X
تبلیغات
به یاد بابا

یک قصه ی قشنگ از نویسنده دوست داشتنی من مهری طهماسبی دهکردی

دماغ زی زی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزی روزگاری در جنگل سبز حیوانات زیادی زندگی می کردند.آن ها با هم مهربان بودند و کاری به کار یکدیگر نداشتند. فقط یک  میمون بازیگوش به نام زی زی، همیشه  سر به  سر حیوانات می گذاشت و آنها را مسخره می کرد. زی زی خیال می کرد که از همه ی حیوانات زیباتر و باهوش تر است و برای همین حق دارد دیگران را مسخره کند و به آنها بخندد.

حیوانات جنگل از حرف ها و حرکات زی زی  ناراحت می شدند و گاهی با او قهر می کردند؛ اما زی زی گوشش به آنها بدهکار نبود و به مسخره کردنشان ادامه می داد.

یک  روز به طاووس می گفت:«خیال نکن که خوشگلی ، نه تو اصلاً خوشگل نیستی.به پاهای زشتت نگاه کن،وقتی پرهایت می ریزند از همیشه زشت تر می شوی.»به خرگوش می گفت:«تونه باهوشی و نه خوشگل،تازه با این گوش های درازت  به الاغ شبیه هستی.» به روباه می گفت:«دم پشمالویت خیلی زشت است.» به موش می گفت:«تو یک دم دراز کوچولوی زشت و ترسویی.»

روزی یک فیل کوچولو در جنگل قدم می زد.فیل کوچولو خیلی خوشحال  بود،چون آن روز، روز تولدش بود و او یک مسواک صورتی رنگ از مادرش هدیه گرفته بود.فیل کوچولو به  طرف چشمه می رفت تا دندان هایش را با مسواک جدیدش بشوید.زی زی که بالای درختی نشسته بود، او را دید.صدازد:«آهای فیل کوچولو کجا می روی؟»

فیل کوچولو جواب داد:«می روم سر چشمه مسواک  بزنم.» بعد هم مسواک صورتی رنگش را به زی زی نشان داد. زی زی قاه  قاه خندید و گفت:«می خواهی مسواک بزنی؟دندان های زشتت که مسواک لازم ندارند.»

فیل کوچولو ناراحت  شد و گفت:«دندان های من اصلاً زشت نیستند.» زی زی گفت:« هم دندان هایت  زشتند، هم مسواکت زشت است.خرطومت هم خیلی دراز و بی ریخت است.»

فیل کوچولو گفت:« تو به خرطوم من چه کار داری؟مادرم همیشه می گوید که خرطوم من خیلی قشنگه. مسواکم هم یک هدیه ی تولد خیلی قشنگه!»

زی زی بازهم خندید  و برای فیل کوچولو شکلک در آورد.فیل کوچولو عصبانی شد و داد زد:« حالا که مرا مسخره کردی، من هم آرزو می کنم که دماغت دراز شود.از خرطوم من هم درازتر!»

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.دماغ زی زی شروع کرد به دراز شدن.آن قدر دراز شد و کش آمد تا از خرطوم فیل کوچولو هم درازتر شد.فیل کوچولو که با تعجب به  صورت زی زی نگاه می کرد، خنده اش گرفت.صورت  زی زی خیلی خنده دار شده بود.چندتا از حیوانات وقتی صدای خنده ی فیل کوچولو را شنیدند،به طرف آنها آمدند و همین که زی زی را دیدند، آن ها هم خندیدند.کم کم تمام حیوانات جنگل فهمیدند که دماغ زی زی دراز شده است. آنها خودشان  را به  زی زی رساندند و دور او جمع شدند.همه می خندیدند و زی زی را مسخره می کردند.آنها با هم می خواندند:

زی زی خانم اجازه

دماغتون درازه

زی زی خیلی ترسیده بود.می خواست فرار کند و به جایی برود که هیچ کس او را نبیند اما میان حیوانات گیر افتاده بود و از آن جا که کسی از او دل خوشی نداشت،همه به او می خندیدند و دماغ درازش را  قلقلک می دادند و آن را می کشیدند. موش کوچولویی که خیلی از دست  زی زی دلخور بود، روی دماغش پرید  و آن را گاز گرفت و با صدای بلند خندید و گفت:

زی زی خانم اجازه

روی دماغت یه گازه

با این کار موش کوچولو، چندتا حیوان دیگر هم دماغ او را گاز گرفتند.دماغ زی زی خیلی درد گرفته بود.زی زی گریه افتاد و از کارهایی که تا  آن روز انجام داده  بود، پشیمان شد. با خودش گفت:«اگر دماغم به  شکل اولش برگردد، دیگر هیچ کس را مسخره نمی کنم.»

ناگهان دماغش شروع کرد به کوچک شدن.آن قدر کوچک شد تا به شکل اولش درآمد. زی زی نفس راحتی کشید و به حیوانات جنگل که با تعجب نگاهش می کردند گفت:« دوستان عزیزم، من از همه ی شما معذرت می خواهم.من میمون بدی بودم که همیشه شما را مسخره می کردم و به  شما می خندیدم.اما امروز وقتی فیل کوچولو را مسخره کردم، او هم آرزو کرد که دماغ من دراز شود.»

فیل  کوچولو که روبروی زی زی ایستاده بود گفت:«بله، امروز روز تولد من بود.من خیلی خوشحال بودم و می دانستم که هر آرزویی بکنم، برآورده می شود.برای همین وقتی زی زی مرا مسخره کرد،آرزو کردم دماغش دراز شود تا بتوانم مسخره اش کنم.»

زی زی گفت:« درسته، دماغ من  دراز شد و همه ی شما به دماغ درازم خندید و مسخره ام کردید.من خیلی خجالت کشیدم و فهمیدم که وقتی شما را مسخره می کردم، شما هم ناراحت می شدید و خجالت می کشیدید.حالا از شما می خواهم که مرا ببخشید. قول می دهم که دیگر کسی را مسخره نکنم و احترام همه ی شما را نگه دارم.»

حیوانات جنگل زی زی را  بخشیدند. زی زی با خیال  راحت به خانه اش رفت و خوابید و دیگر کسی ندید که او حیوانات جنگل را مسخره کند.

پایان


+ نوشته شده توسط به یاد بابا در شنبه بیست و سوم فروردین 1393 و ساعت 0:49 |

گفتگوی سیر و پیاز

سیر، یک روز طعنه زد به پیاز

 که تو مسکین چقدر بد بويي

 گفت، از عیب خویش بی‌خبری

 زان ره از خلق، عیب میجويی

 گفتن از زشترويی دگران

 نشود باعث نکورويی

 تو گمان میکنی که شاخ گلی

 بصف سرو و لاله میرويی

 یا که همبوی مشک تاتاری

 یا ز ازهار باغ مینويی

 خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

 تو هم از ساکنان این کويی

 ره ما، گر کج است و ناهموار

 تو خود، این ره چگونه میپويی

 در خود، آن به که نیکتر نگری

 اول، آن به که عیب خود گويی

 ما زبونیم و شوخ جامه و پست

 تو چرا شوخ تن نمیشويی

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه ششم فروردین 1393 و ساعت 18:17 |

شعر کوچه از فریدون مشیری

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم

*

در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

*

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

*

یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن

*

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

*

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

*

یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

*

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم

*

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه ششم فروردین 1393 و ساعت 18:11 |

بهار

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست

فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید

ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد

هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید

ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز

که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید

چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید

من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت

که پیر باده فروشش به جرعه‌ای نخرید

بهار می‌گذرد دادگسترا دریاب

که رفت موسم و حافظ هنوز می‌نچشید

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه ششم فروردین 1393 و ساعت 18:2 |
 

بهار

گل بی رخ یار خوش نباشد

بی باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان

بی لاله عذار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گل

بی صوت هزار خوش نباشد

با یار شکرلب گل اندام

بی بوس و کنار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد

جز نقش نگار خوش نباشد

جان نقد محقر است حافظ

از بهر نثار خوش نباشد

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در چهارشنبه ششم فروردین 1393 و ساعت 18:0 |

فریدون مشیری

فریدون مشیری در 30 شهریور سال 1305 در تهران به دنیا آمد. از نوجوانی شروع به سرودن شعر کرد.

اولین مجموعه شعر او تشنه طوفان نام دارد که با مقدمه محمد حسین شهریار و علی دشتی در سال 1334 به چاپ رسید.

معروف ترین شعر فریدون مشیری شعر کوچه است که از جمله بهترین شعر نو فارسی به شمار می آید.

فریدون مشیری در 3 آبان 1379 در سن 74 سالگی در شهر تهران درگذشت.

نام و یادش گرامی.

بیشتر اشعار او را دوست دارم. خدا رحمتش کند.

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 21:14 |

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
*
نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار
*
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
*
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ

هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

*

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 21:6 |
عید بر عاشقان مبارک باد
عید بر عاشقان مبارک باد

عاشقان عیدتان مبارک باد

بر تو ای ماه آسمان و زمین

تا به هفت آسمان مبارک باد

عید آمد به کف نشان وصال

عاشقان این نشان مبارک باد

روزه مگشای جز به قند لبش

قند او در دهان مبارک باد

عید آمد که ای سبکروحان

رطلهای گران مبارک باد

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 21:4 |

بهار

آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب

با صد هزار زينت و آرايش عجيب

شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود

گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب

چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد

لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب

نقاط برق روشن و تندرش طبل زن

ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب

آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار

و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب

خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه

چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب

يك چند روزگار جهان دردمند بود

به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب

باران مشك بوي بباريد نو بنو

وز برف بركشيد يكي حله قصيب

گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت

هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب

لاله ميان كشت درخشد همي ز دور

چون پنجه عروس به حنا شده خضيب

بلبل همي بخواند در شاخسار بيد

سار از درخت سرو مر او را شده مجيب

صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن

بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب

اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد

كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب 

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 و ساعت 16:12 |

                                           بهار


بهاریواش یواش میاد

صدای کفش پاش میاد 

سرما دیگه بار سفر را بسته

منتظر فصل بهار نشسته 

بهار میاد رو شاخه ها 

برگ و شکوفه می ذاره 

میون دشت، تو باغچه ها

گلهای خوشبو می کاره

ابرا میان به آسمون 

نم نم بارون می باره

ماهم باید پنجره را واکنیم

بهار زیبا را تماشا کنیم

تو دلهامون بذر امید بکاریم 

بگردیم و شادی را پیدا کنیم

+ نوشته شده توسط به یاد بابا در سه شنبه بیستم اسفند 1392 و ساعت 19:26 |