کند و خیرش به هیچ کس  نمی رسد.»

بهرام گور حرف های پیرمرد راشنید؛ فکری کرد و دستور داد تا جارچی جار بزند که کسی حق خریدن آب از لنبک آبکش را ندارد. همین که هوا تاریک شد، سوار بر اسب به در خانه ی لنبک رفت و در زد. لنبک در را بازکرد.شاه گفت:« ای جوانمرد، من یکی از افراد سپاه ایرانم. از آنها دور شده و راهم را گم کرده ام. اگر اجازه  بدهی می خواهم امشب را در خانه ی تو بمانم.»

لنبک که همیشه از حضور مهمان در خانه اش شاد می شد، لبخندی زد و با خوشحالی گفت:« قدم  شما روی چشم من جادارد. اگر همه ی افراد سپاه هم با تو بودند، اجازه می دادم که به خانه ام بیایید و مهمان من باشید.»

بهرام از اسب پیاده شد و اسب را به لنبک سپرد. لنبک اسب را در اصطبل بست و پیش شاه آمد و برای آنکه حوصله ی شاه  سر نرود، یک دست شطرنج  جلوی او گذاشت و خودش رفت و غذا و نوشیدنی فراهم کرد و از شاه خواست  تا سر سفره بنشیند و غذا بخورد. شاه از طرز برخورد و پذیرایی او شگفت زده شد. لنبک  با وجود تهیدستی با روی باز و سخاوت از او پذیرایی می کرد و چهره ی خندانش نشان می داد که از حضور شاه در خانه اش واقعاً خوشحال است. پس از خوردن شام ، شاه و لنبک خوابیدند. فردای آن روز شاه می خواست  برود اما لنبک از او خواست که یک روز دیگر هم مهمانش باشد. بهرام قبول  کرد و آن روز را در خانه ی لنبک ماند. لنبک مشک  خود را از  آب  پرکرد و به  بازار رفت اما هیچ کس از او آب نخرید. لنبک  هم  پیراهنش را از تن درآورد و فروخت و پارچه ای را که زیر مشک می گذاشت به جای پیراهن دور بدنش بست تا برهنه نباشد. آنگاه  مقداری خوراکی خرید  و به خانه بازگشت  و با مهربانی از بهرام پذیرایی کرد. روز سوم نیز از شاه خواست که در خانه اش بماند. شاه قبول کرد. لنبک به بازار رفت و چون کسی از او آب نمی خرید، مشک آبش را نزد پیرمردی گرو گذاشت  و کمی پول گرفت و غذایی خرید و به خانه بازگشت و از بهرام گور پذیرایی کرد. روز چهارم  لنبک به بهرام گفت:« می دانم که در این کلبه ی محقر آسایش نداری، اما اگر از شاه ایران نمی ترسی، دو هفته در این کلبه ی فقیرانه بمان و مهمان من باش.»

بهرام گور به جوانمردی او آفرین گفت و پاسخ داد:« سه روز را در خانه ی تو با شادی سپری کردم و دیدم که با مهربانی و گشاده رویی از من پذیرایی کردی. مطمئن باش که مهمان نوازی و سخاوت تو بی پاداش نمی ماند و نتیجه ی بسیار خوبی برایت به ارمغان خواهدآورد.»
پس از آن به شکارگاه  بازگشت  و تا شب به  شکار پرداخت و همین که هوا تاریک  شد، از سپاهیان جداشد و به سوی خانه ی براهام رفت.در زد.خدمتکاری دم در امد و گفت:«چه می خواهی؟»شاه گفت:« من مردی سپاهیم، از شاه و سپاه جدا مانده ام. اگر اجازه بدهی می خواهم امشب در اینجا بمانم. قول می دهم که باعث زحمت و ناراحتی شما نباشم.»

خدمتکار براهام  از او خواست تا دم در منتظر بماند. آنگاه  پیش براهام رفت و حرف های شاه را برای او بازگو کرد. براهام  پیغام داد که زود برگرد زیرا اینجا خانه ی محقر یک مرد یهودی فقیر و گرسنه ای است که خودش هم نان ندارد بخورد چه برسد به این که بخواهد از مهمان هم پذیرایی کند! بهرام پاسخ داد که من به خانه وارد نمی شوم، همین جا دم در می خوابم . براهام  جواب داد که :«ای سوار، می ترسم دم در بخوابی و کسی چیزی از تو بدزد و تو بخواهی مرا متهم  به دزدی نمایی، داخل اتاق بیا و دم در اتاق بخواب و اسبت را در حیاط ببند اما از من آب و غذا نخواه.»

بهرام گوردر وارد خانه شد. براهام با خود فکرکرد که این مرد خیلی پررو  و بی شرم است که  با  وجود آن که ازاو خواستم از در خانه ام  برود اما نرفته و کسی هم نیست که از اسبش نگهداری کند. بنابراین به او گفت:« ای سوار! اگر اسبت سرگین بیندازد و حیاط را کثیف کند، باید صبح زود سرگین او را جمع کنی و خاکش را بروبی و به صحرا بریزی  و اگر اسبت به دیوار حیاط لگد زد و خشتی را شکست نیز باید به جای آن خشت پخته تاوان بدهی.»

بهرام قول داد که به خواسته های او عمل کند. بعد  از اسب پایین آمد و اسب را گوشه  ی حیاط بست. خودش به اتاق رفت و نمدی را که زیر زین اسب داشت، دم در اتاق روی زمین پهن کرد و زین اسب را هم زیر سرش گذاشت وروی نمد درازکشید. براهام در خانه  رابست و خدمتکار را مرخص کرد و سفره ای پر از خوراکی برای خودش بالای اتاق پهن کرد و به خوردن  پرداخت و همان طور که غذا می خورد، رو به بهرام کرد و گفت:« ای سوار! این سخن مرا به  یاد داشته باش که در جهان هر کس که دارد می خورد وآن کس که ندارد  فقط نگاه می کند و حسرت می خورد.»

بهرام پاسخ داد:« این سخن  را قبلاً شنیده بودم و حالا دارم به چشم می بینم.» 
براهام بدون آن که لقمه ای از غذایش را به  بهرام بدهد، همه را خورد و چون شکمش سیر شد دوباره  رو به بهرام کرد و گفت:« یادت باشد که هرکس پول دارد، دلش شاد است زیرا پول و ثروت مانند زرهی است که تن سرباز را در جنگ از آسیب ها حفظ می کند. لب های آدم ندار از نداری و فقر خشک است؛ درست مانند تو که در این دل شب چیزی برای خوردن نداری و مجبوری مرا که دارم و می خورم، نگاه کنی و حسرت بخوری.»

بهرام گفت:« این ماجرای شگفت انگیز را باید به خاطر سپرد.»
صبح زود بهرام برخاست و اسبش را زین کرد و خواست برود.براهام  بیدار شد و جلوی او را گرفت و گفت:« ای سوار،اسبت  حیاط خانه ام را با سرگین آلوده کرده است.قول داده ای که سرگین اسبت را بروبی .»
بهرام گفت:« برو به کسی بگو بیاید و سرگین  را بروبد و از خانه ات بیرون بریزد تا مزدش را بدهم.»
براهام جواب داد:« من کسی را ندارم که این کار را بکند.»

 فکری به خاطر بهرام رسید.دستمال گران قیمتی از جنس حریر داشت که بوی مشک و عبیر می داد و همیشه آن را در ساق چکمه اش نگه می داشت.آن را بیرون کشید و سرگین  را با آن پاک کرد و همه  را با خاک  به دشت انداخت. براهام طمعکار همین که دید دستمال از حریر است بدون توجه به آلوده بودن آن با شتاب رفت  دستمال را برداشت و تکاند و آن را برای خودش برداشت.

بهرام از این کار او تعجب کرد و لی چیزی نگفت و با شتاب به کاخ خودش بازگشت و تمام روز درباره ی برخورد لنبک و برخورد براهام جهود، فکر می کرد.فردای آن روز جامه ی شاهی پوشید و تاج بر سر گذاشت و بر تخت نشست و فرمان داد تا لنبک و براهام را پیش او بیاورند. به یکی از مردان مورد اعتمادش که انسان پاکدلی بود نیز دستورداد تا به خانه ی براهام برود و هرچه در آنجا می بیند جمع کند و با خود بیاورد. مرد رفت و دید خانه ی براهام پر از سکه های طلا و نقره وحریر وفرش و دیگر چیزهای باارزش است. همه را جمع کرد و بار هزار شتر کرد و به قصر شاه آورد. شاه از دیدن آن همه ثروت شگفت زده شد و در فکر فرورفت. بهرام گور صد شتر از آنها را به لنبک داد و او را فرستاد تا برود و با آن ثروت زندگی تازه ای را آغاز کند. سپس رو به براهام کرد و گفت:«یادت هست که می گفتی هرکس دارد می خورد و هرکس ندارد نگاه می کند و حسرت می خورد؟ حالا تو هم از خوردن دست بکش و از این  پس به لنبک نگاه کن که دارا  شده است. لنبک می خورد و تو نگاه کن.»

شاه ماجرای شبی  را برای براهام گفت که  دم در اتاقش روی نمد زین خوابید و براهام حاضر نشد لقمه ای غذا به او تعارف کند و صبح روز بعد نیز دستمال آلوده به سرگین  را برای خود برداشت. بعد هم تنها چهاردرم به براهام داد تا سرمایه ی  کارش کند. براهام  با گریه و اندوه و پریشانی از قصر بیرون رفت و به خانه اش بازگشت که حالا هیچ چیز از آن همه ثروت در آن دیده نمی شد زیرا شاه تمام اموال او را به خاطر رفتار زشتش از او گرفته بود.

از سایت مهری طهماسبی دهکردی 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه هفدهم آذر 1393 و ساعت 1:41 |